اعتماد (۳۱): بازگشت به کابل؛ از شهر بشارت تا میدان آزمون

صبح روز نهم ثور ۱۳۷۱، در سکوت سنگین بامداد، با یک مینی‌بوس کوچک ساخت جرمنی، از پشاور به سوی کابل به راه افتادیم. ساعت نزدیک سه‌ونیم بود. موتر ما از کارخانو می‌گذشت و آرام‌آرام از فضای پشاور بیرون می‌شد. در ظاهر، سفری بود مثل بسیاری از سفرهای دیگر: چند مسافر جوان، از شانزده تا بیست‌ودو ساله، من، دو برادرم و دو خسربره‌ام، چند بسته کتاب و وسایل، چند خداحافظی کوتاه و جاده‌ای که هزاران مهاجر پیش از ما آن را پیموده بودند.

اما در باطن، این سفر، تنها رفتن از شهری به شهری دیگر نبود. ما از یک دوره به دوره‌ای دیگر عبور می‌کردیم؛ از هجرت به وطن، از انتظار به دیدار، از پشاورِ بشارت به کابلِ آزمون. هنوز نمی‌دانستیم که این بازگشت، پایان دوری نیست؛ آغاز مرحله‌ای تازه از فهم وطن، سیاست، پیروزی و اعتماد است. آن روز، ما گمان می‌کردیم که به شهر خود برمی‌گردیم؛ اما امروز می‌فهمم که به میدانی نزدیک می‌شدیم که بسیاری از قاعده‌هایش پیش از ورود ما نوشته شده بود.

در امتداد راه، صدها مهاجر و مجاهد پیروز، با چهره‌های شاد، خسته و سرشار از انتظار، در کاروانی ناپیدا اما هم‌دل، به سوی وطن روان بودند. جاده در ظاهر همین تصویر ساده را داشت: موترها، گرد و غبار، وسایل بسته‌شده، نگاه‌های مشتاق، صدای خنده، دعا، تکبیر و امید. اما در باطن همین تصویر ساده، معنایی بزرگ‌تر پنهان بود. آن جاده، خط عبور از یک زمانه به زمانه‌ای دیگر بود؛ از سال‌های جهاد و مهاجرت به سال‌های قدرت و آزمون.

سال‌ها بعد، وقتی فیلم «بازی‌های گرسنگی» را دیدم، این جاده دوباره در ذهنم زنده شد. آن روز، ما خود را قهرمانان برگشته از تبعید می‌دیدیم؛ اما در نگاه امروز، همان جاده مرا به یاد ورود بازیگران به میدان می‌اندازد؛ میدانی که همه با شوق وارد آن می‌شوند، بی‌آن‌که بدانند بازی‌سازان در پشت صحنه چه محاسبه‌هایی کرده‌اند. ما وارد کابل می‌شدیم؛ اما کابل تنها یک شهر نبود. کابل، میدان بود؛ میدان سیاست، میدان قدرت، میدان قربانی، میدان اعتماد و بی‌اعتمادی.

***

پشاور برای نسل من تنها شهر مهاجرت نبود. در سال‌های جهاد، این شهر به یک جغرافیای سیاسی، روانی و عاطفی تبدیل شده بود؛ شهری که در کوچه‌هایش صدای مهاجر، مجاهد، طلبه، معلم، نویسنده، فرمانده، کودک بی‌وطن و مادر داغ‌دیده با هم درمی‌آمیخت. در پشاور، هم امید پرورده می‌شد و هم توهم، هم آرمان شکل می‌گرفت و هم ساده‌دلی، هم ایمان گرم می‌شد و هم سیاست در خام‌ترین صورت‌های خود تمرین می‌گردید.

