«یک‌سال است که از زنده و مرده‌ی دخترم خبر ندارم»

من از روزی می‌نویسم که اشک‌های یک مادر قلبم را در خون غوطه‌ور کرد. سخنان دردناک و اندوه‌بارش تمام دنیا را برایم تنگ و تار کرد. من نیز این درد و پریشانی‌ها را بر شانه‌های قلمم می‌نهم. می‌گویند مادر بودن… بیشتر

روایتی از یک ازدواج اجباری

یک روز در کلاس، کنار هم‌صنفی‌هایم نشسته بودم که یکی از آن‌ها گفت: «شنیدی؟ فضای مجازی پر شده از خبر عروسی دختر بیست‌ساله‌ای با مرد هفتاد ساله!» گفتم: «نه!» گفت: «می‌گن که دختر به خاطر ثروت زیاد آن مرد، با… بیشتر

روایت یک دختر از رنج، مقاومت و امید

سه سال است که از آن روز شوم می‌گذرد؛ روزی که تاریکی ناگهان بر سرزمین ما سایه افکند و نور امید را از چشمانمان ربود. به یاد دارم آن روزها را، وقتی که در خانه‌مان بودم، نشسته بودم و در… بیشتر

رویایی که به من شجاعت ادامه دادن می‌بخشد

شش ساله بودم، با امیدی کودکانه به زندگی، چیزی مرا اذیت نمی‌کرد. در آن سن، تنها چیزی که می‌خواستم، عشق و محبت بود. روزهایم پر از شادی و معصومیت کودکانه می‌گذشت و از هر اتفاقی دلشاد می‌شدم و از بازی‌های… بیشتر

روایت مرارت و روئیت ه‍لال امید

بلقیس هستم، دختری از دختران افغان که برای دست‌یافتن به رویاهایش کشورش را رها کرد و آواره شد. پانزدهم اگست سال ۲۰۲۱ م. یکی از تاریک‌ترین روزهایی بود که افغانستان دوباره به بیست‌سال عقب برگشت. روزی که میلیون‌ها آرزو و… بیشتر
میدیا \ جوانان