سفری به اسلام‌آباد؛ روایتی از تفاوت‌ها

ماه گذشته، دقیقاً در همین روزها، راهی سفری کوتاه به اسلام‌آباد، پایتخت پاکستان شدم. راه طولانی بود. با موتر، ۱۹ ساعت در راه بودم و حوالی ساعت ۱۱:۳۰ صبح به راولپندی رسیدم. موتری کرایه کردم و حدود ساعت یک ظهر… بیشتر

مبارزه در مسیر رویاها

چشمانت را ببند و در خیال به خیابان‌های داغ و پر از گرد و غبار سفر کن. قدم‌هایت را در جاده‌ای ناشناخته می‌گذاری، جایی که هر قدم برایت داستانی از مبارزه و امید می‌نویسد. تو مانند هزاران انسان دیگر در… بیشتر

اسلام‌آباد؛ سراب پناه‌جویان

من، خاطره قلندری، دختری۱۶ ساله از افغانستان هستم که در سال ۲۰۲۳ همراه با خانواده‌ام به پاکستان مهاجر شدم. این مهاجرت برای ما از جهت‌های سخت و شکننده بود. هرچند با امیدهای بسیار دل از وطن کندیم و رهسپار پاکستان… بیشتر

اگر دولت سقوط نمی‌کرد، حالا شرایط زندگیم چگونه بود؟

سیزده ساله بودم که با سقوط حکومت روبه‌رو شدم؛ حادثه‌ای که زندگی میلیون‌ها نفر را دگرگون کرد و یک نسل را به سوی تباهی کشاند. شاید هم تباهی نبود، شاید سرنوشتی قیرگون بود. ما انسان‌ها در زندگی همیشه آنچه را… بیشتر

آگستِ تاریک

امشب، در گوشه‌ای تاریک از حویلی، زیر سایه‌ی درهم‌تنیده‌ی تاک‌های انگور نشسته‌ام. تاریکی مطلقی که با رفتن برق بر خانه سایه انداخته، همه‌جا را فرا گرفته است. تنها نور آرام و مهربان ماه، از لابه‌لای برگ‌های سبز و نازک تاک‌ها… بیشتر
میدیا \ جوانان