برای من، پشاور از سیزده‌سالگی تا بیست‌ودوسالگی، مدرسه‌ای بود که در آن از کودک جداشده از کابل، به جوانی رسیدم که خود را بخشی از یک مبارزه‌ی بزرگ می‌دانست. پشاور، در آن سال‌ها، برای ما شبیه یک پشت‌صحنه بود؛ پشت‌صحنه‌ای پر از نشریه، جلسه، شعار، تحلیل، خواب‌های بزرگ و خبرهای آتشین. اما همان‌جا، در لایه‌های پنهان‌تر، بازی‌های دیگری نیز جریان داشت که ما جوانان پرشور کمتر می‌دیدیم: بازی استخبارات، پول، اسلحه، نفوذ، وابستگی و رقابت قدرت‌های بیرونی.

در همان شهر، کابل بیش از یک نام جغرافیایی بود. کابل، در گفت‌وگوهای شبانه، در خبرهای پرهیجان، در نوستالژی‌های غزنی و قیاق، در تحلیل‌های سیاسی و در زبان بشارت‌آلود پشاور، آرام‌آرام به یک تصویر بزرگ تبدیل شده بود؛ تصویری از رهایی، از بازگشت، از عزت، از خانه، از کودکی و از آینده. اما هر تصویر، وقتی به واقعیت نزدیک می‌شود، تغییر می‌کند. فاصله که کم می‌شود، خیال جای خود را به مشاهده می‌دهد و بشارت، وقتی به دروازه‌ی واقعیت می‌رسد، ناگزیر از آزمون عبور می‌کند.

آن صبح، در عمق جانم حس می‌کردم که این سفر، سفر ساده‌ای نیست. چیزی در شتاب حرکت‌ها، در نگاه مسافران، در فشردگی گفت‌وگوها و در سکوت‌های میان آن گفت‌وگوها نشان می‌داد که ما در آستانه‌ی یک عبور تاریخی ایستاده‌ایم. من این حس‌ها را در کتابچه‌ی یادداشت‌هایم، با خط ریز و شتاب‌زده، ثبت می‌کردم؛ همان خط‌هایی که گویی می‌خواستند لرزش درونم را پنهان کنند، اما نمی‌توانستند. کلماتم بیش از آن‌که از ذهنم بیرون آیند، از رطوبت چشم و از لایه‌های نرم احساس رنگ می‌گرفتند. نوشتن، در آن لحظه‌ها، تنها ثبت خاطره نبود؛ گونه‌ای نگه‌داشتن خود در برابر سیلاب احساس بود.

***

کابل برای من، پیش از آن‌که پایتخت باشد، زادگاه بود. دوازده سال از روزی می‌گذشت که در نه‌سالگی این شهر را ترک کرده بودم. در آن سن، کودک جهان را با تصویر می‌شناسد، نه با مفاهیم کلان: دروازه‌ی خانه، دیوار کوچه، صدای پای هم‌بازی، خاک نرم سرک، کوهی که از دور دیده می‌شود، بام خانه، سایه‌ی عصر، صدای مادر، نگاه پدر. کابل در حافظه‌ی من از همین تصویرها ساخته شده بود؛ از جگرن بزها، ادی و شلومبی، حویلی ترافیک، همایون بچی داکتر با کفترهای ملاقی‌اش، سهیلای کاکه، دکان صوفی و همان مسیر کوتاهی که هر روز از خانه تا مکتب پیموده می‌شد و در ذهن کودک، به اندازه‌ی تمام جهان وسعت می‌یافت.

سال‌های هجرت این تصویرها را کم‌رنگ نکرد؛ برعکس، دوری آن‌ها را روشن‌تر ساخت. گاهی انسان وقتی چیزی را از دست می‌دهد، تازه درمی‌یابد که آن چیز چه اندازه در درونش ریشه داشته است. کابل نیز برای من، در دوری، از یک شهر به یک ریشه تبدیل شده بود. از همین رو، بازگشت به کابل هم یک رویداد سیاسی بود و هم تجربه‌ای روانی و وجودی. در سطح سیاسی، خود را بخشی از نسلی می‌دیدم که گمان می‌کرد پس از سال‌ها قربانی، اکنون دروازه‌ی تازه‌ای به روی افغانستان باز می‌شود. اما در عمق وجود خود، کودکی گم‌شده‌ام را جست‌وجو می‌کردم؛ می‌خواستم بدانم آیا می‌توان پس از دوازده سال، دوباره به کوچه‌ای برگشت که انسان را ساخته است.

