از صبح دل‌انگیز تا یک روز پرماجرا

صبح شده بود. وقتی بیرون را تماشا کردم، یک صبح زیبا و قشنگ را دیدم. آفتاب با ناز و عشوه بر دیوارهای ترک‌خورده و پرده گل‌گلی خانه‌ی ما می‌تابید. هرچند نور آفتاب پس از عبور از شیشه‌ی پنجره‌ی خانه‌ی ما… بیشتر

دختری که به رویاهایش باور دارد

من دختری هستم که در یکی از دورترین گوشه‌های این سرزمین خاکی، در دل افغانستان، زندگی می‌کنم. جایی که سرنوشت و زندگی برای بسیاری از دختران مانند من، راهی پر از سختی و درد است. در این سرزمین که هنوز… بیشتر

نوشتن؛ راهی به سوی آزادی

من همیشه عاشق نوشتن بودم. از همان روزهایی که به یاد دارم، نوشتن برایم مانند یک راز بود؛ رازی که تنها من آن را فهمیدم. در دوران کودکی، وقتی خواهر و بردارم در کنج حویلی در حال بازی بودند، من… بیشتر

دلتنگی من برای دوران مکتب

شاید بخواهم بگویم: چرا همیشه من؟ چرا همیشه ما دختران؟ چرا همه فقط از جنبه‌های منفی به ما نگاه می‌کنند؟ چرا جامعه، خانواده، کشور و هر گل خاردار فقط می‌خواهند ما را آزار بدهند؟ آیا سهم من از زندگی فقط… بیشتر

روایت یکی از قربانیان مکتب سیدالشهدا

در اواخر ماه ثور قرار داریم. ثور، یکی از ماه‌های بهار، فصلی که با طراوت و سرسبزی همراه است؛ اما دختری در گوشه‌ای از کابل می‌گوید: «بهار زیبایی خاص خود را دارد؛ ولی من از دیدنش محروم هستم.» او دختری… بیشتر
میدیا \ جوانان