حکایت شجاعت و ایستادگی زنانه

در همین حال، وضعیت شوهرم هر روز بدتر می‌شد. درباره این موضوع با پدر، مادر و برادرانم صحبت کردم. آن‌ها گفتند که باید عصمت را به کمپ ببرم تا در آن‌جا تحت درمان قرار گیرد. عصمت به مدت هفت ماه… بیشتر

قدم قدم، در مسیر آگاهی

ساعت ۶:۲۰ صبح برای ادای نماز بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود، انگار نصف شب بود. البته باید چند دقیقه بعد، برای رفتن به کلاسِ «امپاورمنت»، آماده می‌شدم. با عجله بلند شدم تا به مکتب برسم. نماز را خواندم و… بیشتر

گنجشکان سخنگو

در روستای کوچکی سرسبز و دور از شهر، مرد مهربانی به نام مصطفی همراه همسرش مهتاب در حویلی‌ای زندگی می‌کردند که دو اتاق، یک دهلیز و یک باغچه‌ی زیبا و دلنشین داشت، پر از پرندگان و گل‌های رنگارنگ بود. کمی… بیشتر

گذر زمان؛ از مکتب تا قرنطینه و فراتر از آن

حضور من در مکتب، روزهایی بود که چگونه سپری شد؟ سال ۱۳۹۱، سالی که من برای اولین بار قدم به مکتب گذاشتم. مکتب رفتن برایم خوشایند بود، به ویژه از زمانی که همراهی پدر و مادرم در مسیر مکتب برایم… بیشتر

درس‌هایی که می‌توان از قهرمان «آساهی» آموخت

روز جمعه، روزی تقریباً پُربرنامه و با مصروفیت‌های متفاوت برایم بود. صبح زود از خانه‌ی کاکایم برگشتم تا کارهای خانه را انجام بدهم. وقتی که رسیدم، دیدم همه در خواب عمیق بودند. چون روز جمعه و رخصتی بود، برادرهایم، پدرم… بیشتر
میدیا \ جوانان