پاسخ این پرسش ساده نبود. هیچ بازگشتی، بازگشت کامل نیست. زمان، هم انسان را تغییر می‌دهد و هم شهر را. کودکی که رفته بود، دیگر همان کودک نبود؛ شهری هم که مانده بود، دیگر همان شهر نمانده بود. میان من و کابل، دوازده سال جنگ، مهاجرت، جهاد، تغییر، ترس و تاریخ فاصله افتاده بود. با این همه، شوق دیدار در لحظه‌ی حرکت، همه‌ی این فاصله‌ها را کوچک می‌ساخت. پیش از آن‌که به ویرانی‌ها بیندیشم، به دیدار می‌اندیشیدم.

***

هرچه به تورخم نزدیک‌تر می‌شدیم، حس سفر سنگین‌تر می‌شد. تورخم در نقشه، یک گذرگاه مرزی است؛ اما برای مهاجران افغان، همیشه چیزی بیشتر از یک مرز بوده است. در چنین آستانه‌ای، آدم تنها از یک خط سیاسی عبور نمی‌کند، از لایه‌ای از درون خود نیز می‌گذرد. پشت سر، سال‌های مهاجرت؛ پیش رو، خاک افغانستان. پشت سر، شهرهای پناه؛ پیش رو، وطن زخم‌خورده.

در آن مسیر، بارها به این فکر کردم که مرزها فقط خط‌هایی نیستند که دولت‌ها روی نقشه می‌کشند. مرزها گاهی در جان انسان کشیده می‌شوند. وقتی از وطن بیرون می‌شوی، مرزی در درونت پدید می‌آید؛ مرزی میان آن‌چه بوده‌ای و آن‌چه ناگزیر شده‌ای بشوی. وقتی برمی‌گردی، باید میان خاطره و واقعیت، میان آرزو و تجربه، میان تصویر کودکانه‌ای که از شهر با خود آورده‌ای و چهره‌ی جنگ‌زده‌ای که در برابر چشم می‌بینی، آشتی برقرار کنی.

وقتی از تورخم گذشتیم و خاک افغانستان زیر پای سفر ما آمد، چیزی درونم تکان خورد. انگار بدن، پیش از ذهن، خاک را می‌شناسد. رنگ خاک، جنس هوا، شکل کوه، بوی گرد و آفتاب، آهنگ آشنای راه؛ نشانه‌هایی بودند که بی‌واسطه در درونم بیدار می‌شدند. خاک را بو می‌کشیدم. بوی گرد، آفتاب، کوه، راه و وطن به مشامم رخنه می‌کرد و آرام‌آرام تا عمق جانم پایین می‌رفت. انگار خاک با زبان بی‌کلام خود مرا صدا می‌زد و من، پس از سال‌ها دوری، پاسخ می‌دادم: برگشته‌ام.

آن لحظه، حس تعلق در من حالت یک جشن خاموش داشت؛ جشنی درونی، بی‌پرچم، بی‌سرود رسمی و بی‌خطابه. قشنگ بود، چون پس از سال‌ها دوری، دوباره خود را در آغوش خاکت حس می‌کردی. غم‌انگیز بود، چون امروز می‌دانم که همین حس طبیعی و انسانی، برای ما چه اندازه دیر، دشوار و پرهزینه به دست آمده بود. آن روز هنوز نمی‌دانستم که حس تعلق، اگر در ساختار قدرت، عدالت و احترام متقابل تثبیت نشود، باز هم آسیب‌پذیر می‌ماند. اما آن لحظه، حق داشتم این حس را جشن بگیرم.

