چشمانم دریای خون بود…!

یک روز آفتابی، آخرین روز امتحان چهارونیم‌ماهه، با جمعی از دوستان در حال گفت‌وگو، خندیدن، برنامه‌ریزی برای آینده‌ و آماده‌گی برای روز فراغت خود از مکتب بودیم. دوستم نیلوفر می‌گفت: «من سرود می‌خوانم.» زهرا و نازنین گفتند: «ما نطاق می‌شویم.»… بیشتر

دختران افغانستان ضعیف نه، زخم‌خورده‌هایی‌اند که هنوز ایستاده

می‌گویند شکست خوردن درد دارد؛ اما هیچ‌کس از دردی که قبل از شکست خوردن می‌کشد، چیزی نمی‌گوید. هیچ‌کس از زخم‌هایی که هنوز التیام نیافته‌، از اشک‌هایی که شبانه روی بالش خشک می‌شوند و از فریادهایی که در گلو خفه می‌ماند،… بیشتر

عشق راه نجات نبود…!

از کودکی، آرزوهایم همیشه در دلم بزرگ‌تر از آن چیزی بود که در اطرافم می‌دیدم. در روستایی که زندگی می‌کردم، هیچ‌کس حرف از آرزو و بلندپروازی نمی‌زد؛ چون این‌ها بیشتر شبیه به شوخی یا حتی تمسخر به نظر می‌رسیدند. اما… بیشتر

روزِ من

صبح به سختی از خواب برخاستم؛ خیلی ناامید و خسته، به دنبال چیزی بودم که برایم حکم یادآوری تصمیمات اشتباه و عقب‌ماندگی‌هایم را داشت. یاد همان سرگردانی‌ها، شکست‌ها، شرایط سخت و پیچیدگی‌های همیشگی افتاده بودم. دیری نگذشت که به یاد… بیشتر

در دستان سرنوشت

صبح زود بود. آفتاب هنوز از پشت کوه‌ها سر برنیاورده بود که صدای در زدن به گوشم رسید. بیدار شدم و چشم‌هایم هنوز خواب‌آلود بودند. با دشواری از رخت‌خواب بلند شدم. هوای اتاق سرد بود و بدنم هنوز تحت تأثیر… بیشتر
میدیا \ جوانان