تا کی باید تاوانِ دختر بودن را بدهیم؟

پنج سال گذشت؛ پنج سال زمانِ کمی نیست. کودکی که آن روز به دنیا آمده، امروز پنج‌ساله است؛ راه رفتن را یاد گرفته، دویدن را یاد گرفته، حرف زدن را یاد گرفته و هر روز با رویاهای کوچکِ خود بزرگ‌تر می‌شود.

پنج سال می‌تواند برای یک کودک زمانِ زیادی باشد؛ زمانی برای بزرگ شدن، یاد گرفتن و ساختنِ خاطره‌های تازه. اما برای ما پنج سال یعنی متهم شدن به جرمی که هیچ حکمی ندارد: دختر بودن و زندگی کردن با هزاران سوالِ بی‌پاسخ.

تا کی باید با ترس از فردا زندگی کنیم؟ تا کی باید رویاها را با آه و ناامیدی به یاد بیاوریم؟

پنج سال است که بعضی دردها را در خود نگه داشته‌ایم؛ دردِ بی‌کسی، دردِ این‌که گاهی هیچ‌کس حرف ما را نفهمید، دردِ تحقیر شدن و شنیدنِ حرف‌هایی که مثلِ یک زخم بودند… نه از آن زخم‌های روی پوست که دیده شود و کسی بگوید «درد داری؟»؛ جایش عمق‌تر بود، در دل‌ها. و این زخم‌ها نقطه‌ای برای آغازِ شکست‌های ما شد.

چه کسی می‌داند مقایسه شدن چه دردی دارد؟ وقتی می‌گویند: «ببین فلانی چقدر پیشرفت کرده، ببین او چطور زندگی می‌کند و تو چرا مثلِ او نیستی!» اما هیچ‌کس این را نمی‌گوید که شرایطِ زندگیِ ما مثلِ هم نبود.

یکی فرصتِ درس خواندن داشته، یکی از مکتب دور مانده، یکی خانواده‌ای داشته که تشویقش کرده و یکی شاید هر روز با حرف‌ها و محدودیت‌ها زندگی برایش تاریک‌تر شده است. ما را نمی‌شود فقط با نتیجه‌ی زندگی‌ ما با هم مقایسه کرد، وقتی مسیر و شرایطِ زندگی از اول یکی نبوده است. یکی در محیطی بزرگ شده که فرصت و حمایتِ بیشتری داشته و دیگری با محدودیت‌های زیادی روبرو بوده؛ پس چطور می‌توان از هر دو انتظارِ یکسان داشت؟

سرنوشتِ این پنج سال برای ما طورِ دیگری رقم خورد؛ گویا زمان هیچ‌وقت از آن روز عبور نکرد و در همان نقطه ماند… جایی که رویاهای ما ناگهان متوقف شد. رویایی که ۱۸۲۵ روز است در درونِ خود کودکی را با تمامِ دنیای آرزوهایش از بین برده و زندگی را هم‌چون سوالی بزرگ در ذهن ما باقی گذاشته است؛ سوالی که هنوز جوابش را پیدا نکرده‌ایم.

گاهی از خودم می‌پرسم تا چند سالِ دیگر باید این‌گونه زندگی کنیم؟ تا چند سالِ دیگر باید به جرمِ دختر بودن مجازات شویم؟ هر جرمی از خود قانون و زمانی دارد؛ این مجازات چه زمان تمام می‌شود؟

درست پنج سال از عمر ما گذشت؛ از جوانی ‌ما، از رویاهای ما، از روزی که دیگر معنای زندگی کردن را از یاد بردیم، لبخند زدن را فراموش کردیم و همیشه زندگیِ ما انتخاب میانِ «سخت» و «سخت‌تر» بود.

دلم برای دخترانی می‌سوزد که هنوز آن‌قدر کوچک‌اند که معنای این روزها را نمی‌فهمند و با هزار فکر و خیال رویای بزرگ شدن دارند. ای کاش وقتی بزرگ شدند دنیا کمی مهربان‌تر باشد و مجبور نباشند با همان ترس‌هایی زندگی کنند که حالا در دلِ ما خانه کرده است.

ما خسته‌ایم؛ نه از امید داشتن، بلکه از انتظار. از این‌که هر سال با خود می‌گوییم شاید امسال فرق کند، شاید امسال اجازه بدهند، شاید امسال با خیالِ آسوده برای آینده برنامه‌ریزی کنیم…

اما با این همه، هنوز نمی‌خواهم امید را از دست بدهیم؛ چون اگر امید را از دست بدهیم، دیگر چیزی برای ساختنِ آینده نداریم.

ولی امید داشتن به این معنا نیست که درد نداریم. ما درد داریم؛ دردِ پنج سالی که خیلی از حرف‌ها را در دل نگه داشتیم، خیلی وقت‌ها سکوت کردیم و خیلی وقت‌ها وانمود کردیم که خوب هستیم، در حالی که در درونِ خود پر از خستگی و سوال بودیم.

من نمی‌خواهم بگویم همه چیز خوب است، چون نیست. نمی‌خواهم بگویم دردها تمام شده‌اند، چون هنوز تمام نشده‌اند. فقط می‌خواهم بگویم با وجودِ همه‌ی این دردها، هنوز رویا داریم و هنوز نمی‌خواهیم باور کنیم که آینده هم حتماً مثلِ امروز خواهد بود.

پنج سال گذشت و خیلی چیزها را از ما گرفت؛ اما نمی‌خواهم سال‌های بعد را هم ازدست‌رفته بدانم. شاید هنوز روزهای سختی پیشِ رو داشته باشیم، شاید هنوز خیلی از سوال‌هایمان جواب نداشته باشد؛ اما من فقط می‌خواهم روزی برسد که هیچ دختری مجبور نباشد بپرسد: «تا کی باید تاوانِ دختر بودن را بدهیم؟»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000