برای من، زندگی فقط تمرین درد بود

بعضی شب‌ها فکر می‌کنم زندگی من هیچ شباهتی به زندگی ندارد. بیشتر شبیه فیلمی است که کارگردانش از همان آغاز تصمیم گرفته پایان خوشی برایش نسازد. فیلمی طولانی، تاریک و خاموش که در هر فصلش چیزی از من کم می‌شود. یک آرزو، یک امید، یک لبخند یا حتی بخشی از روحم. گاهی حس می‌کنم دست سرنوشت مرا نه با عشق، بلکه با درد آفریده است. انگار هنگام کشیدن تابلوی زندگی‌ام هیچ رنگ روشنی در اختیار نداشته، فقط سیاهی، فقط اندوه و فقط زمستانی بی‌پایان. من در این فیلم نقش دختری افغان را بازی می‌کنم؛ دختری که از همان کودکی یاد گرفت سکوت کند، آرام گریه کند و دردهایش را در خودش دفن نماید. دختری که هر صبح، پیش از آنکه خورشید طلوع کند باید با ترس بیدار شود؛ ترس از آینده، ترس از محدودیت و ترس از اینکه روزی تمام رؤیاهایش مثل کاغذی خیس در دستان بی‌رحمِ زمان مچاله شوند.

زندگی برای بعضی‌ها شاید شبیه جاده‌ای سبز و روشن باشد؛ اما برای من بیشتر به جنگلی تاریکی می‌ماند که تمام درختانش خشک شده‌اند، هیچ پرنده‌ای در آن آواز نمی‌خواند و حتی بادش هم بوی ماتم می‌دهد. وقتی در آن قدم می‌زنم، احساس می‌کنم سایه‌ها زنده‌اند و از هر طرف مرا دنبال می‌کنند. در این جنگل نه گلی می‌روید و نه نوری راهش را پیدا می‌کند؛ انگار سال‌ها پیش کسی آن را نفرین کرده است، نفرینی که اجازه نمی‌دهد خورشید حتی برای یک لحظه بر شاخه‌های خشک آن بتابد.

گاهی از خودم می‌پرسم: «نقش من در این داستان چیست؟» و هر بار پاسخ تلخ‌تر از قبل در ذهنم تکرار می‌شود: من بازیگری هستم که مجبور است تمام صحنه‌های درد را بی‌وقفه اجرا کند، بازیگری که حتی اجازه ندارد از فیلم‌نامه شکایت کند. هرچه بیشتر تلاش می‌کنم تا از این نقش فرار کنم، بیشتر در آن فرو می‌روم؛ مثل ماهی کوچکی که در قلاب گیر کرده و هرچه تقلا می‌کند، زخم بیشتری بر جانش می‌افتد. دختر بودن در سرزمینی مثل افغانستان، گاهی یعنی جنگیدن بدون سلاح؛ یعنی هر روز بخشی از رؤیاهایت را دفن کنی و باز هم لبخند بزنی تا کسی نفهمد درونت چه طوفانی برپاست. یعنی وقتی دیگران از آینده حرف می‌زنند، تو فقط به دوام آوردن تا فردا فکر کنی. ما دختران این سرزمین خیلی زود بزرگ می‌شویم؛ نه چون می‌خواهیم، بلکه چون درد، کودکی را از ما می‌دزدد.

من هم زمانی رؤیاهای بزرگی داشتم. دلم می‌خواست درس بخوانم، بنویسم، سفر کنم و روزی کسی شوم که جهان صدایش را بشنود؛ اما زندگی آرام‌آرام شبیه دستی سرد دور گلوی رؤیاهایم پیچیده شد. هر بار که خواستم برخیزم، اتفاقی آمد و مرا دوباره به زمین کوبید؛ انگار سرنوشت از دیدن شکست‌های من خسته نمی‌شود. بعضی شب‌ها آن‌قدر خسته می‌شوم که حتی گریه هم نمی‌توانم بکنم؛ فقط به سقف اتاق خیره می‌شوم و حس می‌کنم شبیه ساعتی هستم که سال‌هاست از حرکت ایستاده، اما هیچ‌کس حتی متوجه خاموشی‌اش نشده است. آدم‌ها از کنارم عبور می‌کنند، حرف می‌زنند، می‌خندند و زندگی می‌کنند؛ اما هیچ‌کس نمی‌فهمد درون من شهری در حال فروپاشی است.

غم کم‌کم در وجود انسان ریشه می‌دواند. اول مهمان است، بعد هم‌خانه می‌شود و در آخر صاحب‌خانه. حالا غم در تمام سلول‌های من زندگی می‌کند، حتی وقتی می‌خواهم لبخند بزنم، چیزی درونم نجوا می‌کند که این لبخند واقعی نیست؛ اما دردناک‌ترین بخش داستان اینجاست که آدم بعد از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؛ دیگر انتظار نجات ندارد و منتظر معجزه نمی‌ماند. فقط نفس می‌کشد و فقط ادامه می‌دهد؛ مثل شمعی که می‌داند به‌زودی خاموش خواهد شد، اما هنوز آخرین قطره‌های وجودش را می‌سوزاند.

و من… من همان دختر خسته‌ای هستم که در میان این فیلمِ بی‌پایان ایستاده و به پایان خودش نگاه می‌کند؛ دختری که تمام عمر نقش قوی بودن را بازی کرد، در حالی که درونش هزار بار فرو ریخته بود. شاید در نگاه دیگران من هنوز زنده باشم، اما حقیقت این است که بعضی آدم‌ها، سال‌ها پیش در سکوتِ دردهای‌شان می‌میرند و پس از آن، فقط جسم‌شان به زندگی ادامه می‌دهد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000