دختر شانزدهسالهای هستم که در یک خانوادهی فقیر زندگی میکنم؛ خانوادهای که به سختی نان شب و روز ما را تهیه میکنیم. سه برادر دارم و هیچ خواهری ندارم. پدرم مردی است که نگاهش به من، بیش از آنکه پدرانه باشد، نگاه به یک «بار اضافی» است؛ باری که فقط میخواهد هرچه زودتر از دوشش برداشته شود. هر روز همان حرفهای تکراری را میشنوم: «ظرف شستن یاد بگیر، با مادرت لباس بشوی و کارِ خانه را بیاموز تا زودتر شوهر کنی و من هم از دستت راحت شوم. بیسبب نیست که میگویند دختر مال مردم است و فقط غمش به خانهی خودش میرسد.» این حرفها برایم مثل دیواری شدهاند که هر روز بلندتر میشود و مرا در خودم زندانیتر میکند.
مادرم زن بیچارهای است که موهایش از شدت رنج سفید شده است. پدرم هر روز او را میزند و او فقط سکوت میکند؛ سکوتی که انگار سالهاست در این خانه ریشه دوانده است. از روزی که مرا به دنیا آورده، زندگیاش با رنج گره خورده است. گاهی در چشمانش چیزی میبینم که شبیه فریاد است، اما هیچ صدایی از آن بیرون نمیآید. دو برادرم که بزرگترند و یکی هم دوازدهساله است، نیز دستکمی از پدرم ندارند. برادر بزرگم درست مانند پدرم شده است؛ با همان نگاه، همان کلمات و همان خشونت. وقتی به خانه میآیند، فریاد میزنند: «آهای دختر! کجایی؟ برای ما چای بیاور، از صبح تا شب جان کنده ایم و خستهایم.» چای را میبرم، اما همیشه همین کارِ ساده بهانهای برای تحقیر و کتک خوردن میشود. در این خانه هیچچیز ساده نیست، حتی نفس کشیدن.
گاهی با بیاحترامی تمام به مادرم میگویند: «نمیدانیم چرا این را به دنیا آوردی. خودت که ناتوان شدهای و فردا خواهی مرد، آن وقت این دخترت را کجای دل ما بگذاریم؟ بهتر است زودتر شوهرش بدهیم تا با پولِ ازدواجش زندگی ما هم سر و سامانی بگیرد.» زندگی من شده است تکرار روزهایی بیتفاوت؛ صبحها خانهداری میکنم و در میان کارهایم به جهیزیهای فکر میکنم که هیچوقت خودم انتخابش نکردم. مادرم با گلویی پر از بغض میگوید: «زهرا جان، دخترم، باید جهیزیهات را بدوزی تا اگر روزی کسی درِ خانه را زد، همه چیز آماده باشد.» من هم فقط سر تکان میدهم و آرام میگویم: «باشد»، اما در درونم چیزی هر روز بیشتر ترک برمیدارد.
حتی برادر کوچکترم هم نیش و کنایه زدن را یاد گرفته است و میگوید: «تو خیلی زشتی، چرا شوهر نمیکنی تا دیگر صورتت را نبینم؟» این جملهها از هر ضربهای سنگینترند. گاهی فکر میکنم در این خانه هیچکس مرا به عنوان یک «انسان» نمیبیند. از این زندگی بیزارم؛ دلم میخواهد فریاد بزنم و به مردانِ خانه بگویم: «بس است! دیگر نمیخواهم حرفهایتان را بشنوم! اصلاً نمیخواهم شوهر کنم و جهیزیه بدوزم!» اما این حرفها فقط در ذهنم زنده میشوند و در واقعیت، من فقط سکوت میکنم.
چند روز پیش، مردی سیوهشت ساله، بیوه و ثروتمند به خواستگاریام آمد. پولدار بود، اما درست مانند پدرم فکر میکرد؛ همان نگاه معاملهگرانه به زندگی دیگران. پدرم بدون هیچ مکثی پیشنهادش را قبول کرد. قرار شد من در بدل ده و نیم لک افغانی، یک موتر و یک خانه، به او فروخته شوم. آن شب سر سفره، پدرم با نیشخندی که تمام وجودم را میخورد، رو به برادرانم گفت: «درست است که دخترِ مردم است، اما ما هم بیسود نماندیم.» همه خندیدند و برادرانم با طمع گفتند: «بهتر است دوازده لک بگیریم، مرد پولداری است؛ شاید ما هم بتوانیم با آن پول زن بگیریم.» آنها میخندیدند و من فقط نگاه میکردم. هیچکس به من، به ترسهایم و به آیندهام فکر نمیکرد.
مادرم از درون میلرزید. در نگاهش میدیدم که میخواهد فریاد بزند، اما میترسید. او همیشه میگوید: «قسمتت همین است، خدا همین را خواسته.» و من در دل میپرسم: «خدایا، چرا؟ من چه گناهی کردهام؟» نمیخواهم از خدا بیزار باشم، فقط میخواهم بفهمم چرا دختر بودن باید به معنای فروخته شدن و نداشتنِ حق انتخاب باشد؟ در تنهایی با او حرف میزنم: «خدایا، نگذار مرا بفروشند، نگذار رویاهایم را از من بگیرند.» من چیز زیادی نمیخواهم؛ فقط میخواهم یک «انسان» باشم، نه بارِ اضافه و وسیلهی معامله.
با تمام این دردها، هنوز یک چیز را در دلم زنده نگه داشتهام: «امید». امید به اینکه هیچ شب تاری همیشگی نیست و روزی صدای دخترانِ خاموش شنیده خواهد شد. شاید امروز من در سکوت باشم، اما فردا صدای من میتواند صدای هزاران دختر دیگر باشد. باور دارم که حتی کوچکترین روشنایی هم میتواند تاریکترین خانهها را تغییر دهد. شاید روزی برسد که هیچ دختری به خاطر جنسیتش تحقیر نشود و مجبور به سکوت نگردد؛ روزی که «دختر بودن» دیگر نه یک درد، بلکه یک افتخار باشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه