رویاها هرگز نمی‌میرند!

بازهم نشسته‌ام پشت کتابچه‌ام. چراغی در دست گرفته ام، تا بنویسم از خاطرات و رؤیاهای کهنه‌ای که هنوز در ذهنم زنده‌اند. این روزها، نوشتن تقریبا برایم وظیفه‌ی یا مصروفیت هر روزم شده است. رؤیاهایی را بازنویسی می‌کنم که روزی رها… بیشتر

ریحان، دختری هوشیار و شجاع

امروز، بعد از چند روز آفتابی، کابل همچنان گرم و روشن بود. صبحِ پس از گرما، نسیم ملایم و دلچسبی در کوچه‌ها می‌وزید و گرمای مطبوعی روی پوست می‌نشاند. چه هوای دل‌نشین و آرامی! هرکس با لباس‌های تابستانی و چپن‌های… بیشتر

شب را دوست دارم؛ چون…!

نسیم خنک، صداهای خوشایند درختان، دست‌هایی که به شکرگزاری بلند می‌شوند، دستان پرمهر و پینه بسته‌ی پدر که برای چند ساعت به آسایش می‌رسد، قلب‌هایی که به هم گرما می‌بخشند، دل‌های درد مندی که روزها با انبوهی از زحمت در… بیشتر

مرواریدهای کوچک

طلوع آفتاب امروز مرا به یاد روزهای بهاری می‌اندازد؛ روزهای گرم و زیبا. آفتاب امروز هم مثل روزهای بهاری، زیبا و درخشان است. امروز را به دیدار دوستانم اختصاص داده بودم. آفتاب، همه‌جا را روشن و گرم کرده بود. من… بیشتر

از خاکستر برمی‌خیزیم و پرواز می‌کنیم

آفتاب درخشان که بر چهره‌ی زمین می‌تابید و حس آرامش به همه‌ی اهالی زمین می‌بخشید، حالا گویا ابری سنگین و تاریک بر آن سایه انداخته است و مهربانی خورشید را کمرنگ‌تر کرده‌است. نوری که روزگاری دل‌ها را گرم می‌کرد؛ ولی… بیشتر
میدیا \ جوانان