ترس؛ سایه‌ای که آرامش را نابود می‌کند

خوب یادم هست لحظه به لحظه آن روز را، روز عروسی خواهرم بود. کم‌کم خبر شده بودیم که طالبان می‌آیند و ما امیدوار بودیم که تا آن زمان کارهای ما تمام می‌شود. طالبان به تدریج حملات خود را از چهار… بیشتر

«روشنایی خاکستر»

در دورافتاده‌ترین گوشه‌ی این شهر، در قریه‌ای کوچک، زنی زندگی می‌کند که معنای فرشته بودن، مادر بودن و از همه مهم‌تر، زن بودن را برایم روشن کرد. زنی که به‌تنهایی در برابر تمام مشکلات ایستاد. او چهار دختر دارد و… بیشتر

از قصه‌های مادر تا قول‌های دختر

ساعت ۱۱:۳۰ شب بود. بعد از نوشتن کارخانگی، که البته بیشتر وقتش را صرف فکر کردن به آینده‌ی نامعلومی که داریم کرده بودم، تلفنم را برداشتم و پیام‌هایی را که دریافت کرده بودم، خواندم. دیدم دوستانم همه چپتر خواسته‌اند؛ من… بیشتر

روزهای ساده، درس‌های بزرگ

در یک اتاق، پنج نفر هستیم و سکوت کامل بر فضای اتاق حاکم است. هر یک از ما در گوشه‌ای نشسته‌ایم و کتاب‌هایی با عناوین مختلف مانند «فرستاده»، «هیچ ملاقاتی تصادفی نیست»، «دانشکده کسب و کار»، «بیژن و منیژه» و… بیشتر

می‌خواهم زیر نور ماه قدم بزنم

هوا مثل هر روز زمستانی سرد بود؛ اما من نمی‌توانستم سردی را حس کنم. با سرعت گام برمی‌داشتم و می‌کوشیدم هرچه زودتر به خانه برسم. هوا تاریک شده بود و کم‌کم چراغ‌های دکان‌ها روشن می‌شدند. ازدحام و رفت‌وآمد زیاد بود… بیشتر
میدیا \ جوانان