ترسی که در دل شهر وجود دارد

امروز هم در کنار هر روز، نیروهای امر به معروف را دیدم. جالب این‌جاست که همیشه خودم را ملامت می‌کنم که چرا از آن‌ها می‌ترسم؟ امروز هم وقتی آن‌ها را دیدم، یک لحظه تمام دنیا برایم دگرگون شد. قلبم تندتند می‌تپید و فریادش درونم را می‌سوختاند. در سرک بودم و به طرف کورسم می‌رفتم. وقتی به آن طرف سرک گذشتم، یک‌بار پشتم را نگاه کردم. آن‌ها از مسیر پیش روی من به آن طرف سرک می‌رفتند. از همان فاصله‌ی ده متری ترسیدم. در حالی که همیشه به دیگر دوستانم روحیه و دلداری می‌دهم تا از مقابله با آن‌ها نترسند.

وقتی بازمی‌گشتم هم در همان شلوغی، دوباره جمع دیگری از آنان را دیدم و خیلی ترسیدم. این‌بار خیلی نزدیک بودیم. تمام وجودم تکان خورد و هم‌صنفی‌ام نیز که کنارم بود، ترسید. با نگاه‌های خیلی عمیق به ما دیدند؛ اما ایرادی پیدا نکردند و از کنارمان تیر شدند. لحظه‌ای گذشت و با دوستم در مورد این‌ها داشتیم بحث می‌کردیم. همان لحظه به دوستم گفتم: «من خودم را ملامت می‌کنم، وگرنه آن‌ها کی باشند که ما از آن‌ها ترس بخوریم!» که در همان لحظه، جمع دیگری از امر به معروف از پهلوی ما گذشتند و با نگاه‌های خیلی عمیق دوباره دیدند و ایرادی پیدا نکردند.

هر باری که این‌ها را می‌بینم، در ذهنم محدودیت‌های زیادی حک می‌شود. من از کشورم، از بیرون از خانه‌ام ترس دارم و این حقیقتی است که در ذهن هر یک از دخترانی که در افغانستان زندگی می‌کنند، وجود دارد. امروز از کناره‌های‌ ما به دختران با صدای غُرغُر می‌گفتند: «چادرتان را پیش کنید! ماسک‌تان کجاست؟ لباست این مشکل را دارد، بار دیگر نبینم مانتو بپوشی!» و هزاران حرف دیگر که در دل‌های‌ ما نهفته شده و برای بیرون آوردنش، دهان‌ ما را بسته‌اند.

امروز به جای این‌که دختران از طرف دولت تشویق به درس شوند، در دل‌های‌شان با نگاه‌های وحشتناک، ترس کاشته می‌شود. ترس‌هایی که در طول سال‌ها محرومیت، ما را خانه‌نشین‌ کرده است. من که این‌قدر به خودم باور داشتم و تلقین می‌کردم که از آن‌ها نمی‌ترسم، امروز خیلی ترسیدم و ناخودآگاه دستم را به چادرم بردم تا پیش‌تر کنم. تا خانه آمدن، در دلم هیاهوی این بود که: «خدا را شکر مرا ایستاد نکرد، وگرنه با خود چه می‌کردم؟» این حقیقتی است که در زندگی تمام ما دختران وجود دارد. ما در این‌گونه حیات، زندگی و نفس می‌کشیم، با هوای آلوده‌ای که تا خرخره، ما را به کام مرگ می‌برد.

من امروز افسوس می‌خورم به کشوری که زمانی بود که به دختران حق داده می‌شد، در دانشگاه‌ها تحصیل می‌کردند و مکتب‌ها باز بودند؛ اما امروز تمام حق‌شان که گرفته شده به کنار، چند مرد می‌آیند و سرِشان حرف می‌زنند و در تصمیم‌های‌شان دخالت می‌کنند. من خیلی زیاد خسته شده‌ام از این‌که به خود می‌گوییم ما نمی‌ترسیم؛ اما واقعاً می‌ترسیم. از چند مردی که به اجبار در تصمیمات یک دختر دخالت می‌کنند و آن‌ها را مثل یک برده به هر جا که دل‌شان بخواهد می‌برند و هر کسی به راه نیاید، زندگی را برایش جهنم می‌کنند. من شاهد چندین جنایت این‌ها بودم؛ زن را می‌زنند و خودشان را امر به معروف می‌گویند! این است کشور ما… این است جامعه‌ای که نسل آینده در آن پرورش خواهد یافت.

من برای دخترانی افسوس می‌خورم که همه‌چیز را پیش چشمان‌شان می‌بینند؛ اما هنوز راه بیرون آمدن از این اجبار را نیافته‌اند. راهی که تنها چانس و فرصت برای‌ ماست، راه علم، راه دانش و آگاهی است. تنها آرزویی که برای ما مانده، فقط آزادی است که ما می‌توانیم از راه علم، خود را به آزادی برسانیم. این بدترین شرایطی است که ما تجربه می‌کنیم؛ اما بعضی‌ها متوقف شده‌اند، چرا که دیگر نمی‌خواهند آزاد باشند و منتظر شخصی هستند که برای رویاهای آن‌ها بجنگد؛ اما این را باور کنید که هر کسی مسئول آینده‌ی خودش است.

با نشستن چیزی درست نمی‌شود، بلکه باید یاد گرفت، مبارزه کرد و شجاع بود. شاید امروز از دولت ترس داشته باشیم؛ اما پشت این ترس‌ها باید رویایی را پرورش بدهیم که دولت از آن می‌ترسد. رویای داکتر شدن، انجینر شدن، مدل شدن و هزاران رشته‌ی دیگر، تا حتی یک مادر خوب شدن را باید از همین حالا پرورش دهیم و برای تحقق آن تلاش کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000