خزان زندگی و چشم‌به‌راه بهاران

در بهار، وقتی باد می‌وزد، برگ‌های گل‌هایی را که ریخته‌اند با خود می‌برد. در تابستان، وزش باد دمای هوا را کمی بهتر می‌کند. اما در خزان، وقتی باد می‌وزد، برگ‌های کهنه‌ی ریخته‌شده را جمع می‌کند تا زمین برای آمدن برف… بیشتر

قصه‌ی مهاجرت؛ روایت درد و ناامیدی و نابودی

هجرت، فعلی است که برای همه یکسان صرف نمی‌شود. هر کس داستان تلخ و شیرین مهاجرتش متفاوت است. اما در سرزمین من، قصه‌ی مهاجرت، قصه‌ای از جدایی و نابرابری‌هاست. این قصه را می‌توان حماسی نامید؛ زیرا سخت‌ترین مبارزات در راه… بیشتر

روزی که همه‌چیز خاموش شد

با صدای برخورد چیزی شبیه گلوله از خواب برخاستم. به هر طرف نگاه انداختم، کسی نبود. با پاهای لرزان به سمت دروازه قدم برداشتم؛ اما هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که گلوله‌ای به شیشه‌ی اتاق خورد و مرا متوقف… بیشتر

 نامه‌ای از یک دختر

بعد از مدتی طولانی دوباره شروع به نوشتن کردم؛ چون دیگر انگیزه‌ای برای نوشتن در من نبود. حس می‌کردم همه‌چیز تمام شده است و دیگر امیدی به زندگی نیست. این روزها زندگی خسته‌کننده و بی‌روح شده است. مدتی‌ست از خانه… بیشتر

نمی‌دانم از کدام درد بنویسم از دختر بودن یا…؟!

روزی که زندگی همه‌ی مردم افغانستان تغییر کرد، در ذهنم همیشه زنده است؛ نه روزِ ساده و عادی، بلکه روزی که طعم تلخ آغاز یک مسیر سخت را چشیدم. یکشنبه بود؛ میان دو ساعت آخر درس‌ها. ساعت ششم، ریاضی، تازه… بیشتر
میدیا \ جوانان