از تکان موتر تا تکان زندگی؛ سفر عجیبی است!

من حالا در اداره‌ی مکتب خود، نزدیک بخاری نشسته‌ام. دیشب هُشدار موبایلم را برای ساعت ۵:۴۰ صبح تنظیم کردم، چون باید رأس ساعت ۷ در کلاس «امپاورمنت» حاضر می‌شدم. صبح که هشدار به صدا درآمد. هوا هنوز کاملاً تاریک و… بیشتر

آرزوی بربادرفته؛ از رویای رییس‌جمهور شدن تا کوره‌های خشت‌پزی

من و سمیرا از دوران کودکی دوستان بسیار صمیمی با هم بودیم. دو کودک شاد و معصوم که بدون هم زمان برای ما چندان خوشایند نبود. سمیرا تقریباً یک سال از من بزرگ‌تر بود؛ اما ما با هم دوستان خیلی… بیشتر

آرزوی ناتمام؛ وقتی اولین‌بار کلمه‌ی «کانکور» را شنیدم

زمستان بود، هوای سرد تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. روبه‌روی صنف بزرگ ایستاده بودم و دستان کرخت خود را به گرمی نفس‌هایم می‌سپردم. یک نفس پُف می‌کردم تا شاید اندکی از سردی هوا کاسته شود. این اولین بار بود که… بیشتر

آرزوهایی که برای «فریده» آرزو باقی ماند

امروز، وقتی به موتر سوار شدم تا به خانه‌ی مامایم بروم، در میانه‌ی راه خانمی همراه یک دخترک تقریباً دو و نیم تا سه ساله سوار موتر شد و دقیقاً در چوکی کنار من نشست. وقتی به چهره‌ی این خانم… بیشتر

آخرین یادگاری مکتب از تجلیل روز دختر

امروز، به مناسبت روز دختر، دوباره خاطرات مکتب را در آغوش کشیدم. یاد دوستان و لبخندهای‌شان همچون موجی مرا در بر گرفت. خاطراتی از جنس الماس، که گاهی کام زندگی‌ام را شیرین و گاهی تلخ می‌سازند. آن روز را خوب… بیشتر
میدیا \ جوانان