در دنیایی که مرا نمی‌پذیرند، راه خودم را می‌سازم!

امروز با تمام مشقت‌هایش سپری شد. از صنف درسم رخصت شدم و به سمت خانه حرکت کردم. دلم یک پیاده‌روی طولانی می‌خواست؛ از آن پیاده‌روی‌هایی که آدم را در خودش غرق می‌کند، از دنیای پرهیاهو جدا می‌سازد و فرصتی برای… بیشتر

می‌لرزم؛ اما می‌ایستم

در خواب عمیقی بودم. وقتی با صدای مادرم بیدار شدم، خواب هنوز امانم نمی‌داد تا بلند شوم. نیم ساعت دیگر هم خوابیدم، هرچند قصد داشتم فقط سه دقیقه‌ی دیگر بخوابم؛ اما آن سه دقیقه، سی دقیقه شد. زود آماده شدم… بیشتر

دختری با لبخندهای شجاع و رویاهای بی‌پایان

دختری خاموش اما پرگفتار؛ سکوتش دنیایی از حرف است. دنیایی که درکش برای دیگران همچون معمایی پیچیده و دشوار است. همه فکر می‌کنند او را می‌شناسند؛ اما حقیقت این است که قلبش ژرف‌تر از آن است که بتوانند در نگاه… بیشتر

بهار در میان زمستان؛ دختری که نمی‌خواهد خاموش بماند

در سرزمینی که زمستان‌هایش پایان ندارد، دختری زندگی می‌کند که نمی‌خواهد تسلیم شود. دختری که فهمید برای زنده ماندن کافی نیست نفس بکشد، بلکه باید صدایش را بلند کند، باید بجنگد، باید به دنیا ثابت کند که دختر بودن، یک… بیشتر

قهرمانان گمنام

کتاب‌هایم را برداشتم و برای آخرین بار نگاهی به آینده انداختم. لبخندی به خودم هدیه دادم و به‌سرعت از خانه بیرون شدم. صفحه‌ی گوشی را روشن کردم و دیدم هوا ۱۷- درجه است. ناگهان از سرما به خود لرزیدم. گویا… بیشتر
میدیا \ جوانان