او تکهای از من را ربوده است. بخشی از وجودم را با خود برده که هیچچیز و هیچکس دیگر نمیتواند جای خالیِ آن را پر کند. هنوز هم وقتی به گذشته فکر میکنم، تمام صحنهها با وضوحی عجیب و آینهوار در ذهنم زنده میشوند. لحظههایی که سختیها و مرارتها از هر طرف بر من هجوم میآوردند و روزهایی که حتی حوصله و توانِ نفس کشیدن هم نداشتم، همیشه تنها یک پشتیبان و پناهگاهِ محکم داشتم: او. در آغوشش که میرفتم، طنینِ صدایش آرامم میکرد. با همان لحن مهربان و بیبدیلش میگفت: «اشکال ندارد… همهی آدمها روزهای سختی را میگذرانند؛ اما بعد از آن، روزهای خوب و روشن میرسد.» همین جملهی کوتاه و سادهاش برای من مثل یک معجزه بود، گویی همهی غمهایم را با هم خاک میکردیم و دیگر هیچ اندوهی در جهان باقی نمیماند.
وقتی خسته از ناملایمات تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و قلم را برای همیشه کنار بگذارم، او پابهپای من آمد و مایهی تسلایم شد. وقتی دوباره شجاعت پیدا کردم که به مکتب بروم، دستم را گرفت و صبورانه تا دم دروازه بدرقهام کرد. خلاصه هر جا که من بودم، سایهی پرمهر او هم بود. پشتم به بودنش گرم بود و همین دلگرمیِ مدام کافی بود تا من هم به بودن و ایستادن ادامه دهم. روزهای سخت بسیاری را پشت سر گذاشتم؛ اما در نگاه من همهی شان هیچ و پوچ بودند؛ چون باورِ یقین داشتم که حتی اگر زمین بخورم، دستی استوار هست که دستم را بگیرد و مرا بلند کند. همان جملهی قدیمی و شیرینش همیشه در گوشم میپیچید: «زود باش بلند شو… مورچههای زیادی زیرت مردهاند!» و من با عجله و خنده بلند میشدم، بغضم را قورت میدادم و به راه ادامه میدادم. وقتی کسی به من زور میگفت یا میخواست دلم را بشکند، او فوراً جلو میآمد، دستم را میگرفت و دیگران را تهدید میکرد که مزاحم خلوت و حرکت من نشوند.
راستش من عشق را در زندگی همینگونه معنا کرده بودم. عشق برای من یعنی: «در همه حال و در اوج طوفان کنارت هستم»؛ چه غم باشد، چه شادی، چه شکست و چه پیروزی. عمیقاً باور داشتم که عشق تنها مخصوص زن و مرد یا رابطهی میان دو جنس مخالف نیست. عشق میتواند میان تو و خدایت تجلی کند، میان تو و خانوادهات، یا میان تو و دوستانت. عشق یعنی همراهی بیقید و شرط، یعنی پشتیبانیِ بیمنت، یعنی سنگینیِ دردی را به تنهایی بر دوش نکشیدن. اما هرگز نمیدانستم روزی میرسد که همین آدم با من غریبه خواهد شد؛ هرگز فکر نمیکردم زمانی برسد که او دیگر زبانِ نگاهم را نفهمد، صدای بغضم را نشنود و نتواند مرهمی برای زخمهای کاریام باشد. برایم باورکردنی نبود که رابطهای اینقدر عمیق، ریشهدار و استوار، روزی به این سادگی فرو بپاشد.
