چشمانم دریای خون بود…!
یک روز آفتابی، آخرین روز امتحان چهارونیمماهه، با جمعی از دوستان در حال گفتوگو، خندیدن، برنامهریزی برای آینده و آمادهگی برای روز فراغت خود از مکتب بودیم. دوستم نیلوفر میگفت: «من سرود میخوانم.» زهرا و نازنین گفتند: «ما نطاق میشویم.»…
بیشتر