«دخترم، تو چقدر شبیه فاطمهای!»
دروازه به صدا در آمد. از تکتکهای دروازه مطمین بودم که فرزانه پشت در است. رفتم و بدون هیچ سخنی کتابهایم را در دستش دادم. او هم با لبخندی از من استقبال کرد. خانه را به مقصد کورس ترک کردیم.…
بیشتر