***

مسیر تورخم تا جلال‌آباد، ورود تدریجی به اقلیم افغانستان است؛ هوا گرم‌تر می‌شود، خاک آشناتر به نظر می‌رسد، فضا بازتر می‌شود. جلال‌آباد، برای بسیاری از مسافران کابل، نخستین نفس وطن است. از جلال‌آباد به سمت کابل راه افتادیم. کوه‌ها آشنا بودند. آسمان آشنا بود. حتا بوی خاک آشنا بود. اما چیزی در این آشنایی غریب می‌نمود؛ آشنایی از نوع خاطره بود، نه از نوع حضور و این دو با هم تفاوت دارند. خاطره می‌تواند آرام‌بخش باشد، حضور همیشه درست است، اما گاهی سنگین.

ما از مسیر شرق به سوی کابل می‌آمدیم و در امتداد راه، کاروان‌های دیگری نیز دیده می‌شدند. در همان حال، موترهایی دیگر از سمت غزنی، پروان، لوگر، میدان و جاهای دیگر نیز می‌آمدند. فرماندهانی که سال‌ها در قریه‌ها و کوه‌ها جنگیده بودند و حالا با اسلحه‌های روسی و امریکایی، با چهره‌های پیروز و لباس‌های گوناگون، به سوی کابل روان بودند. آن روز، از کنار این تصویر ساده گذشتم؛ اما سال‌ها بعد فهمیدم که همان تصویر، بخشی از داستان آینده را در خود داشت: اسلحه‌های دشمنان دیروز در دست فاتحان امروز و شهری که هنوز نمی‌دانست این اسلحه‌ها به کدام زبان سخن خواهند گفت.

هرچه راه کوتاه‌تر می‌شد، خاطره‌ها روشن‌تر می‌شدند. سروبی، در آن سفر، بیش از هر جا بوی نزدیک‌شدن می‌داد؛ نزدیک‌شدن به کابل، به کودکی، به شهری که سال‌ها در خواب و خاطره با من زیسته بود. ماهی‌پر، نه تنها یک نقطه‌ی جغرافیایی، بلکه یک واقعه‌ی حسی و نمادین بود. وقتی به ماهی‌پر می‌رسی، می‌فهمی که کابل دیگر دور نیست؛ اما همین نزدیکی آرامش نمی‌آورد، انتظار را تیزتر و قلب را بی‌قرارتر می‌کند.

در پیچ‌های ماهی‌پر، کوه‌ها سر به فلک کشیده بودند و جاده، چون نخی باریک، از میان صخره‌ها عبور می‌کرد. آن قله‌های خشک و بلند و آن دیواره‌های سنگین، برای من فقط عناصر طبیعت نبودند؛ گویی تمثیلی از خود تاریخ بودند. احساس می‌کردم که ما نیز، همچون این جاده، از میان تنگناها و خوف‌ها گذشته‌ایم تا به جایی برسیم که نامش پیروزی است. اما همان‌گونه که جاده‌ی ماهی‌پر با همه‌ی نزدیکی‌اش هنوز راهی دشوار بود، پیروزی نیز در ذهنم کم‌کم چهره‌ای پیچیده‌تر می‌یافت. گویی خود راه به ما هشدار می‌داد که پس از عبور از دشمن آشکار، تنگی‌های دیگری در پیش است: تنگی‌های بی‌اعتمادی، رقابت، خامی سیاسی، بازی‌سازان پنهان، اسپانسرهای بیرونی و قدرت‌طلبی‌های داخلی.

در همان مسیر، مفهوم «اعتماد» در ذهنم آرام‌آرام صورت تازه‌ای می‌گرفت. در سال‌های جهاد، اعتماد بیشتر رنگ ایمانی و رفاقتی داشت؛ اعتمادی که در مهاجرت، خطر، مبارزه و هم‌سنگری ساخته می‌شد. اما هرچه به کابل نزدیک‌تر می‌شدیم، حس می‌کردم که جامعه، پس از پیروزی، به نوع دیگری از اعتماد نیاز دارد: اعتماد سیاسی، اعتماد نهادی، اعتماد میان گروه‌ها، اعتماد میان رهبران و مردم، اعتماد میان آرمان و عمل. بدون این اعتماد تازه، پیروزی نمی‌توانست به نظم عادلانه بدل شود. ما در راه کابل بودیم؛ اما در حقیقت، به سوی همین آزمون می‌رفتیم.

***

از بلندی‌های مشرف بر پل‌چرخی، کابل در برابر چشم ما آرام‌آرام گسترده می‌شد. کابل، با کوه‌هایش، با خاکش، با سرک‌هایش، با محله‌هایی که از دور در آغوش هم نشسته‌اند، یک‌باره خود را نشان می‌داد. من در آن لحظه‌ها کابل را پیش از آن‌که با چشم ببینم، با دل می‌دیدم. این نام دوازده سال با من زیسته بود: در مدرسه، در بحث، در خبر، در دعا، در تنهایی، در نوشتن، در خواب و بیداری.

وقتی نخستین نشانه‌های کابل پدیدار شد، حس کردم زمان در من به هم پیچید. کودک نه‌ساله‌ای که کابل را ترک کرده بود، جوانی که پس از دوازده سال به سوی آن برمی‌گشت و انسانی که امروز، پس از سی‌وچهار سال، آن لحظه را روایت می‌کند، هر سه در یک نقطه به هم رسیدند. این‌گونه لحظه‌ها در زندگی کم پیش می‌آیند؛ لحظه‌هایی که آدم احساس می‌کند چند نسخه از خودش در یک نگاه جمع شده‌اند: کودکی که هنوز بوی خاک کابل را در حافظه دارد، جوانی که با شور پیروزی به شهر نزدیک می‌شود، و راوی‌ای که اکنون می‌داند آن شوق، چه اندازه معصوم، زیبا و در عین حال ناآگاه از آینده بود.

کابل، در آن لحظه، هم زنده بود و هم زخمی. می‌دانستم شهری که از سال‌های جنگ عبور کرده باشد، دیگر همان شهر پیشین نیست. جنگ فقط دیوار و خانه و سرک را ویران نمی‌کند؛ رابطه‌ها را زخمی می‌کند، اعتمادها را می‌شکند، زبان‌ها را خشن می‌سازد. اما در نخستین نگاه، عشق بر تحلیل غلبه داشت. کابل را دیدم و در دل گفتم: برگشتم.

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود. از بلندی‌های مشرف بر شهر، خورشید در سوی غرب آرام‌آرام به سوی کوه‌ها پایین می‌رفت. آن منظره در من حسی عجیب بیدار می‌کرد؛ چیزی میان خاطره و پیش‌گویی، میان پایان یک انتظار و آغاز آزمونی تازه. پیروزی جهاد حس غالب بود. سقوط رژیم برای نسلی که سال‌ها علیه آن جنگیده، مهاجرت کرده، رنج کشیده و قربانی داده بود، حادثه‌ای کوچک و عادی نبود. اما تجربه‌ی تاریخ، با زبان آرام و سخت خود، چیز دیگری می‌گوید: هیچ پیروزی سیاسی، به خودی خود، تضمین‌کننده‌ی عدالت نیست. پیروزی، دروازه را باز می‌کند؛ اما راه را به جای ما نمی‌پیماید.

