روایت یک دختر از روز سقوط

تقریباً چهار سال پیش، در حالی‌که هر کسی مصروف زنده‌گی روزمره‌اش بود، اوضاع ظاهراً آرام به نظر می‌رسید. ویروس کرونا تازه کم‌رنگ شده بود؛ شاگردان به درس و تحصیل‌شان برگشته بودند، کودکان مشغول بازی‌های کودکانه‌شان بودند، استادان تدریس می‌کردند، داکتران… بیشتر

روایت روز سقوط؛ می‌گفتند که همه‌چیز برنامه‌ریزی شده بود

آن روز هم مثل روزهای دیگر آفتابی بود. مکتب ما پس از امتحان چهارونیم‌ماهه و رخصتی‌های تابستانی تعطیل شده بود و من در خانه بودم. روز دلگیری بود؛ دلم گواهی بد می‌داد، انگار اتفاق خوشی در راه نبود. خواهرم صبح… بیشتر

سقوط کابل، سقوط انسانیت از بام اعتبار

باران آرام‌آرام می‌بارید. نه از آن باران‌هایی که سیلاب می‌آورد، که از آن‌هایی که آهسته می‌بارند، بی‌هیاهو، اما جان آدم را می‌لرزانند. صدای شرشر قطره‌ها روی شیشه، برای خیلی‌ها نوای آرامش است. اما برای من، در آن سحرگاه، تنها یادآور… بیشتر

قلم و امید؛ مقاومت دختران پس از سقوط جمهوریت

۱۵ آگست نه تنها یک روز در تقویم، بلکه زخمی همیشگی در حافظه‌ی مردم افغانستان است. این روز آغاز دورانی شد که امید میلیون‌ها انسان به یک‌باره فرو ریخت و آینده‌ی مبهم و تاریک بر کشور سایه انداخت. صبح آن… بیشتر

۱۵ آگست و امتحان ریاضی‌ام…

یک دختر ۱۴ ساله بودم که حساب و الجبر می‌خواندم. با چادر سفید و کتابچه‌ی سرخم، لبخند بر لب داشتم. در سرم فرمول‌های ریاضی، جمع، تفریق، ضرب و تقسیم بود. به این فکر می‌کردم که اگر همه‌چیز در دنیا برابر… بیشتر
میدیا \ جوانان