اشک‌های ناگفته…!

زندگی پر از لحظاتی است که همه‌چیز در یک چشم به هم زدن دگرگون می‌شود. لحظاتی که شاید تا قبل از آن، هرگز نمی‌توانستی تصور کنی چگونه زندگی‌ات تغییر خواهد کرد. برای من، روزی که انفجار در مرکز آموزشی کاج… بیشتر

آسمان کبود، صورتِ کبودتر

هوا گرفته و ابری بود. درحالی‌که ساعت ۹ صبح بود و مهِ غلیظی در هوا پراکنده بود، آسمان به نزدیکی شام می‌مانست. وارد صنف درسی شدم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، حاضری را باز کردم و نام شاگردان را یکی‌یکی… بیشتر

آسمان هم برای پروازم کم است

می‌خواهم برایت قصه‌ای بگویم، قصه‌ای که نه در کتاب‌ها نوشته شده و نه کسی برایش لالایی خوانده است. قصه‌ای که بوی بغض دارد، رنگ اشک دارد، و در دل خودش هزاران آرزوی سرکوب‌شده را جا داده است. دختر بودنم را… بیشتر

آسمان، خانه‌ای برای رویاهای بی‌پایان

مثل این‌که امروز آسمان زیباتر و درخشان‌تر از دیروز است. با دیدن آسمان، صبحم را زیبا آغاز کردم؛ انگار آسمان قرار است قصه‌ی تازه‌ای تعریف کند. وقتی به آن خیره می‌شوم، با خود می‌گویم: این آسمان چه داستان‌های بزرگی دارد،… بیشتر

آسمانِ بغض‌آلود، زنانِ خاموش

آسمانِ ابری امشب، گویا بغضی در گلو دارد، فروبسته و نشکسته. ستارگانِ شوخ در لابه‌لای ابرها چشمک می‌زنند، حضورشان را گوش‌زد می‌کنند، انگار نمی‌خواهند در عمق این بغض گم شوند؛ اما مهتاب… مهتاب هیچ پرتوی از خود نمایان نمی‌کند. در… بیشتر
میدیا \ جوانان