آخرین لبخند در صحن مکتب سیدالشهدا

به تاقچه‌ی کوچک کنار پنجره‌ی‌شان نگاه کردم: عکس، باز هم عکس دیگری، تقدیرنامه، یکی، دوتا، چندین تا، چند کتاب و چند دسته‌گل. به آن زن نگاه کردم؛ گریان، خسته و رنگ‌پریده. چادر سفیدی را در بغل گرفته بود و می‌گفت… بیشتر

لالایی‌ای از مهر

چند روز پیش، هوای خوبی بود. در گرمای ظهر به کتاب‌خانه می‌رفتم. زمانی که  به آن‌جا رسیدم، دیدم که دروازه‌ی کتاب‌خانه بسته است. به ساعتم نگاه کردم. ده دقیقه زودتر رسیده بودم. ساعت 3 کتاب‌خانه باز می‌شد. از آن‌جایی که… بیشتر

گل‌دان‌های ‌جامانده

اگر جنگ نبود و خانه‌ای داشتم، آن را با عشق و دقت به پناهگاهی از زندگی و آرامش تبدیل می‌کردم. در هر گوشه‌ای از خانه، گلدان‌های زیبا و رنگارنگی می‌گذاشتم و در هر یک، گلی خاص و منحصر‌به‌فرد می‌کاشتم. خانه‌ام… بیشتر

گلدانی بدون گل

ای باغبان ظالم! ببین چه به حال این گل آورده‌ای. کاش دستان ترک‌خورده‌ات آن خنجری را که قیچی نام دارد، هرگز لمس نمی‌کرد که تو این بابونه‌ی زیبا را قطع نمی‌کردی. بیا، روزگار این مجموعه را بنگر! تو، نه تنها… بیشتر

«گلثوم» از خداوند مرگ می‌خواهد

«او سیاسر امو نیلغه خوده چپ کو!» صدای مردی از حویلی همسایه به گوش می‌رسید. اندکی بعد، دوباره فریاد زد: «مگر نمی‌شنوی که اخبار گوش می‌دهم؟ امو تخم سگه را آرام کو!» با خودم می‌گویم: «احمق! سیاسر چیست؟ او را… بیشتر
میدیا \ جوانان