در رویا با پدر

صبح را به طرز عجیبی آغاز کردم؛ گویا در میان رویا بودم و نمی‌خواستم از آن بیرون بیایم. دلم می‌خواست همان‌جا بمانم، در دنیای خواب و دیگر هرگز به این دنیای واقعی با تمام سختی‌هایش بازنگردم. درست قبل از بیدار… بیشتر

آوارگی، مهاجرت و رویای آزادی کشورم افغانستان

پس از سقوط جمهوری در افغانستان، اکثر هم‌وطنانم مجبور به ترک اجباری کشور شان شدند. بعضی آنها توانستند به کشورهایی برسند که امیدی برای زندگی بهتر در آنجا بیشتر است و بعضی هم منتظر انتقال به کشورهای مدنظرشان هستند و… بیشتر

از صبح دل‌انگیز تا یک روز پرماجرا

صبح شده بود. وقتی بیرون را تماشا کردم، یک صبح زیبا و قشنگ را دیدم. آفتاب با ناز و عشوه بر دیوارهای ترک‌خورده و پرده گل‌گلی خانه‌ی ما می‌تابید. هرچند نور آفتاب پس از عبور از شیشه‌ی پنجره‌ی خانه‌ی ما… بیشتر

دختری که به رویاهایش باور دارد

من دختری هستم که در یکی از دورترین گوشه‌های این سرزمین خاکی، در دل افغانستان، زندگی می‌کنم. جایی که سرنوشت و زندگی برای بسیاری از دختران مانند من، راهی پر از سختی و درد است. در این سرزمین که هنوز… بیشتر

نوشتن؛ راهی به سوی آزادی

من همیشه عاشق نوشتن بودم. از همان روزهایی که به یاد دارم، نوشتن برایم مانند یک راز بود؛ رازی که تنها من آن را فهمیدم. در دوران کودکی، وقتی خواهر و بردارم در کنج حویلی در حال بازی بودند، من… بیشتر
میدیا \ جوانان