با اینهمه، مقصر این ویرانی را او نمیدانم. شرایط طوری بود که او را هم مسخ کرد. سرزمین من از همان ابتدا با من مهربان نبود. کشوری که هر روز به نامی جشن استقلال میگیرد؛ اما مرا حتی در شمارِ انسانها به حساب نمیآورد! من در این خاک، موجودی ناشناخته و نامرئیام. کسی که همیشه باید بار سنگینِ تحقیر و انزوا را به دوش بکشد، من هستم. مردمم دیگر مرا به چشم یک انسانِ صاحبحق نگاه نمیکنند. مرا ضعیف، ناتوان، صغیر و بیپناه میبینند. حتی نامی تازه و غریب به من دادهاند: «سیاهسر». اسمی که به جای هویت و کرامت، برچسبی از جنس جنسیتزدگی و تحقیر است. هر روز شرایط کشورم بدتر میشود و هر روز مردم نسبت به هم بیگانهتر از قبل میشوند. من روزی در سرک، سیلیِ محکمی خوردم از دست پسربچهای که از خودم بسیار کوچکتر بود؛ تنها و تنها چون او در ساختار این جغرافیا «پسر» بود و در نگاه سنتیِ جامعه این حق را داشت! آن روز، او دیگر پشت من نایستاد؛ دیگر از من دفاع نکرد و دیگر هیچ اعتراضی به این بیاحترامیها و تعدیها نکرد؛ انگار نگاه او هم مثل نگاه دگرگونشدهی بقیه تغییر کرده بود.
آن لحظه، شوکی عظیم تمام وجودم را گرفت؛ بغضی سنگین و خفهکننده گلویم را به شدت فشار میداد. پاهایم سست شده بودند و توان ایستادن نداشتم. غرورم فرو ریخت، درست مثل شیشهای ترکخورده که با ضربهای کوچک متلاشی و خرد شود. خودم را کشانکشان به گوشهای کشاندم تا نگاههای ملامتگر و فاتحانهیشان را نبینم؛ اما باور کن دلخوری و سوزشِ جان من از آن پسرکِ جاهل نبود، دلخوریِ عمیق من از او بود؛ همان کسی که همیشه مثل کوه پشت من میایستاد و حالا عافیتطلبانه ساکت شده بود. طالبان که آمدند، نگاه او هم به تدریج تغییر کرد، دیگر من در دیدگانش شایستهی احترام، صعود و پرواز نبودم و دیگر حتی حقوقِ اولیهی انسانیام را هم نمیدید. انگار او هم مثل خیلیهای دیگر، تسلیم این فضای مسموم، زنستیز و خفقانآور شده بود و در این میان، من ماندم و تنهایی و زخمی که عمیقتر از همیشه دهان باز کرده بود.
با این همه رنج، هنوز در آیینه به چشمانم خیره میشوم و به خودم نهیب میزنم: «من یک انسانم!» من هنوز هم میتوانم به این مسیر ادامه بدهم؛ حتی اگر مرا نبینند، حتی اگر صدایم را در گلو خفه کنند و نشنوند. شاید جامعه نخواهد این حقیقت را بپذیرد، شاید کشوری که در آن به دنیا آمدهام ارزشِ والای انسانیام را نادیده بگیرد و شاید نزدیکترین کسانم نیز مرا در نیمهراه تنها بگذارند؛ اما در اعماق وجودم نیرویی سرکش و اصیل هست که هرگز نمیگذارد خاموش شوم. من به دخترانی مثل خودم نگاه میکنم، دخترانِ مقاومی که هر روز در خیابانها، در خانهها و در دل این جامعهی سنتی تحقیر میشوند. رنج تکتک آنها رنج من است و همین آگاهیِ جمعی، مرا روزبهروز محکمتر و استوارتر میکند. اگر من با تمام این مصایب بایستم، شاید جرقهای باشم برای بیداری و رستگاریِ دختری دیگر؛ و اگر من صدایم را بلند کنم، شاید امیدی زنده در دلِ ناامیدیِ دیگری شوم.
دیگر به هیچعنوان نمیخواهم منتظر معجزهی عشق یا پشتیبانی و تکیهگاهِ دیگری بمانم. میخواهم از این به بعد، خودم تکیهگاه و پشتیبانِ خودم باشم. میخواهم به خودم و به تاریخ ثابت کنم که هنوز هم میتوانم بجنگم، هنوز هم میتوانم رؤیاهای بزرگ در سر بپرورانم و هنوز هم میتوانم قلم بردارم و با واژهها عصیان کنم. آری، او تکهای از من را ربوده و با خود برده است؛ اما من هنوز تکههای ارزشمند دیگری در جانم دارم، تکههایی اصیل که با آنها میتوانم زندگی تازهای، از نو و بر مدار آزادی بسازم. قلبم هنوز میتپد، ذهنم هنوز میاندیشد و دستانم هنوز با صلابت مینویسند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه