متوقف شدن، پایانِ کار نیست

خیلی آرام به زندگی گفتم: «تو مانع رسیدن به آرزوهای ما نیستی»؛ ولی خیلی به تندی برایم نشان دادی که اگر مرا دست‌کم بگیری، نابودت می‌سازم! از همین مشکلات کوچکِ امروز حرف می‌زنم که اگر جدی گرفته نشود، غوغایی به پا می‌کند که غیرقابل باور است. من زیاد سن و سال ندارم، اما به زندگی خودم خیلی سخت می‌گیرم! چرا؟ از خودم پرسیدم: «سلیمه! زندگی برای تو در این کشور چگونه می‌گذرد؟» دلم آرام‌آرام صدایش گم شد. از خودم پرسیدم: «برای خدایت تا حال چه کردی؟» باز هم جوابی نبود از طرف خودم برای وجدانم…!

چند دقیقه تمامی اتاق منتظر جواب بودند، ولی پاسخی نداشتم که بگویم. ساعت‌ها با خودم در خلوت بودم؛ جایی که ذهن سوال‌هایی می‌کرد، ولی دل و قلبم جوابی نداشت. شاید همان‌جا از تلاش و از دوباره ساختن خودم متوقف شدم… وجودم مثل چیزی می‌ماند که سال‌هاست از کار افتاده و تنها و پر از درد، در یک کنجِ اتاق مانده است. کسی متوجه نیست در زندگی انسانی که برای بار اولش است این تجربه را می‌کند، چه می‌گذرد؛ فقط نتیجه‌ی آخرِ کار را می‌بینند. واقعاً برایم دشوار بود زمانی که دروازه‌ی مکاتب به روی دختران بسته شد.

بعد از چند روز جنگ و درگیری در افغانستان، دلم خواست به دیدن مکتب بروم. از خانه به قصد دیدار مکتب بیرون شدم؛ وجودم هنوز زخم داشت، انگار که قلبم تکه‌پاره شده و قابل درمان نیست. بسیار آرام‌آرام در سرک‌ها و کوچه‌های کابل که دیگر حال و هوای سابق را نداشت، قدم می‌زدم تا بالاخره رسیدم به مکتبی که چند ماه پیش، بسیار با شوق و علاقه داخل حویلی آن قدم می‌زدم؛ ولی امروز آن‌گونه نبود. انگار سال گذشته بود… وقتی خواستم داخل مکتب بروم، کسی که دهن دروازه بود، نگذاشت داخل بروم….

چشمانم که تا هنوز طوفانی از غم داشت، شروع به گریه کرد؛ چرا تا چند روز پیش که من متعلم این‌جا بودم و درس می‌خواندم، هر روز با احترامِ بسیار به شما سلام می‌کردم، اما الان چه شده؟ نفرِ دهن دروازه سرش را تکان داد و با ناراحتی بسیار گفت: «دخترم؛ دختر من هم مثل خودت عاشق خواندن و نوشتن بود، ولی الان خانه‌نشین شده؛ چون زندگی برایش متوقف شده است…!» آن‌گاه بود که دلم بیشتر از هر موقعی می‌سوخت؛ طوری که انگار زندگی تمام شده و فقط ماندن در خانه و پیش‌بردن کارهایی مانده است که بقیه برای ما دستور می‌دهند.

با نرمیِ بسیار به دلم گفتم: «صبور باش، این‌ها هم می‌گذرد…» اشک‌هایم را که پایانی نداشت، پاک کردم و بدون این‌که مکتب یا صنف خودم را ملاقات کنم، آن‌جا را ترک کردم؛ اما باز هم این ماجرا در آن روز پایان نداشت. در راه که می‌رفتم، نیروهای امارت مرا ایستادند و با صدایی بسیار خشن و بی‌احساس گفتند: «چرا تنها می‌گردی؟ محرمت کجاست؟» در دلم بود فریاد بکشم و بگویم: «چرا شما به ما حق تحصیل را نمی‌دهید؟» ولی برای چند دقیقه با صبر ایوب خودم را کنترل کردم. نفسی عمیق کشیدم و گفتم: «به خانه می‌روم.»

حرفی نزد، چون حجاب داشتم؛ گفت: «برو، دیگر بدون محرم از خانه بیرون نشو!» این‌جا بود که یاد گرفتم نباید متوقف شویم. یک‌بار با خودتان فکر کنید؛ اگر متوقف شویم، دولت قانون‌های بیشتر و سخت‌تری را بر زندگی ما وضع می‌کند. پس باید کسی باشیم بی‌پایان در آموختن و استاد در مدیریت زندگی شخصی. یک چیزی که خیلی مرا به خود جلب کرد، این است که خداوند بهتر می‌داند چه چیزی در خیر ماست و چه چیزی در شر ما…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000