مرسلِ گل‌فروش

دختری با موهای سیاه و بلند، چشمانی درشت و سیاه، با لباس‌هایی زیبا که مانند گل‌هایی بود که اطرافش را پر کرده بودند، در گوشه‌ای از شهری به‌نام کابل گل‌فروشی می‌کرد. پیش از آن‌که این دختر را ببینم، فکر می‌کردم… بیشتر

ناگهان خیلی زود دیر می‌شود

ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت، تا می‌توانستم از بسیاری از اشتباهاتم پشیمان شوم و آن‌ها را جبران کنم. یکی از بزرگ‌ترین پشیمانی‌هایم این است که نتوانستم در موقعیت مناسب از فرزانه معذرت‌خواهی کنم. فرزانه دوستی بود که ۱۱ سال… بیشتر

نفسی در هوای آزاد و بازسازی رویاهایم

هر آنچه آرزو داشتم، روی ورق‌های کوچک و ظریف می‌نوشتم. کلمات به‌آرامی همچون پرندگانی که از قفس آزاد می‌شوند و در آسمان خیال گم می‌شوند از دل بیرون می‌آمدند. این کلمات، همچون جواهراتی گران‌قیمت، در دل صفحات می‌درخشیدند و هرکدام… بیشتر

«معلم، من دیگر به مکتب نمی‌آیم»

معلم بودن، گاهی سخت‌ترین شغل دنیا است؛ به‌ویژه در کشوری مانند افغانستان. وقتی معلم می‌شوی، تمام آرزو و هدفت، موفق شدن شاگردانت است. پیروزی آنان و رسیدن‌شان به هدف‌های‌شان، یکی از هدف‌های اصلی‌ات است. وقتی یک معلم شاگردش را در… بیشتر

فقط خودت هستی و بس؛ پس خودت پیش برو!

مثل همیشه بیدار شدم، نماز خواندم و شروع به درس خواندن کردم؛ چون شب خیلی خسته بودم و نتوانسته بودم درس بخوانم. امروز دو مضمون امتحان داشتیم (دری و فزیک). دستور زبان دری را مرور کردم، صبحانه خوردم و برای… بیشتر
میدیا \ جوانان