اعتماد (۲۵): محقق؛ داس کج در سیاست هزاره – بخش سوم و پایانی

موضع‌گیری موج‌سوارانه‌ی محقق درباره‌ی مسأله‌ی دیورند، یکی از نمونه‌های روشن سیاست «داس کج» است؛ سیاستی که پیش از سنجش سود و زیان مردم، به دنبال موج، صدا و حضور در صحنه می‌دود. مسلله‌ی دیورند، زخمی کهنه، چرکین، حساس و پرهزینه در سیاست افغانستان است. هیچ سیاست‌مدار مسئولی این زخم را با هیجان، نامه‌نگاری، شعار و تحریک لحظه‌ای به میدان نمی‌آورد، مگر آن‌که بداند چه می‌کند، چرا می‌کند، چه سودی برای مردم دارد و چه خطری بر آنان تحمیل می‌کند.

پرسش اصلی همین است: طرح مسأله‌ی دیورند از سوی محقق، در آن لحظه‌ی مشخص، چه گرهی از کار مردم هزاره می‌گشود؟ آیا امنیت آنان را بیشتر می‌کرد؟ آیا فشار طالبان را کاهش می‌داد؟ آیا راهی برای آموزش دختران، نجات آوارگان، حمایت از مهاجران، کاهش تبعیض یا ترمیم اعتماد باز می‌کرد؟ آیا به مردم بی‌پناه در داخل افغانستان پناهی می‌داد یا به مهاجران زیر فشار در ایران و پاکستان امکانی تازه می‌بخشید؟ یا تنها محقق را، یک بار دیگر، در صدر هیاهو قرار می‌داد و داس کج او را در میدانی بزرگ‌تر و خطرناک‌تر به حرکت درمی‌آورد؟

در همین چارچوب، تقدیرنامه‌ی او برای عاصم منیر، رئیس ستاد ارتش پاکستان، به بهانه‌ی نقش او در آتش‌بس ایران و امریکا، نمونه‌ای از استفاده‌جویی ناشیانه‌ی سیاسی در موقعیتی نامناسب و نامساعد بود. محقق، به جای آن‌که موقعیت شکننده‌ی مردم خود را بسنجد و بداند هر کلمه‌ی او در فضای ملتهب افغانستان چگونه می‌تواند علیه هزاره‌ها تعبیر شود، با عجله وارد صحنه شد؛ گویی فرصت یافته بود بار دیگر نام خود را در حاشیه‌ی یک رخداد منطقه‌ای بلند کند. اما سیاست‌مدار مسئول، با هر موجی نمی‌دود. سیاست‌مدار مسئول، پیش از هر نامه، هر تقدیر، هر شعار و هر موضع، می‌پرسد: این کار چه سودی برای مردم دارد و چه خطری بر آنان می‌افزاید؟

سیاست، اگر با اولویت مردم سنجیده نشود، به بازی خطرناک تبدیل می‌شود. مردم هزاره امروز در افغانستان، زیر سلطه‌ی طالبان، با حذف، تبعیض، فقر، بی‌صدایی و ناامنی روبه‌رو هستند. میلیون‌ها مهاجر در ایران و پاکستان با تحقیر، اخراج، بی‌پناهی و فشار زندگی می‌کنند. در چنین وضعی، سیاست‌مداری که به جای تمرکز بر دردهای فوری، واقعی و قابل لمس مردم، زخم دیورند را به گونه‌ای تحریک‌آمیز باز می‌کند یا در برابر قدرت‌های منطقه‌ای نامه‌نگاری نمایشی می‌کند، باید پاسخ دهد که این سخن و این حرکت چه سودی دارد و چه هزینه‌ای می‌آفریند. اگر سود آن برای مردم روشن نیست، اما هزینه‌اش می‌تواند بر زندگی آنان فرود آید، این سیاست نیست، ماجراجویی است.

محقق به صراحت می‌گفت «سیاست گرگ‌روزی است». در این تعبیر او، جهان سیاست میدان شکار، فرصت، درندگی و چنگ‌انداختن بر طعمه تصویر می‌شود. اما همین تعبیر، بیش از آن‌که سیاست را توضیح دهد، بخشی از ذهنیت خود محقق را آشکار می‌سازد. او سیاست را نه به مثابه‌ی مسئولیت، بلکه به مثابه‌ی کمین‌گاه فرصت دیده است. در ذهن او، سیاست گویی همان میدان گرگ‌هاست؛ اما در عمل، خصلت او بیشتر به شغال می‌ماند تا گرگ. شغال شکار نمی‌کند؛ در کمین ته‌مانده‌ی شکار دیگران می‌ماند. خود میدان را نمی‌سازد؛ از آشفتگی میدان دیگران بهره می‌گیرد. خطر را دیگران می‌پذیرند، خون را دیگران می‌دهند، زخم را مردم برمی‌دارند، اما او در حاشیه‌ی حادثه می‌گردد تا سهمی از صدا، نام، نمایش یا امتیاز برای خود بردارد.

همین خصلت شغال‌صفتانه در بسیاری از موضع‌گیری‌های او دیده می‌شود: نه آن‌قدر استوار که مسئولیت یک راه را تا آخر بپذیرد، نه آن‌قدر خاموش که از موج دور بماند؛ همیشه در جست‌وجوی رخنه‌ای برای حضور، صدایی برای دیده‌شدن و ته‌مانده‌ای از شکار سیاسی دیگران است. این‌جا «داس کج» با ذهنیت «گرگ‌روزی» و رفتار شغال‌گونه درهم می‌آمیزد: سیاستی که نه اخلاق دارد، نه توازن، نه مسئولیت؛ اما همیشه در لحظه‌های حساس، تیغ خود را در مزرعه‌ی زخمی مردم می‌چرخاند.

تفاوت سیاست‌مدار مسئول و سیاست‌مدار موج‌سوار نیز در همین‌جا روشن می‌شود. سیاست‌مدار مسئول، اول درد نزدیک را می‌بیند، بعد شعار دور را. اول جان مردم را می‌سنجد، بعد نام و نشان خود را. اول می‌پرسد این سخن چه خطری را کم می‌کند، بعد تصمیم می‌گیرد آن را بر زبان آورد یا نه. اما سیاست‌مدار موج‌سوار، زخم‌های بزرگ را بهانه‌ی حضور در صحنه می‌کند؛ از مسأله‌های تاریخی و حساس، سکوی نمایش می‌سازد و مردمی را که خود هیچ نقشی در تصمیم ندارند، در معرض پیامدهای آن قرار می‌دهد.

در کنار هیاهوهای زهرآگین دیگر که شاهد شدیم، واکنش خالد زدران، سخنگوی فرماندهی پولیس کابل طالبان، به سخنان محقق، نمونه‌ی هولناک همین پیامدها بود. او در اوج خشم، از قتل‌عام و نسل‌کشی هزاره‌ها به دست عبدالرحمان با تمجید یاد کرد و گفت که عبدالرحمان باید کار آنان را تکمیل می‌کرد. درست است که بعدتر، در برابر واکنش‌های گسترده، رسماً معذرت‌خواهی کرد و گفت که دیگر در زندگی خود چنین سخنی نخواهد گفت و چنین ذهنیتی نخواهد داشت؛ اما همان لحظه‌ی خشم، پرده از خطری برداشت که محقق از محیط امن و آسوده‌ی خود در بیرون کشور آن را نادیده می‌گیرد. اگر همان ذهنیت انتقام‌جویانه، به جای سخن، به عمل تبدیل می‌شد؛ اگر کسی به جرم «خیانت ملی» یا «همدستی با دشمنان خاک و وطن» بر میلیون‌ها انسان بی‌پناه فشار، سرکوب، قتل‌عام یا نسل‌کشی را روا می‌داشت، آیا محقق می‌توانست از بیرون کشور جلو آن را بگیرد؟ آیا می‌توانست در برابر طالبان بایستد و از مردم دفاع کند؟ یا مردم، بار دیگر، باید تاوان داس کج زبان و موضع او را با جان و امنیت خود می‌پرداختند؟

محقق در قبال ایران و پاکستان نیز همین دوگانگی پرهزینه را نشان داده است. از یک‌سو، با توجیه زندگی میلیون‌ها مهاجر افغانستان در ایران، زبانش را در برابر جمهوری اسلامی با احتیاط می‌چرخاند؛ اما از سوی دیگر، در برابر میلیون‌ها هزاره و شهروند افغانستان که زیر سلطه‌ی طالبان زندگی می‌کنند، چنان بی‌محابا سخن می‌گوید که گویی هیچ خطری متوجه آنان نیست. این دوگانگی نشان می‌دهد که سنجش او همیشه بر بنیاد یک اصل روشن اخلاقی و سیاسی استوار نیست، بیشتر تابع موج، موقعیت، مصلحت لحظه‌ای و میدان هیاهو است.

او از حمله‌ی امریکا و اسرائیل بر ایران برآشفته می‌شود و توجیه خود را رعایت حال سه یا چهار میلیون مهاجر افغانستان در ایران می‌داند تا مبادا آنان با خشم پاسداران سرکوب‌گر ایران روبه‌رو شوند. اما همین محقق، کشتار هزاران شهروند ایرانی به دست همان ساختار سرکوب را نشانه‌ی بی‌رحمی و استبداد یک رژیم علیه مردم خود نمی‌خواند. از یک‌سو، حمله‌ی امریکا و اسرائیل بر ایران را محکوم می‌کند؛ اما از سوی دیگر، در برابر حمله‌ی پاکستان بر افغانستان چنان موضع می‌گیرد که کمترین اصل احتیاط را درباره‌ی میلیون‌ها انسانی که زیر سلطه‌ی طالبان زندگی می‌کنند، در نظر نمی‌گیرد.

اگر ملاک، حفظ جان و کرامت مردم است، این ملاک باید در همه‌جا کار کند؛ نه فقط آن‌جا که با موج سیاسی دلخواه او سازگار می‌افتد. نمی‌توان در یک‌جا به نام مهاجران، زبان را با احتیاط چرخاند و در جای دیگر، سرنوشت مردمی را که زیر تیغ طالبان زندگی می‌کنند، با یک موضع پرخطر به بازی گرفت. سیاست‌مدار مسئول، جان مردم را بر اساس دوست و دشمن لحظه‌ای، موج رسانه‌ای یا مصلحت شخصی وزن نمی‌کند، جان مردم، در هرجا که باشند، معیار ثابت سیاست است.

وقتی محقق می‌گوید برای ضربه‌زدن به طالبان، به استثنای اسرائیل، از هر قدرتی در جهان کمک بگیرد، دریغ نمی‌کند، به‌خوبی می‌داند که چنین سخنی چه خطری را برای میلیون‌ها انسان بی‌پناهی برمی‌انگیزد که در داخل افغانستان زیر سلطه‌ی همان طالبان زندگی می‌کنند. اما او همان «داس کج» است: سخن را به حرکت درمی‌آورد، بی‌آن‌که بسنجد تیغ آن بر کدام ریشه فرود می‌آید؛ موضع می‌گیرد، بی‌آن‌که پروای زخمی را داشته باشد که بر جان مردم می‌نشیند. می‌بُرد؛ اما نمی‌پرسد چه چیزی را بریده است و چه کسانی باید تاوان این بریدن را بپردازند.

اینجا بار دیگر باید به اصل اخلاقی سیاست برگشت: سیاست‌مدار حق ندارد با درد مردم قمار کند. حق ندارد به نام غیرت، دین، قوم، مقاومت، عدالت یا تاریخ، مردم را در میدان‌هایی قرار دهد که خود مردم هیچ سهمی در تصمیم‌گیری آن ندارند، اما تمام هزینه‌اش را می‌پردازند. مردم ابزار تولید صدا برای سیاست‌مدار نیستند. مردم سپر بی‌جان موضع‌گیری‌های پرخطر نیستند. مردم حق دارند از کسی که به نام آنان سخن می‌گوید، بپرسند: این سخن تو چه باری از دوش ما برداشت و چه باری بر دوش ما گذاشت؟

سیاست‌مدار اگر نمی‌تواند زخمی را درمان کند، نباید زخمی تازه بگشاید. اگر نمی‌تواند باری از دوش مردم بردارد، دست‌کم نباید بار تازه‌ای بر دوش آنان بگذارد. اگر نمی‌تواند اعتماد بسازد، نباید اعتماد باقی‌مانده را نیز با داس کج زبان و موضع خود درو کند. مسئله‌ی دیورند، ایران، پاکستان، امریکا، اسرائیل، طالبان و هر مسأله‌ی منطقه‌ای دیگر، برای مردم هزاره زمانی معنا دارد که نسبت آن با امنیت، کرامت، آموزش، عدالت، مهاجرت، زندگی و آینده‌ی آنان روشن باشد. بیرون از این نسبت، هر موضع پرهیاهو، هر قدر هم پرحرارت و ظاهراً شجاعانه باشد، چیزی جز چرخاندن داس کج در مزرعه‌ی زخمی مردم نیست.

***

محقق از نقش شوم و پرهزینه‌ی خود بی‌خبر نیست و این نکته، در شناخت او اهمیت دارد. او به احتمال زیاد، در درون خود از این وضعیت رنج می‌برد. گاهی می‌خواهد بهتر ظاهر شود، گاهی می‌خواهد بر خود مسلط باشد، گاهی شاید می‌فهمد که زبان، رفتار، نوسان‌ها و بی‌مهاری‌هایش چه اندازه بر خودش و بر مردم هزینه گذاشته است. اما در سیاست، دانستن کافی نیست. سیاست‌مدار با حس‌های گذرا، نیت‌های لحظه‌ای و پشیمانی‌های درونی سنجیده نمی‌شود؛ با اثرات بیرونی، پیامدهای عملی و زخمی سنجیده می‌شود که بر زندگی مردم باقی می‌گذارد.

کسی که می‌داند داس دستش کج است، اما باز هم آن را بی‌مهار در مزرعه‌ی مردم می‌چرخاند، نمی‌تواند گناه زخم‌ها را تنها به گردن کجی داس بیندازد. آگاهی، مسئولیت می‌آورد. اگر کسی نداند چه می‌کند، شاید بتوان بخشی از خطایش را به ناآگاهی نسبت داد؛ اما وقتی نشانه‌ها را می‌بیند، پیامدها را حس می‌کند، از تلخی زبان خود آگاه است، بارها بازتاب رفتار خود را دیده است و با این همه، باز همان راه را ادامه می‌دهد، دیگر مسأله تنها خطا نیست، اصرار بر خطاست. این‌جا کجی داس با بی‌مهاری دست یکی می‌شود.

در محقق، رنج درونی هرگز به تربیت سیاسی تبدیل نشد. پشیمانی احتمالی او هرگز به اصلاح پایدار زبان و رفتار نینجامید. توانایی او هرگز در ساختار مسئولیت مهار نشد. او شاید بارها خواست بهتر باشد، اما «خواستن» تا زمانی که به تمرین، ادب، خودمهاری و پاسخ‌گویی تبدیل نشود، در سیاست اثری ندارد. سیاست جای نیت‌های پنهان نیست، جای اثرهای آشکار است. مردم از درون سیاست‌مدار سود نمی‌برند، از کردار، زبان، تصمیم و پیامد نقش او آسیب می‌بینند یا بهره‌مند می‌شوند.

از همین‌رو، داس کج در دست محقق، کج باقی ماند. گاهی به نام دفاع از مردم بلند شد، اما مردم را زخمی‌تر کرد. گاهی به نام عدالت حرکت کرد، اما عدالت را با اهانت، خشونت زبانی و بی‌نظمی سیاسی آلوده ساخت. گاهی به نام صراحت سخن گفت، اما صراحت او بیشتر به زخم شبیه بود تا روشنایی. گاهی خواست خود را نماینده‌ی رنج مردم نشان دهد، اما همان رنج را به میدان نمایش، موج‌سواری و هزینه‌های تازه کشاند.

این‌جا تفاوت میان رنج اخلاقی و مسئولیت سیاسی روشن می‌شود. ممکن است محقق در خلوت خود از بسیاری کارها آزرده باشد. ممکن است گاهی از تندی زبان و سنگینی پیامدهایش پشیمان شده باشد؛ اما اگر این رنج به تغییر پایدار تبدیل نشود، برای مردم چه سودی دارد؟ جامعه را با پشیمانی‌های پنهان نمی‌توان ترمیم کرد. اعتماد، با آه درونی بازسازی نمی‌شود. زخم‌های سیاسی، با حسرت‌های ناگفته درمان نمی‌شوند. آن‌چه مردم می‌بینند، همان داسی است که در دست او می‌چرخد. همان زبانی است که می‌بُرد. همان موضع‌هایی است که هزینه می‌آفریند و همان رفتاری است که حرمت و اعتماد را زخمی می‌کند.

به همین دلیل، محقق در سیاست هزاره، فقط قربانی خصلت‌های خود نیست، مسئول پیامدهای آن‌ها نیز هست. او اگر می‌دانست که داسش کج است، باید آن را مهار می‌کرد، اگر می‌دید که زبانش زخم می‌زند، باید آن را تربیت می‌کرد، اگر می‌فهمید که موضع‌هایش مردم را به میدان‌های پرهزینه می‌کشاند، باید پیش از سخن‌گفتن، سود و زیان مردم را می‌سنجید. اما چون این کار را نکرد، کجی او از یک ویژگی شخصی فراتر رفت و به یک آسیب سیاسی بدل شد؛ آسیبی که سال‌ها بر اعتماد، زبان، اخلاق و سرنوشت جامعه سایه انداخته است.

***

اگر خلیلی سیاست را آلوده کرد، محقق آن را زخمی ساخت. یکی نرم و چسبناک بود، دیگری تند و برنده. خلیلی در سایه‌ی رابطه، معامله و ملاس‌گونه‌گی حرکت می‌کرد. محقق در صحنه، با فریاد، هیاهو، تندی و داس کج ظاهر می‌شد. خلیلی اعتماد را آرام‌آرام فرسود، محقق آن را بارها با حرکت‌های ناگهانی برید. خلیلی فضا را آلوده ساخت، محقق ساقه‌ها را زخمی کرد. یکی فساد را در رابطه پخش کرد، دیگری زخم را در زبان، موضع و رفتار سیاسی آشکار ساخت.

با این‌همه، هر دو را در نهایت باید در نور مزاری شناخت. مزاری عیارنمای هر دو است. در کنار مزاری، خلیلی کوچک‌تر، چسبناک‌تر و آلوده‌تر دیده می‌شود. محقق نیز کج‌تر، خشن‌تر و زخمی‌کننده‌تر. مزاری سیاست را راهی برای عبور جمعی از حذف به حضور می‌فهمید، خلیلی آن را به رابطه، معامله و مصلحت شخصی فروکاست و محقق آن را به میدان هیاهو، تندی، نمایش، رجز و زخم تبدیل کرد. مزاری از رنج مردم معنا ساخت، خلیلی از نام مزاری سرمایه ساخت و محقق از درد مردم، بارها میدان نمایش و موج‌سواری ساخت.

تفاوت در همین‌جاست: مزاری با مردم سخن می‌گفت تا آنان را به خودآگاهی، وحدت، اعتماد و حضور برساند. محقق بارها با مردم، یا به نام مردم، سخن گفت؛ اما آنان را در معرض هزینه‌های تازه قرار داد. مزاری می‌کوشید جامعه را از پراکندگی به انسجام ببرد؛ اما محقق بارها همین انسجام را با زبان، رفتار و موضع‌های کج خود خراش داد. مزاری در سخت‌ترین روزها به افق نگاه می‌کرد؛ اما محقق در بسیاری از بزنگاه‌ها به موج نگاه کرد. مزاری سیاست را مسئولیت می‌دانست؛ اما محقق آن را بارها به واکنش، هیجان، اهانت، چانه‌زنی و تصرف صحنه تقلیل داد.

از این منظر، خلیلی و محقق دو چهره‌ی متفاوت یک آسیب‌اند: یکی سیاست را از درون آلوده می‌کند، دیگری از بیرون زخمی می‌سازد. یکی آرام‌آرام اعتماد را می‌خورد، دیگری آن را با تیغ زبان و رفتار می‌بُرد. اما حاصل هر دو، فرسایش اخلاق سیاسی و سنگین‌تر شدن بار مردم است. در برابر این دو، مزاری همچنان معیار می‌ماند، نه فقط برای ستایش، بلکه برای سنجش. او نشان می‌دهد که سیاست، اگر به مردم، معنا، اعتماد و مسئولیت گره نخورد، یا به ملاس آلوده‌ی معامله فرو می‌غلتد یا به داس کج هیاهو و زخم بدل می‌شود.

***

توصیف‌هایی که تا این‌جا داشتیم، به معنای نفی کامل محقق نیست. نفی کامل، خود نوعی بی‌انصافی و ساده‌سازی است. محقق در تاریخ سیاسی هزاره نقش داشته است. شجاعت نشان داده، کار کرده، در میدان‌هایی ایستاده، خطر پذیرفته و در لحظه‌هایی نیز از منافع مردم دفاع کرده است. این بخش از کارنامه‌ی او را نباید نادیده گرفت؛ زیرا نقد جدی، زمانی اعتبار دارد که از انصاف آغاز شود، نه از نفرت.

اما مسأله این است که این همه، هرگز نمی‌تواند زخم‌های بزرگ او را بپوشاند. سیاست‌مدار را نمی‌توان با چند لحظه‌ی دلخواه، چند خاطره‌ی گزینشی یا چند موضع درست تبرئه کرد. باید مجموعه‌ی اثرات او را سنجید. باید دید حاصل نهایی حضورش بر اعتماد، اخلاق، زبان، رابطه، امنیت و سرنوشت مردم چه بوده است. کسی که در کنار دو کار نیک، ده زخم عمیق بر پیکر جامعه می‌گذارد، نمی‌تواند تنها با همان دو کار نیک از مسئولیت بگریزد. در سیاست، کارنامه را با جمع جبری نقش‌ها می‌سنجند، نه با برجسته‌کردن تکه‌های مطلوب و پنهان‌کردن خرابی‌های بزرگ.

محقق، در مجموع، بیش از آن‌که به سیاست هزاره نظم، تربیت و وقار بخشیده باشد، آن را زخمی، عصبی و پرهیاهو ساخته است. بیش از آن‌که زبان سیاست را اخلاقی و مسئول کند، آن را تند، خشن، اهانت‌آمیز و زخمی‌کننده کرده است. بیش از آن‌که اعتماد جمعی را ترمیم کند، بارها آن را بریده است. بیش از آن‌که مردم را از هزینه‌های بی‌مورد دور نگه دارد، آنان را به میدان‌هایی کشانده است که سود روشن و مستقیم برای زندگی آنان نداشته است. او گاهی درو کرده، اما در همان درو، ساقه‌های سالم بسیاری را نیز بریده است.

در همین‌جا تصویر «داس کج» معنای کامل‌تری پیدا می‌کند. داس کج، اگر در دست انسانی سنجیده، محتاط و مسئول باشد، شاید بتواند در لحظه‌هایی کاری از پیش ببرد و زیان خود را محدود کند؛ اما وقتی در دست انسانی بی‌مهار، هیجانی و خودمحور قرار گیرد، خطر آن چند برابر می‌شود. مشکل محقق تنها در کجی ابزار نیست؛ در بی‌مهاری دست نیز هست. او هم داس کج داشته و هم آن را بی‌محابا چرخانده است.

سیاست او کمتر از خرد جمعی، مشورت، تربیت اخلاقی، سنجش پیامد و مسئولیت‌پذیری تغذیه کرده است؛ بیشتر از هیجان، واکنش، غرور، موج، صدا، نمایش و میل به تصرف صحنه نیرو گرفته است. به همین دلیل، هر بار که به حرکت درآمده، جامعه با هراسی پنهان روبه‌رو شده است: این بار چه چیزی را خواهد برید؟ علف هرز را یا ریشه‌ی سالم را؟ دشمن را یا اعتماد خودی را؟ مانع را یا امکان آینده را؟ زبان او آیا راهی باز خواهد کرد یا پلی را خواهد شکست؟ موضع او آیا باری از دوش مردم برخواهد داشت یا هزینه‌ای تازه بر آنان تحمیل خواهد کرد؟

