زندگی ما زنان و ظلم نابخشودنی

وقتی به زنان کشورم می‌نگرم، ردپای رنج را در چهره‌های‌شان، حتی پیش از چهل‌سالگی، به‌وضوح می‌بینم. در جامعه‌ای که من در آن زندگی می‌کنم، بیشتر زنان بی‌سواد هستند و حتی مهارت خواندن و نوشتن را نیز ندارند. در پس این بی‌سوادی و پیر شدن زودهنگام، ظلمی نابخشودنی پنهان است.

از ستم‌هایی که در حق‌شان شده است، تنها سکوت را اختیار کرده‌اند و در دل زمزمه می‌کنند: «زن هستم و حق ندارم.» بی‌عدالتی‌هایی چون اجازه ندادن به رفتن به مکتب، مراکز آموزشی و حتی مساجد برای فراگیری قرآن شریف، کتاب‌خوانی و نوشتن. حتی سواد را نیز زیبنده‌ی دختران و زنان نمی‌دانستند. از همان ایام کودکی، دختران را چنین باورمند ساخته‌اند که باید از اساسی‌ترین حقوق‌شان محروم باشند. تنها وظیفه‌ی زندگی‌شان، خدمت کردن به شوهران‌شان است. به آن‌ها فهمانده‌اند که خودشان عامل ضعف غیرت مردانه پدر و برادر هستند و باید قدم‌های‌شان را از بیرون گذاشتن در خانه نگه دارند تا آبرومند زندگی کنند.

آری، همان ترساندن‌ها، تحقیرها، سرزنش‌ها، سرکوب‌ها و محرومیت‌ها، چهره‌ی زن را فرسوده و مملو از چین‌وچروک ساخته است.

دختران و زنان بسیاری را می‌شناسم که شرایط زندگی‌شان آن‌ها را ناامید و افسرده ساخته است. آن‌ها زمانی ناامیدتر می‌شوند که کودکان‌شان از گرسنگی و نبود امکانات آموزشی پرپر می‌شوند. آن‌ها به فکر شوهر، فرزندان و همه امور زندگی هستند، اما در این میان خودشان را فراموش می‌کنند.

اگر می‌توانستم پیامی به زنان کشورم بدهم، این بود: «باید بدانید که مسؤول نیستید حتماً لبخند را بر لبان دیگران بیاورید؛ فقط مسؤول لبخند خودتان هستید. مسؤول نیستید که همه از شما راضی باشند؛ کافی است خودتان را دوست داشته باشید. وظیفه‌ی شماست که در میان مشکلات اقتصادی، خانوادگی و روحی، لبخندی برای خودتان بیافرینید.»

آری، در این جامعه‌ی سنتی و مذهبی، جنگ و حرف‌های پوچ به دلایل بیهوده غوغا می‌کند. در کشوری که حکومت مردسالار حاکم است، پشت درهای بسته‌ی خانه‌ها مردانی هستند که زن را در حبس نگه داشته‌اند و آزادی‌اش را سلب کرده‌اند. زنانی که حق سخن گفتن، بیرون رفتن، ارتباط با دیگران، انتخاب پوشش و بسیاری از امور زندگی را ندارند و همه‌ی این‌ها در اختیار مردان قرار گرفته است.

گروه‌گروه مردانی را می‌بینیم که نقش گرگ را بازی می‌کنند؛ گرگانی که زندگی آزاد و انسانیت را فراموش کرده‌اند.

اما در عین حال، زنانی را نیز می‌بینم که زندگی را با آزادی و عشق معنا می‌کنند؛ همان عشقی که زندگی دختران‌شان را با وجود تجربه‌های دردناک خودشان می‌سازند.

در چنین جامعه‌ای، آن‌ها آینده‌ی زیبا می‌خواهند؛ آینده‌ای که فرزندان‌شان در صلح و آرامش درس بخوانند، دور از هرگونه تعصب قومی، مذهبی و جنسیتی. برای دختران‌شان استقلال مالی و ذهنی می‌خواهند. می‌خواهند زنجیر اسارت را نابود کنند، آزادانه تصمیم بگیرند، کتاب بخوانند و در میان شلوغی‌های کابل بدون ترس و دلهره قدم بزنند.

آن‌ها در خانه‌هایی که به زندان می‌ماند، رویا دارند؛ می‌خواهند دختران‌شان را در آغوش آزادی و عدالت ببینند و سرگذشت مادران‌شان تکرار نشود. دیگر نباید حرف‌های‌شان نشنیده بماند، بلکه باید آزادانه بیان شود.

شاید خنداندن چنین زنانی دشوار باشد، اما دختران‌شان می‌توانند این لبخند را بر لبان مادران‌شان جاری سازند. با رهایی از زنجیر محدودیت‌ها، امید و قدرت می‌آفرینند.

نمی‌دانم چرا زنان به زیبایی لبخند بر لبان‌شان پی نمی‌برند و اندکی زندگی نمی‌کنند. پرسش‌های بسیاری درباره‌ی بی‌عدالتی و بی‌انصافی در زندگی زنان وجود دارد؛ اما صدای فریاد و خواست آن‌ها هرگز شنیده نشده است.

من نیز شامل همان زنانی می‌شوم که ناامیدی و بی‌انگیزگی در وجودشان موج می‌زند. محرومیت و محدودیت بارها دست‌وپایم را بسته است؛ اما با همین وضعیت، باز هم معنای زندگی‌ام را تنها در ادامه دادن می‌دانم.

من هم یک قربانی هستم. در این کشور باید از بسیاری از چالش‌ها چشم بپوشم. باید نادیده بگیرم که به‌خاطر جنسیت خود نتوانستم به دانشگاه بروم. باید امتحان کانکور را که مدت‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده بودم، فراموش کنم. فارغ شدن از مکتب به رویایی وابسته به «امر ثانی» برایم تبدیل شده است.

با وجود همه فشارهای تحمیلی، تنها کاری که بلد هستم، درس خواندن و نوشتن است. گاهی شب‌ها، بر روی کتابچه خاطراتم، با گریستن خودم را آرام می‌کنم.

من با رویای ساده زندگی می‌کردم؛ می‌خواستم مستقل باشم، روی پای خودم بایستم، برای خواهرانم، فرشته و بنین، انگیزه باشم و برای مادرم قوت قلب. می‌خواستم تکیه‌گاه پدرم باشم تا او برای تأمین نیازهای ما این‌همه رنج نکشد.

اما تلاش و زحمات دختری مانند من که حتی از صنف دوازدهم فارغ نشده است، بی‌نتیجه مانده و نمی‌تواند شغلی پیدا کند.

با این حال، دیانا می‌خواهد زندگی خود را بسازد؛ حتی اگر نتواند برای خانواده‌اش انگیزه باشد، برای خودش خواهد بود.

من، دیانا، نمی‌خواهم مانند زنان مظلوم افغان باشم که شکنجه را تحمل می‌کنند. برای زندگی خودم مبارزه خواهم کرد و مسیرم را ادامه می‌دهم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000