به یاد دوران خوش گذشته، بیا با هم بسازیم!

می‌خواهم بنوشم و مست شوم، شاید فراموش کنم که دیگر کسی به گذشته فکر نمی‌کند. حیف که این کار حرام است. می‌خواهم دست رفاقت بدهم، حیف که این را هم حرام می‌دانی! ای آن که وطنم را تصاحب کرده‌ای، نمی‌توانم… بیشتر

شال زردی که بوی دل‌تنگی می‌دهد!

امروز با دیدن یک شال زرد که هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کنم و فقط به‌عنوان یک هدیه از آن مراقبت می‌کنم، به یاد عزیزی افتادم که دیگر در کنارم نیست. هر بار که این شال زرد را می‌بینم، یاد او… بیشتر

روایتی از تردید و تلاش

هر روز که قلمم را به دست می‌گیرم، چشمانش برق می‌زند. انگار تمام آرزوهایش را در حرکت قلم من می‌بیند. حرف زیادی نمی‌زند؛ اما نگاهش پر از حرف است. گاهی وقتی تنها در اتاق هستم، هر چند لحظه بعد می‌آید… بیشتر

تصویرِ فریاد مظلومانه‌ی یک دختر

فیس‌بوک را چک می‌کردم که ناگهان تصویری توجه مرا جلب کرد؛ دختری با چشمان سیاه و صورتی خیره‌کننده. کنار عکس، نوشته‌ای بود که مرا کنجکاو کرد بخوانم. هرچه بیشتر می‌خواندم، دلم بیشتر می‌لرزید و چشمانم پر از اشک می‌شد. پیش… بیشتر

من دخترم؛ صدای تغییر و امید در سرزمین افغان‌ها

در جامعه‌ای که ارزش‌های قدیمی و محدودکننده بر زنان تحمیل می‌شود، من داستانی دارم که شاید آیینه‌ای باشد از هزاران دختر دیگر در سرزمین من. زمانی که به دنیا آمدم، مادرم گفت: «ما فکر می‌کردیم تو پسری.» وقتی خواهرم فهمید… بیشتر
میدیا \ جوانان