تحصیل حق من است؛ نه خواهشی که آن را طلب کنم، نه امتیازی که کسی آن را ببخشد یا به لرزه درآورد.
بلکه حقیقتی است که در وجودم ریشه دارد؛ حقی که با من زاده شده و در رگهایم جریان دارد، درست مثل نفس کشیدن، مثل تپش آرام قلبم در سینهام. این حق، از نخستین روزهای بودنم با من بوده و همراه من رشد کرده است.
حقی که در صدایم حضور دارد؛ صدایی که هنگام فریاد لرزش ندارد. حقی که در رویاهایم نفس میکشد، رویاهایی که گاهی مبهم و دشوار به نظر میرسند. حقی که هرگاه مسیرم را گم میکنم، قطبنمایم میشود و در پرسشهای بیپایان ذهنم، از شوق کشف ناشناختهها، خود را نشان میدهد.
تحصیل فقط نشستن روی چوکی مکتب، ورق زدن کتابها و یا رفتوآمد روزانه در ساعتهای مشخص نیست؛ تحصیل یک سفر است، سفری به سوی ناشناختهها، سفری که از دل تاریکی آغاز میشود و به دنیای دانایی میرسد. سفری در میان واژهها، سطرهای کتابها و اندیشهها.
و من در این سفر، خودم را مییابم، خودم را میسازم و برای آنچه حقم است میجنگم؛ و در پایان، این من هستم که پیروز میشوم.
من، دختری از کابل هستم؛ دختری که روزی فریادش ابرهای تیرهای را که بر بامهای افغانستان سایه افگندهاند، کنار خواهد زد.
و من تنها نیستم. دخترانی زیر سایه اسارت زندگی میکنند که تنها برای حقشان میجنگند، دخترانی که امروز به نمادی از موفقیت، صدایی برای آزادی و جرأتی برای دیگران تبدیل شدهاند.
وقتی میگویم «تحصیل حق من است»، یعنی صدای رویاهایی را بازگو میکنم که در گوشهای از قلبم میتپند. یعنی میگویم حق دارم بدانم چرا آسمان آبی است، چرا ستارهها میدرخشند، چرا آفتاب در روز و مهتاب در شب زیباست. حق دارم بدانم چرا زندگی اینقدر پیچیده و مبهم است. حق دارم بیاموزم، بدانم و کشف کنم.
حق مسلم من این است که بدانم چرا انسانم، چرا کوهها با آن همه عظمت روزی فرو میریزند، چرا دریاها با آن همه زیبایی شاید روزی به بیابان تبدیل شوند، و هزاران «چرای» دیگر.
من حق دارم سؤال کنم، جستوجو کنم و پاسخها را با دستان خودم بیابم. رویاهایی که میخواهند قد بکشند، چهرهای دیگر از آزادی شوند و روزی شکوفه بدهند.
هیچ دیواری نباید میان من و حقم قد علم کند. هیچ زندانی نمیتواند مرا از حقم دور نگه دارد و هیچ سخنی حق گرفتن حقم را ندارد
هیچ ترسی حق ندارد مسیرم را تاریک کند؛ زیرا هر بار که چیزی میآموزم، زنجیری از نادانی را سست میکنم و هر زمان که واژهای از دانایی بر زبان میآورم، ریشهای از جهل را از بین میبرم.
صدایم، صدایی برای حقم است و حقم، حقی برای تحصیلم. زمین و زمان را شاهد میگیرم.
تحصیل تنها برای من نیست؛ برای آیندهای است که با دستان من ساخته خواهد شد و برای نسلی که سرشار از دانایی خواهد بود.
با هر جملهای که میخوانم، دنیایم وسیعتر میشود. با هر بار که کتابی را ورق میزنم و با هر دانشی که در وجودم ریشه میدواند، احساس میکنم تواناتر، قویتر و مصممتر از گذشته میشوم.
تحصیل حق من است؛ حقی که صدایم را از سکوت به سخن میرساند. و این من خواهم بود که این حق را زنده نگه میدارم؛ این من خواهم بود که صدای این حق میشوم؛ و این من خواهم بود که این حق را چون مشعلی در قلهقلههای زندگیام با خود حمل میکنم.
چون میدانم روزی همین روشنایی، مسیر زندگی مرا و هزاران انسان دیگر را روشن خواهد کرد.
در پایان، من ایستادهام؛ نه در پایان یک مسیر، بلکه در آغاز راهی که آن را با امید و دستان خودم خواهم ساخت. از میان شعلههای آتش عبور خواهم کرد تا روزی به حقیقتی روشنتر از تمام واقعیتها دست یابم.
مسیری که با هر گامش مرا با خودِ واقعیام آشنا خواهد کرد و با هر قدم، بخشی از تاریکی و ناامیدی را از میان خواهد برد.
اگر روزی صدایی بخواهد مرا از حقم بازدارد، پاسخ آن را با صدایی بلندتر و سرشار از امید خواهم داد.
چون در قلبم حقیقتی میتپد که خاموششدنی نیست.
من برای دانستن آمدهام…
برای درخشیدن،
برای فهمیدن.
و این تنها یک رویا نیست؛
این حق من است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه