بازی ناعادلانه‌ی روزگار و برنده‌ی آن

نمی‌دانم جغرافیای غم چند جهت دارد که از صد جهت زیر فشاریم؟ به کجا می‌توان با همه درد و اندوه پناه برد؟ به شادی‌ای که از ما گریزان است یا به تصورات خیال‌انگیز ذهن، که هیچ‌گاه با ما نخواهد بود،… بیشتر

بازگشت، سقوط، و دوباره برخاستن

دو سال از مکتب دور مانده بودم، دو سالی که هر لحظه‌اش مانند باری سنگین بر شانه‌هایم بود. اما وقتی دوباره قدم به مکتب گذاشتم، انگار دنیا برایم از نو ساخته شد. حس لمس دوباره‌ی کتاب‌ها، صدای تباشیر بر تخته… بیشتر

نسیم ملایم امید؛ پنجره‌ای به سمت آرزوها

امروز با تمام اشتیاق از خواب برخاستم؛ چون نخستین روز هفته بود و من باید پرانرژی‌تر از همیشه، از گذشته‌ها و ثانیه‌های تلخ و شیرین عبور می‌کردم و با قدرت و شکست‌ناپذیری بیشتری به کار قهرمانانه‌ام ادامه می‌دادم. پس از… بیشتر

باران، امید یا اندوه؟

ساعت چهار و سی‌وپنج دقیقه‌ی بعدازظهر است. در گوشه‌ای از خانه، کنار بخاری نشسته‌ام. صدای آرامش‌بخش باران که بر بام خانه می‌ریزد، گوشم را نوازش می‌دهد. بخاری اتاق را گرم کرده و بوی چای تازه دم‌شده، فضای دل‌نشینی در خانه… بیشتر

بارِ اضافی…!

صبحم را معمولی آغاز کردم؛ اما پایان راه همیشه پرماجراست. امروز شنبه بود و کلاس درس صبحگاهی داشتیم. شنبه همیشه روز مورد علاقه‌ام در میان روزهای هفته بوده است. در کلاس، لحظات خوبی را سپری کردم. برای چاشت به خانه… بیشتر
میدیا \ جوانان