روایتی از 29 سال قبل
کنار مادرم، در اتاق گرم نشسته بودم. صدای آرامشبخش باران از پشت پنجره به گوش میرسید و نور کمسوی چراغ، سایههای نرم و ملایمی بر دیوارها میانداخت. مادرم با نگاهی عمیق و صدایی آکنده از خاطرات، روایتی از ۲۹ سال…
بیشتر