گاهی یک کتابچهی سفید، بیشتر از آنچه تصور میکنیم حرف برای گفتن دارد؛ صفحههایی که قرار بود با واژههای یک دختر پر شوند: با درس، رویا، پرسش و امید. اما گاهی همین صفحهها مدتها سفید میمانند، نه به این دلیل که دختران چیزی برای نوشتن ندارند، بلکه چون فرصتِ نوشتن از آنان گرفته شده است.
من از نسلی هستم که زمانی مکتب رفتن را بخشی طبیعی از زندگی میدانست. صبحها با شوق آماده میشدیم، کتابها را در کیف میگذاشتیم و راهی مکتب میشدیم. شاید آن روزها نمیدانستیم که همین لحظههای ساده، برای بسیاری از دختران میتواند به یک آرزوی بزرگ تبدیل شود.
امروز وقتی به دختران کشورم افغانستان فکر میکنم، بیش از هر چیز به چشمهایی فکر میکنم که هنوز پر از سوال هستند؛ دخترانی که کتابهایشان را کنار گذاشتهاند، اما آرزوهایشان را نه. دخترانی که میخواهند بدانند چرا باید از چیزی محروم شوند که میتواند زندگیشان را تغییر دهد؟ چرا باید رویای درس خواندن، برای آنان چیزی دور و دستنیافتنی باشد؟
محرومیت از آموزش، فقط بسته شدنِ درِ یک مکتب نیست. وقتی درِ مکتب به روی یک دختر بسته میشود، ممکن است درهای بسیاری از فرصتهای آینده نیز بسته شود. شاید در میان همین دختران، پزشکی باشد که میتوانست جان انسانها را نجات دهد. معلمی باشد که میتوانست نسلهای آینده را آموزش دهد، نویسندهای باشد که میتوانست داستانهای افغانستان را برای جهان روایت کند یا پژوهشگری باشد که میتوانست راهی تازه برای حل یکی از مشکلات کشور پیدا کند. هر دختر، تنها یک دانشآموز نیست؛ او بخش بزرگی از آیندهی یک جامعه است.
من گاهی به این فکر میکنم که اگر دخترانِ کشورِ عزیزم افغانستان فرصتِ برابر برای آموزش و رشد میداشتند، امروز چهرهی کشور عزیز ما چگونه بود؟ شاید شفاخانهها داکتران زنِ بیشتری داشتند، مکاتب معلمان بیشتری، دانشگاهها پژوهشگران بیشتری و جامعه صداهای متنوعتری برای ساختن آینده داشت.
آموزش فقط یاد گرفتنِ خواندن و نوشتن نیست. آموزش یعنی یاد گرفتنِ اینکه چگونه فکر کنیم، چگونه سوال بپرسیم، چگونه مشکلات را بشناسیم و برای حل آنها راه پیدا کنیم. آموزش به انسان کمک میکند خودش را بهتر بشناسد و برای زندگیاش تصمیم بگیرد. به همین دلیل، محروم کردن یک دختر از آموزش، تنها محروم کردن یک فرد نیست؛ بلکه کنار گذاشتنِ بخشی از تواناییهای یک جامعه است.
با این همه، دخترانِ کشور عزیزم افغانستان هنوز تسلیم نشدهاند. بسیاری از آنان در خانه، در کلاسهای آنلاین، با کتابهای قدیمی یا از طریق هر فرصتی که در اختیارشان قرار میگیرد، به یادگیری ادامه میدهند. شاید مسیرشان آسان نباشد، اما هر صفحهای که میخوانند، نشان میدهد که امید هنوز زنده است.
گاهی یک کتاب کوچک میتواند پنجرهای بزرگ به سوی جهان باشد. گاهی یک قلم میتواند صدایی باشد برای کسانی که صدایشان کمتر شنیده شده است. و گاهی یک دختر که در سکوت درس میخواند، در حقیقت در حال ساختن آیندهای است که هنوز دیده نمیشود.
من باور دارم هیچ جامعهای با خاموش کردن نیمی از استعدادهای خود نمیتواند به پیشرفت واقعی برسد. افغانستان عزیزم به همهی فرزندانش نیاز دارد؛ به دختر و پسر، به معلم و داکتر، به نویسنده و انجنیر، به دانشآموز و پژوهشگر. آینده زمانی ساخته میشود که فرصتها میان انسانها تقسیم شوند، نه اینکه بر اساس دختر یا پسر بودن، از کسی گرفته شوند.
آرزوی من روزی است که هیچ دختری در افغانستان برای داشتن یک کتاب احساس گناه نکند، برای رفتن به مکتب نترسد و برای ساختن آیندهاش مجبور نباشد تنها به رویاپردازی بسنده کند؛ روزی که دختران بتوانند با آرامش درس بخوانند، کار کنند، استعدادهایشان را پرورش دهند و سهم خود را در آبادانی کشورشان ادا کنند.
شاید آن روز هنوز نرسیده باشد، اما من باور دارم هیچ آرزویی تا زمانی که در دل انسان زنده است، کاملاً خاموش نشده است.
کتابچههای سفید هنوز منتظرند؛ منتظر دستهایی که دوباره قلم را بردارند و صفحههایشان را با کلمه، دانش و امید پر کنند. شاید روزی برسد که دیگر هیچ دختری در کشور عزیزم افغانستان برای رفتن به مکتب رویاپردازی نکند؛ بلکه مکتب، دانشگاه و آیندهای روشن، بخشی عادی از زندگی او باشد.
آن روز، کتابچههای سفید دیگر منتظر نخواهند ماند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه