آمدن طالبان؛ آمدن یک مه سیاه در زندگی من

روزی که طالبان افغانستان را به دست گرفتند، من در راه مکتب بودم و از هیچ چیزی خبر نداشتم. من شاگرد صنف هفتم در مکتب “چهل دختران” در دشت برچی کابل بودم. من و دوستانم مثل روزهای معمولی با شوخی… بیشتر

النگوهای گریان

آب زیباست. چه زمانی که آبشار است، چه زمانی که مانند باران از آسمان می‌بارد، چه وقتی که مثل دریا جاری‌ست و حتی وقتی مثل مروارید دانه دانه از چشمان ما به خاطر خوشحالی جاری می‌شود؛ یا حتی زمانی که… بیشتر

آغوش پر مهر؛ خاطره‌ای از یک آدم‌ربایی

آن روز هم مثل همیشه، ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. رختخوابم را مرتب کردم، لوازم مکتب را در یکی از کیف‌هایم گذاشتم و کمی با موهایم بازی کردم تا شکلی بگیرند. سپس لباس‌های مکتبم را پوشیدم و از… بیشتر

اضطراب و امید؛ خاطره‌ای از اولین روز معلم شدنم

سوزن خیاطی، سرد و بی‌جان در انگشتانم می‌لرزید. نفس‌هایم تند و سطحی بود، انگار می‌خواستم در هر دم و بازدم، تمام اضطرابم را از ریه‌هایم بیرون بریزم. اولین روز تدریسم بود. نه یک کلاس معمولی از دانش‌آموزان نوجوان، بلکه کلاس… بیشتر

آشنای روزهای دور و سیاه

امروز با عجله و شتاب خاصی از خانه بیرون زدم و با اشتیاق فراوان به سمت شفاخانه رفتم. از شدت عجله حتی صبحانه هم نخوردم. راستش از دیشب کمی بی‌قرار بودم. کسی نیستم که به خوراکی نه بگویم؛ اما از… بیشتر
میدیا \ جوانان