من با پول اسفندم کتاب صنف سوم می‌خرم

سحر در یکی از کوچه‌های گیروبار و پرهیاهوی کابل زندگی می‌کند. دختری از قوم هزاره، با چهره‌ی معصوم و نگاهی پر از خاموشی و نجابت است. پدرش قبلا افسر پولیس بوده‌است. مردی شجاع که سال‌ها در خدمت مردم و کشورش… بیشتر

نگاهی به قلبم

شهری در قلبم پر از خوشی و شادی‌ست. ندایی به من می‌گوید: بخند، خوش باش و نگاهی به سمت من بینداز. ببین چقدر پر می‌کشم برای عاشق شدن، چقدر حال و هوای خوب و خوش دارم. از آیا تو این… بیشتر

مرسلِ گل‌فروش

دختری با موهای سیاه و بلند، چشمانی درشت و سیاه، با لباس‌هایی زیبا که مانند گل‌هایی بود که اطرافش را پر کرده بودند، در گوشه‌ای از شهری به‌نام کابل گل‌فروشی می‌کرد. پیش از آن‌که این دختر را ببینم، فکر می‌کردم… بیشتر

ناگهان خیلی زود دیر می‌شود

ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت، تا می‌توانستم از بسیاری از اشتباهاتم پشیمان شوم و آن‌ها را جبران کنم. یکی از بزرگ‌ترین پشیمانی‌هایم این است که نتوانستم در موقعیت مناسب از فرزانه معذرت‌خواهی کنم. فرزانه دوستی بود که ۱۱ سال… بیشتر

نفسی در هوای آزاد و بازسازی رویاهایم

هر آنچه آرزو داشتم، روی ورق‌های کوچک و ظریف می‌نوشتم. کلمات به‌آرامی همچون پرندگانی که از قفس آزاد می‌شوند و در آسمان خیال گم می‌شوند از دل بیرون می‌آمدند. این کلمات، همچون جواهراتی گران‌قیمت، در دل صفحات می‌درخشیدند و هرکدام… بیشتر
میدیا \ جوانان