شب را دوست دارم؛ چون…!

نسیم خنک، صداهای خوشایند درختان، دست‌هایی که به شکرگزاری بلند می‌شوند، دستان پرمهر و پینه بسته‌ی پدر که برای چند ساعت به آسایش می‌رسد، قلب‌هایی که به هم گرما می‌بخشند، دل‌های درد مندی که روزها با انبوهی از زحمت در… بیشتر

مرواریدهای کوچک

طلوع آفتاب امروز مرا به یاد روزهای بهاری می‌اندازد؛ روزهای گرم و زیبا. آفتاب امروز هم مثل روزهای بهاری، زیبا و درخشان است. امروز را به دیدار دوستانم اختصاص داده بودم. آفتاب، همه‌جا را روشن و گرم کرده بود. من… بیشتر

از خاکستر برمی‌خیزیم و پرواز می‌کنیم

آفتاب درخشان که بر چهره‌ی زمین می‌تابید و حس آرامش به همه‌ی اهالی زمین می‌بخشید، حالا گویا ابری سنگین و تاریک بر آن سایه انداخته است و مهربانی خورشید را کمرنگ‌تر کرده‌است. نوری که روزگاری دل‌ها را گرم می‌کرد؛ ولی… بیشتر

دیدار دوباره؛ یادآور خاطرات ماندگار

می‌گویند: «کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد.» این جمله را سال‌ها پیش شنیده بودم، در جاهایی خوانده بودم؛ اما راستش را بخواهید، درست درکش نکرده بودم، معنایش را نفهمیده بودم. وقتی در صنف ششم مکتب بودم، معلمی… بیشتر

گفت‌وگویی با خودم

گاهی اوقات احساس می‌کنم که باید با خودم صحبت کنم، نه به عنوان یک نفر دیگر، بلکه به عنوان کسی که همیشه کنارم است؛ در لحظات شاد و غمگین، در تصمیمات بزرگ و کوچک. امروز هم، همین‌طور به آرامی از… بیشتر
میدیا \ جوانان