گاهی باید کبریت گم شود…!

دست خورشید را به دست آسمان داد. تارهای صوتی حنجره‌ی پرنده را تنظیم کرد و شعاع‌های آفتاب را از پنجره‌ی کوچک به درون خانه بدرقه کرد. کودکی را که به سمت مدرسه روان بود، با شخصی که پوقانه‌های هوایی می‌فروخت،… بیشتر

کانکور برایم یک آرزو ماند…

من دختری هستم که اگر طالبان با سرنوشت ما  بازی نمی‌کرد، امسال باید امتحان کانکور می‌دادم. حالا با توجه به این وضعیت،  می‌خواهم حقیقتی را نه‌تنها درباره‌ی خودم، بلکه درباره‌ی تمام دختران افغانستان بنویسم. من در طول زندگی‌ام مشکلات زیادی… بیشتر

کابوس شب‌هایم 

از مکتب رخصت شده بودم و با دوستانم سوار بر موترهای شهری شدم تا راهی خانه شوم. ما خوش و با نشاط بودیم، نه‌تنها ما، بلکه همه‌ی مسافران داخل بس خوشحال بودند؛ می‌گفتند و می‌خندیدند. تعدادی از زنان و مردان… بیشتر

کابل؛ جایی که درد می‌بارد و امید می‌روید

می‌خواهم از خاطره‌ی روزی بنویسم که چشم‌دیدهایم مرا از تغییر مثبت وضعیت کشورم ناامید کرد و در حال حاضر جز امیدواری، صبر و استقامت مردم سرزمینم چیز دیگری به نظرم نمی‌رسد. برای اصلاح تذکره‌ام به کابل رفتم؛ چون در شهر… بیشتر

قلبم؛ جایی‌که پرچم سه رنگ کشورم در اهتزاز است

امروز بازهم دلم هوای نقاشی کشیدن کرد. پنسل‌های رنگه و ورقه‌های سفید در کنار دستانم هرکدام معنای خاصی برایم دارند. از مدت‌ها پیش نقاشی نکرده بودم. هر وقت خوشحال یا غمگین می‌شدم، سراغ پنسل‌های رنگه‌ام می‌رفتم. آنها حس و حالم… بیشتر
میدیا \ جوانان