بازی روزگار؛ گاهی می‌خندم و گاهی سکوت می‌کنم

سلام! من رقیه صداقت هستم؛ دختری نسبتاً آرام، خوشحال، گاهی غمگین، گاهی خندان. خلاصه بگویم، شخصیتم کمی متفاوت‌تر از دیگران است. از آن‌چه به یاد دارم، همیشه قبل از حرف زدن، فکر می‌کنم؛ چون می‌دانم سخن گفتن ارزشی والا دارد.… بیشتر

کشورم در اوج تاریکی

ساعت شش شام بود که پدرم گفت: «دخترم، برو تلویزیون را روشن کن، خبر شش شروع می‌شود.» من هم رفتم و تلویزیون را روشن کردم. شبکه‌ای که خبر داشت، انتخاب کردم و دیدم که خبرها آغاز شده. کنار پدرم نشستم… بیشتر

کاش این همه تفاوت وجود نمی‌داشت!

کاش همان‌طور که به پسران به چشم یک انسان عادی نگاه می‌کنند، به دختران نیز نگاه می‌کردند. کاش هیچ مردی حس نمی‌کرد نسبت به همسرش، نسبت به خواهرش مالکیت و یا برتری دارد. کاش می‌توانستند یک بار خود را به… بیشتر

امید دوباره؛ دختر تو می‌توانی!

در صبحگاهی یکی از روزها، طبق معمول با شوق فراوان و هزاران امید در حال رفتن به‌سوی آموزشگاه بودم. همان‌طور که در جاده قدم می‌زدم، از صدای شرشر برگ‌های زرد و خشک درختان لذت می‌بردم. صدای دل‌انگیز برگ‌ها مرا به… بیشتر

قلم من؛ صدای من

هر انسان حق دارد که رویاپرداز باشد؛ حق دارد خواسته‌ها و اهدافی برای زندگی‌اش داشته باشد. انسان از زمانی که خود را می‌شناسد، می‌فهمد که به سن و سالی رسیده که باید برای زندگی‌اش هدف‌ها و آرزوهایی تعیین کند. وقتی… بیشتر
میدیا \ جوانان