«دخترم، تو چقدر شبیه فاطمه‌ای!»

دروازه به صدا در آمد. از تک‌تک‌های دروازه مطمین بودم که فرزانه پشت در است. رفتم و بدون هیچ سخنی کتاب‌هایم را در دستش دادم. او هم با لبخندی از من استقبال کرد. خانه را به مقصد کورس ترک کردیم.… بیشتر

انسان؛ موجودی تعریف‌ناشده

دیروز، در میان حرف‌های استاد در صنف «امپاورمنت»، جمله‌ای از طرف استادم گفته شد که مثل جرقه‌ای در ذهنم روشن شد. استاد گفت که «انسان یک موجود تعریف‌نشده است.» همین یک جمله کافی بود تا با خودم در مورد مفهوم… بیشتر

قسم به اشک پیش از پرواز! 

کسی سراسیمه، بدون چمدان، به‌سوی میدان هوایی می‌دوید؛ درحالی‌که کارمند میدان هوایی، برای پناه‌بردن به خانه بازمی‌گشت. دیگری در تکسی گران‌قیمتی نشسته بود که مقابل خانه منتظر فامیلش بود؛ اما وقتی به میدان هوایی رسیدند، هواپیمایی که به آن امید… بیشتر

در رویا با پدر

صبح را به طرز عجیبی آغاز کردم؛ گویا در میان رویا بودم و نمی‌خواستم از آن بیرون بیایم. دلم می‌خواست همان‌جا بمانم، در دنیای خواب و دیگر هرگز به این دنیای واقعی با تمام سختی‌هایش بازنگردم. درست قبل از بیدار… بیشتر

آوارگی، مهاجرت و رویای آزادی کشورم افغانستان

پس از سقوط جمهوری در افغانستان، اکثر هم‌وطنانم مجبور به ترک اجباری کشور شان شدند. بعضی آنها توانستند به کشورهایی برسند که امیدی برای زندگی بهتر در آنجا بیشتر است و بعضی هم منتظر انتقال به کشورهای مدنظرشان هستند و… بیشتر
میدیا \ جوانان