گاهی سکوت، بلندترین فریاد جهان است؛ فریادی که نه از گلو، بلکه از دلِ خاموشِ روزگار برمیخیزد. این روزها، در گوشهای از این سرزمین، سکوتی سنگین سایه انداخته است؛ سکوتی که در آن نه صدای ورق خوردن کتابی شنیده میشود، نه زمزمهی درسی و نه خندهای که از شوق دانستن برخیزد.
در جایی که روزی چراغهای دانایی روشن بود، اکنون تاریکی آرامآرام جا خوش کرده است. پنجرههایی که زمانی رو به آفتاب باز میشدند، حالا در حسرت نوری ماندهاند که دیگر به درون راه ندارد. دیوارها هنوز ایستادهاند، اما دیگر تکیهگاهی برای آرزوها نیستند؛ گویی همهچیز در انتظار چیزی گمشده، در تعلیقی بیپایان مانده است.
چه کسی میداند که در پشت این خاموشی، چه رویاهایی نفس میکشند؟ رویاهایی که نه مردهاند و نه زندهاند، تنها در حالتی میان بودن و نبودن، معلق ماندهاند. دخترانی که روزگاری با نگاههای روشن از امید، راهی مسیر آگاهی میشدند، اکنون با نگاههایی خاموش، در جستجوی نوری هستند که از آنها دریغ شده است.
زمان، بیاعتنا میگذرد؛ اما برای برخی، هر روز تکرار یک انتظار است. انتظاری که نه پایانش معلوم است و نه آغاز دوبارهاش. ساعتها میگذرند؛ اما برای دلهایی که در آرزوی آموختن میتپند، زمان دیگر معنای پیشرفتن ندارد، بلکه همچون دایرهای بسته، مدام به نقطهی آغاز بازمیگردد.
در این میان، کتابها به شاهدان خاموش بدل شدهاند. واژهها در دل صفحهها زندانیاند، بیآنکه کسی آنها را آزاد کند. هر جملهای که میتوانست دریچهای به جهان تازه باشد، اکنون در سکوتی عمیق فرو رفته است. گویی دانایی، پشت دیواری نامرئی ایستاده و دستهایش را به سوی ذهنهایی دراز کرده که اجازهی رسیدن ندارند.
اما حقیقت این است که دانایی را نمیتوان برای همیشه در بند نگه داشت. حتی اگر چراغها خاموش شوند، جرقهای کوچک در دل تاریکی باقی میماند. همان جرقهای که میتواند روزی به نوری بزرگ بدل شود. همان نوری که هیچ دیواری توان ایستادن در برابرش را ندارد.
در دل همین خاموشی، هنوز امید نفس میکشد. امیدی آرام، اما سرسخت. امیدی که در نگاه دخترانی نهفته است که هنوز رویاهایشان را فراموش نکردهاند. آنها شاید امروز در سکوت باشند؛ اما در درونشان جهانی از صداها جریان دارد، صداهایی که روزی راه خود را به بیرون خواهند یافت.
شاید امروز، چراغها خاموش به نظر برسند؛ اما تاریکی، پایان داستان نیست. تاریکی تنها بخشی از راه است، بخشی که عبور از آن، رسیدن به روشنایی را معنا میبخشد. هیچ شبِ طولانی، برای همیشه باقی نمیماند و هیچ خاموشیای، جاودانه نیست.
روزی خواهد رسید که این سکوت شکسته شود. روزی که واژهها دوباره جاری شوند، نگاهها دوباره بدرخشند و ذهنها دوباره به پرواز درآیند. آن روز، نه تنها چراغهای دانایی روشن خواهند شد، بلکه نوری تازه، عمیقتر و گستردهتر از همیشه، جهان را فرا خواهد گرفت.
و شاید آن روز، همین سکوتِ امروز، به عنوان خاطرهای دور، در ذهنها باقی بماند؛ خاطرهای از روزهایی که نور پنهان شده بود، اما هرگز خاموش نشده بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه