مگر بعد از شش، هفت نمی‌آید(؟)؛ در کشور من نمی‌‎آید…!

آن‌ها در تلاش بودند تا ذهن‌های‌شان را برای حل سوالات به کار اندازند. انگشتان ظریف‌شان روی کاغذ هنرنمایی می‌کردند. ظهر چهارشنبه بود و طبق برنامه‌ای که به آن‌ها داده بودم، امتحان املا داشتند. البته شیوه‌ی من برای گرفتن املا کمی… بیشتر

برقع، چادر ناامیدی‌ها

برقع چیست؟ آیا شما می‌دانید؟ آنچه من از برقع، یا همان چادری، می‌دانم، تنها یک تکه پارچه با رنگ‌های مختلف است؛ اما همین دو متر پارچه، آرزوهای بسیاری از ما دختران را نابود کرده و رؤیاهای ما را بر باد… بیشتر

برف؛ تبسم خوب خداوند

الطاف الهی شامل حال همه می‌شود، از پرندگانی که به دلیل سردی زمستان از شهرمان کوچ کرده‌اند تا مورچه‌هایی که به خواب زمستانی رفته‌اند. از شاگردانم که با دیدن برف شادند تا من که عاشق برفم و از دیدن و… بیشتر

برف، هدیه‌کننده‌ی شادی و امید 

هوا چند روزی بود که سردتر از همیشه شده بود. بادهای سرد و تیزی می‌وزید و آسمان با رنگی تیره و سنگین، گویی راز بزرگی را پنهان می‌کرد. بوی نم خاک و سرمای یخ‌زده در هوا پیچیده بود و حس… بیشتر

برج امید

روزی در صنف درسی، استاد انگلیسی‌ام به ما کارخانگی جالب و چالش‌برانگیز داد: «در مورد آسمان‌خراش رویایی‌تان بنویسید!» این کارخانگی برای من، فرصتی بود تا دنیای خیالات و آرزوهایم را به تصویر بکشم و به خلق چیزی بپردازم که در… بیشتر
میدیا \ جوانان