دوست دارم یک روز در محیط دانشگاه باشم

خیلی انتظار کشیدم و خیلی دوست داشتم بزرگ شوم. خیلی می‌خواستم کسی باشم که به دانشگاه می‌رود، وظیفه‌ای دارد و مستقل است؛ اما حالا از خواسته‌های چندین سال پیشم خیلی زیاد پشیمانم. ای کاش اصلاً آن آرزوها را نداشتم و هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شدم.

خیلی زیاد از ارزیابی کردن خودم خسته شده‌ام. من می‌خواستم وقتی خودم را ارزیابی می‌کنم، در سطح یک دختر مستقل ببینم؛ اما حالا وقتی خودم را بازخواست می‌کنم، فقط دختری را می‌بینم که هیچ چیز نیست، در خانه نشسته و صرفاً زندگی می‌گذراند. اما حقیقتاً این داستان زندگی تمام دخترانی است که در کشورم نفس می‌کشند؛ دختری بدون هدف، بدون یک بیوگرافی عالی و محروم از آموزش. من چندین سال قبل که آرزوی بزرگ شدن را داشتم، نمی‌خواستم خودم را در جایی ببینم که حالا هستم؛ در شرایطی که مستقل بودن سهل است، خودم را حتی آزاد هم نمی‌بینم.

هر کسی آرزویی دارد، به آن می‌رسد و خوشحال می‌شود؛ اما من ــ یا شاید بهتر باشد بگویم ما ــ که این آرزوی بزرگ شدن را داشتیم، حالا پشیمانیم. اگر کوچک می‌ماندیم، شاید به مکتب می‌رفتیم و درک‌مان به این حد نبود که این رنج‌ها را تجربه کنیم، زخم‌ها را حس کنیم و ببینیم که چطور صداهای‌مان در پیش چشمان‌مان بریده می‌شوند. اما این قانون دنیاست که هر انسان باید بزرگ شود؛ پس چرا ما در این سن و سال خود، این‌همه رنج می‌بینیم؟ رنجِ نداشتن مکتب، نداشتن حق، نداشتن انتخاب، نداشتن حق تصمیم و غیره.

من وقتی صفحه‌های مجازی را می‌بینم، نگاهم را به سوی دخترانی می‌برند که در دانشگاه و مکتب هستند و درس می‌خوانند؛ دخترانی که زیر درختان دانشگاه می‌خندند، با هم سؤال کار می‌کنند، در بخش‌های هنر موسیقی می‌نوازند، در کنار خانواده‌های‌شان هستند و آزادانه به شیوه‌ی دل‌خواه خود رفتار می‌کنند. روابط اجتماعی دارند و خلاصه زندگی خوشی را می‌گذرانند؛ اما گویا این‌ها دیگر برای ما اتفاق نخواهند افتاد.

من حتی رؤیای یک روز نشستن زیر درختان محیط دانشگاه را دارم؛ رؤیای نشستن روی چوکی‌های دانشگاه و گوش کردن به درس اساتید، بیرون رفتن با دوستانم، تحقیقات، دفاع از پایان‌نامه و پروژه‌ها… اما وقتی به آرزوهایم و به شرایطم نگاه می‌کنم، گریه‌هایم جاری می‌شوند. من آن‌گاه از بودن خودم روی زمین می‌شرمم که حس می‌کنم فقط یک نان‌خور اضافی روی این خاک هستم.

آدمی بی‌پناه و بی‌برنامه مگر می‌شود؟ اگر یک دختر از گوشه‌ی دیگر جهان، فقط برای مدتی کوتاه این حال و روز ما را داشته باشد، من مطمئنم که او نیز خیلی زود خسته خواهد شد؛ خیلی زود حس خواهد کرد که بار اضافی است و هیچ فایده‌ای برای دیگران ندارد. اما ما هزاران دختر، پنج سال است که این‌گونه زندگی می‌کنیم. این وضعیت هیچ‌وقت فایده‌ای نداشته و نخواهد داشت؛ ما به قرن‌های قبل برگشته‌ایم.

با این حال، امیدوارم روزی این حالت تغییر کند و دوباره به صورت گروهی، ما دختران به طرف تحصیل گام برداریم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000