روزی که از آن لذت بردم

امروزم را با صدای زنگ هشدار گوشی‌ام آغاز کردم. با شنیدن آن بیدار شدم و پس از انجام کارهای اولیه، برای خودم و برادرم چای دم کردم. خوردن چای صبح با شوخی و خنده‌های من و برادرم همراه بود. پس… بیشتر

امید؛ مبارزه و پشت‌کار

در یکی از روزهایی که در حال جمع‌آوری منابع درسی و برنامه‌ریزی برای آینده‌ی تحصیلی‌ام بودم، با پیام‌های متعددی در کانال‌های درسی روبه‌رو شدم. نکته‌ای که در این پیام‌ها جلب توجه می‌کرد، حضور کلمه‌ی «متأسفانه» بود که بلافاصله حس نگرانی… بیشتر

روایت نابودی زنان و دختران کشورم

شش ساله بودم، با امیدی کودکانه زندگی می‌کردم. تنها خواسته‌های یک طفل محبت و عشق ورزیدن به اوست. من هم بسیار خردسال بودم. روزهایم به شادی می‌گذشت، با عشق و محبت فراوان و وجودم پر از خوبی‌ها و امید بود،… بیشتر

روزِ انتظار، دیدار و لبخندهای بی‌پایان

امروز را با صدای لطیف و دلنشین مادرم از خواب بیدار شدم. با مهربانی گفت: دخترم، بیدار شو، ساعت ۶ صبح شده است. وقت نماز است. تا آماده شوی، زمان رفتنت به کورس می‌رسد. چشمانم هنوز سنگین بود، انگار کسی… بیشتر

رویای محبوس در تاریکی؛ نبرد برای تحصیل

زندگی گاهی در یک لحظه تغییر می‌کند. گاهی یک جمله، یک تصمیم یا حتی یک نگاه، همه‌ی امیدهایت را در هم می‌شکند. روزی که طالبان مکاتب دخترانه را بستند، فهمیدم که آینده‌ام دیگر مثل گذشته نخواهد بود. اما نمی‌خواستم تسلیم… بیشتر
میدیا \ جوانان