حس غریبی تمام وجودم را فراگرفته است؛ احساس بیگانه بودن دارم. گهگاهی فکر میکنم از همان روزی که کابل به دست اهل خودش فروخته شد، من به یک بیگانه تبدیل شدم. بیگانه شدم در همان روزی که دختری در گوشهی تاریک خانهای خود را حلقآویز کرد؛ روزی که پدری دخترش را به قصد نانِ شب فروخت؛ روزی که شوهری همسرش را به جرمِ به دنیا آوردن دختر، تا سرحد مرگ کتک زد و روزی که انسانی به جرم پناه جستن به کشوری دیگر، از بال هواپیما سقوط کرد. در همان دقایق بود که حس کردم بیچارگی در زادگاهم به چه معناست. من از روزی که آغازِ مرگ فرخنده رقم خورد، تبدیل به یک پناهنده و یک مهاجر شدم.
من همان روزی مُردم که جنازهی برادرم را بر بلندای دستان پیر و ضعیف پدرم دیدم. در همان دقایقی که آیههای قرآن یکی پس از دیگری تلاوت میشدند، من برای کاسهی خونین چشمان پدرم، برای ریش بلند و سپیدش و برای گلوی سوزانش هنگام وداع با پسرش گریستم و با افغانستان بیگانه شدم. من لحظهای که لباس نظامیِ خونین برادرم را در آغوش گرفتم، پناهنده شدم؛ از همان روزی که برای آخرین بار با او خداحافظی کردم و گرمای بوسهاش را بر سرم حس کردم، دیگر نه برادری داشتم و نه کشوری. اکنون کسی نیست که به من بگوید: «جان برادر!»
با این حال، هنوز گرمیِ قلبی را که با دیدن سربازان وطن تند میزد، حس میکنم و طعم شیرین افتخار به برادرم در لباس نظامی را به یاد دارم. من هنوز هر روز چکمههای بلند و سیاه او را رنگ میکنم و در کنار کفشهای خودم جفت میکنم، به این امید که شاید روزی بازگردد. لباسهایش را میان همان پرچمی که روی تابوتش هموار بود نگه داشتهام؛ پرچمی که شاهد عینیِ شهادت او و یارانش بود و شاید روزی دوباره مژدهی آزادی بیاورد. من هنوز به یاد او سرود ملی میخوانم؛ سرودی که قصهی هزاران سربازِ مبارز همچون برادر مرا روایت میکند. اگرچه امروز زیر سایهی نظامی دیگر نفس میکشم، اما قلبم برای سربازانِ این وطن میتپد.
میخواهم اگر روزی کابل دوباره زنده شد و نسل جدیدی لباسهای مقدس نظامی را بر تن کردند، به آنها خیره شوم و خبر آزادی را به قاصدکها بسپارم. بگویم به قبرستانی بروند که گلهای آزادی در آن قد کشیدهاند و صدای رژهی سربازانِ منتظر از آن به گوش میرسد؛ جایی که با اولین قدم، خون از دل زمین میجوشد و نوای آزادی برمیخیزد.
همانگونه که سهراب سپهری میگوید، میروی تا ته آن کوچه که مادری از پشت در سر برمیآورد تا خبر عشق و مژدهی یار را به او بدهی. مادری که پیغامی برای جهانیان خواهد داشت: «به همه بگو که من فرزندم را آگاه بار آوردم تا مردانه در راه رهایی از اسارت بمیرد و دوریِ مادر را به رخ نکشد.» فریاد بزن که مادری شکسته از هجران را دیدهای و به طلوع آفتاب پیغام بده که سرانجام، طنین صبح آزادی را بیفشاند؛ تا دیگر هیچ فرزندی در فراق مادری که دیگر نیست، داغِ وصل نبیند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه