ناگهان خیلی زود دیر می‌شود

ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت، تا می‌توانستم از بسیاری از اشتباهاتم پشیمان شوم و آن‌ها را جبران کنم. یکی از بزرگ‌ترین پشیمانی‌هایم این است که نتوانستم در موقعیت مناسب از فرزانه معذرت‌خواهی کنم. فرزانه دوستی بود که ۱۱ سال… بیشتر

نفسی در هوای آزاد و بازسازی رویاهایم

هر آنچه آرزو داشتم، روی ورق‌های کوچک و ظریف می‌نوشتم. کلمات به‌آرامی همچون پرندگانی که از قفس آزاد می‌شوند و در آسمان خیال گم می‌شوند از دل بیرون می‌آمدند. این کلمات، همچون جواهراتی گران‌قیمت، در دل صفحات می‌درخشیدند و هرکدام… بیشتر

«معلم، من دیگر به مکتب نمی‌آیم»

معلم بودن، گاهی سخت‌ترین شغل دنیا است؛ به‌ویژه در کشوری مانند افغانستان. وقتی معلم می‌شوی، تمام آرزو و هدفت، موفق شدن شاگردانت است. پیروزی آنان و رسیدن‌شان به هدف‌های‌شان، یکی از هدف‌های اصلی‌ات است. وقتی یک معلم شاگردش را در… بیشتر

فقط خودت هستی و بس؛ پس خودت پیش برو!

مثل همیشه بیدار شدم، نماز خواندم و شروع به درس خواندن کردم؛ چون شب خیلی خسته بودم و نتوانسته بودم درس بخوانم. امروز دو مضمون امتحان داشتیم (دری و فزیک). دستور زبان دری را مرور کردم، صبحانه خوردم و برای… بیشتر

رویای مخلصانه‌ی مادران این سرزمین

مادرم زنی است با لطافت و مروت که هزاران آرزو و رویا در سر می‌پروراند. امیدهایی را همچون دانه‌ای گندم در دل خود دفن کرده و آبیاری می‌کند. با شوق و اشتیاق نگاهی به دفترچه‌ام می‌اندازد و همچون شاه‌دخت مرا… بیشتر
میدیا \ جوانان