شش سال پیش وقتی هر صبح با شوق و امید کیف مکتبم را بر شانه میگرفتم و به سوی صنف میرفتم، هیچگاه تصور نمیکردم روزی برسد که دروازههای مکتب به رویم بسته شود. آن روزها برایم ساده اما زیباترین روزهای زندگی بود. با هر کتابی که باز میکردم، با هر درسی که میخواندم و با هر نمرهای که میگرفتم، احساس میکردم یک قدم به آرزوهایم نزدیکتر میشوم. در ذهنم آیندهی روشنی ساخته بودم، آیندهای که در آن درس میخواندم، مکتب را با موفقیت تمام میکردم، وارد پوهنتون میشدم و در نهایت داکتری میشدم که به مردم خود خدمت میکند.
من همیشه با شوق به آینده فکر میکردم. وقتی کسی از من میپرسید که در آینده چه میخواهی شوی؟ با افتخار میگفتم: «میخواهم داکتر شوم.» این فقط یک پاسخ ساده نبود، این بزرگترین آرزوی قلبم بود. میخواستم روزی لباس سفید داکتری را بپوشم، درد بیماران را درمان کنم و باعث لبخند و آرامش دیگران شوم. باور داشتم که اگر تلاش کنم، هیچ چیزی نمیتواند مانع رسیدن من به این رویا شود؛ اما زندگی همیشه آنگونه که ما میخواهیم پیش نمیرود.
سال ۱۴۰۰ فرا رسید. سالی که همهچیز تغییر کرد. با آمدن طالبان دروازههای مکتب به روی دختران بسته شد. در همان روزها احساس کردم که دنیا بر سرم خراب شده است. آرزوهایی که سالها در قلبم پرورش داده بودم، ناگهان در برابر چشمانم فرو ریخت. دیگر خبری از صدای زنگ مکتب، کتابهای تازه، درسهای روزانه و رویاهای کودکانه نبود. در آن روزها هر بار که از کنار مکتب میگذشتم، قلبم میشکست. ساختمانی که روزی خانه دوم من بود، حالا به مکانی دور و دستنیافتنی تبدیل شده بود. هر صبح که دختران از کشورهای دیگر به مکتب میرفتند، من تنها از پنجره به آسمان نگاه میکردم و با خود میگفتم: «چرا من نه؟ مگر آرزوهای من چه گناهی کردهاند؟»
بزرگترین درد این بود که هیچکس نمیتوانست بفهمد در دل ما چه میگذرد. ما فقط از درس محروم نشدیم؛ بلکه از آینده، از امید و از حق طبیعی خود محروم شدیم. کتابچهها بسته ماندند و کتابهایم خاک گرفتند؛ اما رویاهایم هرگز خاموش نشدند. شاید نتوانستم هر روز به مکتب بروم؛ اما هرگز دست از آرزو داشتن برنداشتم. هنوز هم وقتی چشمانم را میبندم، خودم را در لباس سفید داکتری میبینم. هنوز هم باور دارم که روزی دوباره دروازههای علم به رویم باز خواهند شد. شاید مسیرم دشوارتر شده باشد، اما امیدم از بین نرفته است.
دختران افغانستان ثابت کردهاند که هیچ قدرتی نمیتواند نور دانایی را در قلب آنان خاموش کند. ما هنوز میخوانیم، هنوز میآموزیم و هنوز برای آیندهای بهتر دعا میکنیم؛ زیرا میدانیم که علم حق ماست و هیچکس نمیتواند این حق را برای همیشه از ما بگیرد.
گاهی شبها به گذشته فکر میکنم، به روزهایی که در صنف مینشستم و با شوق به حرف معلم گوش میدادم. دلم برای تخته، برای کتابها، برای دوستانم و برای تمام لحظههایی که با امید زندگی میکردم، تنگ میشود؛ اما در کنار این دلتنگی، نوری از امید در قلبم زنده است. من هنوز همان دختری هستم که آرزو دارد داکتر شود. هنوز همان قلب کوچک اما پرامیدی را دارم که باور دارد آینده میتواند تغییر کند. شاید امروز نتوانم به مکتب بروم، اما ایمان دارم که فردا روزی خواهد رسید که دوباره درس بخوانم و به آرزوهایم برسم.
آرزوها شاید به تعویق افتاده باشند؛ اما هرگز از بین نرفتهاند. من هنوز امید دارم، هنوز به آینده باور دارم و هنوز مطمینم که روزی تمام دختران افغانستان دوباره با لبخند، کتاب به دست به سوی مکتب خواهند رفت و رویاهای ناتمام خود را ادامه خواهند داد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه