طالبان نان ما را هم از ما گرفتند

ما فعلاً در کشوری زندگی می‌کنیم که مردمان آن برای ادامه‌ی زندگی‌شان مصروف کارهای مختلف هستند. تعدادی از کسانی که در حکومت قبلی در ادارات دولتی کار می‌کردند، حالا دست‌فروشی می‌کنند. عده‌ای مهاجر شده‌اند. خلاصه، بیشتر مردم شغل‌های سابق‌شان را… بیشتر

دنیای هنر و تجربه‌ی من از آن

اولین‌بار زمانی با واژه‌ی «هنر» آشنا شدم که شاگرد صنف سوم مکتب بودم. برایم خیلی جالب بود که برای موفق شدن در هنر، نیازی به امتحان و آزمون نیست، بلکه فقط باید تمرین کرد و فعالیت‌های خوبی انجام داد. من… بیشتر

دل‌دادگی و هرگز نرسیدن

در بازار گیروبار و پُر‌هیاهو با دوستم در حرکت بودم و تلاش می‌کردم از میان جمعیت و ازدحام، راهی برای گذر بیابم. چشمم به کودکی افتاد که روی سَرک نشسته بود و دلم برایش سوخت. با لباسی کهنه و سر… بیشتر

لبخند مادرم هرگز تکراری نمی‌شود

رنگ و رخ مادرم سپید شده بود و چشمانش طوری به نظر می‌رسید که می‌خواهند از کاسه‌ی سر بیرون شوند. بدنش تعادل خود را از دست داده بود و به‌گونه‌ای بی‌حس شده بود. لرزه‌ای شدید تمام وجودم را دربر گرفت.… بیشتر

رویای پرواز

شش ساله بودم که در اعماق وجودم دانه‌ای جوانه زد، دانه‌ای که روزبه‌روز بزرگ‌تر و محکم‌تر می‌شد. شبی با آرامش کودکانه و امیدهایی که برایم به وسعت یک جهان بود، به خواب رفتم. صبح که شد، خورشید با آغوش گرم… بیشتر
میدیا \ جوانان