این پرسش‌ها، خود گواه ماهیت پرهزینه‌ی نقش محقق‌اند. سیاست‌مداری که هر حرکتش جامعه را میان امید و بیم، سود و زخم، درو و ویرانی معلق نگه دارد، نمی‌تواند نیرویی اطمینان‌بخش برای آینده باشد. محقق در سیاست هزاره چنین بوده است: نیرویی پرتوان، اما بی‌مهار؛ گاهی مفید، اما غالباً پرهزینه. گاهی جسور، اما بسیار وقت‌ها زخمی‌کننده. گاهی حاضر در میدان، اما ناتوان از تبدیل حضور خود به اعتماد پایدار، اخلاق سیاسی و افق روشن برای مردم.

***

در پایان، محقق را باید با همین تصویر به یاد سپرد: «داس کج در سیاست هزاره». نه شیطان مطلق است، نه قهرمان پاک. نه کاملاً بی‌فایده، نه شایسته‌ی اعتماد. نه صرفاً ویران‌گر، نه واقعاً سازنده. انسانی است پرتوان، اما بی‌مهار. شجاع، اما بی‌تربیت. سخت‌کوش، اما بدکنش. صریح، اما زخمی‌کننده. مرد میدان، اما نه مرد میزان. کسی که گاهی درو کرد، اما بسیار نیز برید. گاهی ایستاد، اما بسیار نیز شکست. گاهی به نام مردم سخن گفت، اما مردم را با هزینه‌ی سخن خود تنها گذاشت.

در این‌جا بار دیگر «نور جوهره‌سنج» مزاری بر سیاست هزاره می‌تابد. در این نور، بزرگی با صدا، جنگ، شجاعت خام و حضور پرهیاهو در صحنه سنجیده نمی‌شود. بزرگی با مسئولیت سنجیده می‌شود؛ با اخلاق، سنجش پیامد، حفظ اعتماد، کاستن از رنج مردم و گشودن راهی برای آینده. مزاری از رنج مردم راه ساخت، محقق بارها از همان رنج زخم ساخت. مزاری اعتماد را به سرمایه‌ی عبور تاریخی بدل کرد؛ اما محقق بارها همان اعتماد را با داس کج زبان، رفتار و موضع خود برید. مزاری به مردم افق داد؛ اما محقق بارها مردم را در گردباد هیجان، موج‌سواری و هزینه رها کرد.

به همین دلیل، وقتی محقق را در کنار مزاری می‌گذاریم، داوری روشن‌تر می‌شود. مزاری نور شناخت است؛ نوری که هم گوهر را نشان می‌دهد و هم ناخالصی را، هم قامت بلند را آشکار می‌سازد و هم کجی‌های پنهان را. در این نور، محقق نه با نفرت کور دیده می‌شود و نه با ستایش ساده‌دلانه. او همان است که تاریخ رفتار، زبان و اثراتش نشان داده است: داس کجی در مزرعه‌ی سیاست هزاره، داسی که اگر مهار می‌شد، شاید می‌توانست بیشتر به کار آید، اما چون مهار نشد، زخم‌هایش از حاصلش سنگین‌تر شد.

این، شاید منصفانه‌ترین و تلخ‌ترین جمع‌بندی درباره‌ی او باشد: محقق نیرویی بود که می‌توانست در خدمت ساختن قرار گیرد، اما بارها به ابزار بریدن بدل شد. می‌توانست از شجاعت خود اعتماد بسازد؛ اما از بی‌مهاری خود زخم ساخت. می‌توانست تجربه‌ی میدان را به خرد سیاسی تبدیل کند؛ اما آن را در هیاهو، اهانت، نوسان و خودنمایی فرسود. از همین‌رو، نام او در سیاست هزاره با دو یاد همراه خواهد ماند: توانایی‌هایی که انکار نمی‌شوند و زخم‌هایی که فراموش نمی‌شوند. فصل‌های بعدی، همه‌ی این دریغ‌ها را یکی یکی در برابر چشمان ما باز خواهند کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000