امروز، در روشنایی نمادهای «بازی‌های گرسنگی»، کابلِ آن روز را به شکل دیگری نیز می‌بینم. شهری بود که آماده‌ی استقبال بود، اما نمی‌دانست وارد چه میدانی می‌شود. ناحیه‌ها، هرکدام با نام و پرچم و اسپانسر خود، به سوی مرکز می‌آمدند. بازی‌سازان، دور و نزدیک، چشم به صحنه داشتند. رسانه‌ها روایت می‌ساختند. رهبران از سهم و فتح و موقعیت سخن می‌گفتند. مردم، خسته از جنگ، تنها آرامش می‌خواستند. کابل، پیش از آن‌که ما بدانیم، به میدان بازی بزرگی نزدیک شده بود؛ میدانی که در آن، هم قربانیان فراوان بودند، هم بازیگران مغرور، هم تماشاگران بی‌خبر و هم کسانی که قرار بود مثل کتنیس، با ایستادن در برابر قاعده‌ی تحمیلی بازی، راه دیگری را نشان دهند.

***

از پل محمودخان، یک‌راست به سوی فاضل‌بیگ رفتیم؛ به سوی زادگاهم، به سوی کوچه‌ی پنجم، نزدیک چهارراهی قنبر. شگفت‌انگیز بود که در این دوازده سال، نقشه‌ی فاضل‌بیگ نه بر کاغذ، بلکه در لایه‌ای پنهان از جانم محفوظ مانده بود. با همان حافظه‌ی دور، راننده را راهنمایی کردم و بی‌اشتباه، در نقطه‌ای نزدیک خانه‌ی پدری توقف کردیم؛ خانه‌ای که حالا کاکایم و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند.

ابتدا عصمت، پسر کاکایم را پیدا کردم. در حلقه‌ی چند نوجوان از هم‌سن‌وسال‌هایش نشسته بود. تا رویش را چرخاند، محکم در آغوشش گرفتم. بعدها می‌گفت که حیرت‌زده شده بود که این کیست که چنین گرم در آغوشش گرفته است. از همان‌جا به خانه رفتیم.

وقتی دروازه باز شد، خانه ناگهان به آغوش بدل شد. صداها بلند شدند، چشم‌ها درخشیدند، دست‌ها گشوده شدند و موجی از شادی و حیرت ما را در خود گرفت. شیرینی و نقل بر سر ما ریخت. زن‌کاکایم بیش از همه بی‌قرار بود. در نگاهش شادی بود، اشک بود، ناباوری بود و نوعی شتاب مادرانه برای پس‌گرفتن چیزی که زمان از او گرفته بود.

آن استقبال خانوادگی، تصویری کوچک از استقبال بزرگ‌تری بود که کابل در همان روزها تجربه می‌کرد. شهر نیز، مثل خانه‌ی ما، دروازه‌هایش را گشوده بود؛ با امید، با سادگی، با باور و با آن خوش‌باوری معصومی که هنوز نمی‌دانست مهمانان امروز، فردا چه آزمونی برایش خواهند آورد. آن نقل و نباتی که بر سر ما ریخت، در حافظه‌ام بعدها با باران گلوله‌ای که بر سر کابل ریخت، در نسبتی دردناک قرار گرفت. آغوش زن‌کاکایم، آغوش همان شهری بود که با شوق فرزندان برگشته‌اش را پذیرفت و زخم‌هایی که بعدها بر تن کابل نشست، زخم همان اعتماد ساده و معصومی بود که در لحظه‌ی استقبال، خود را بی‌دفاع به آینده سپرده بود.

***

در میان همه‌ی شور و شتاب آن روزها، یک صدا بیش از همه در گوشم می‌پیچید. چند روز پیش از حرکت، در پشاور، خبر مخابره‌ی بابه مزاری به مسئولان حزب وحدت پخش شده بود؛ همان مخابره‌ای که در یادداشت پیشین از آن سخن گفته‌ام. در فضایی که بسیاری از فتح، غنیمت، سهم‌خواهی و انحصار حرف می‌زدند، او جمله‌ای گفته بود که معنایی دیگر داشت: «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم.»

این جمله، در ظاهر، یک عبارت کوتاه سیاسی بود؛ اما در باطن، اعلان پایان یک انتظار تاریخی به شمار می‌رفت. در میان غرور فاتحان و منطق غنیمت، صدایی برخاسته بود که به جای حذف دیگران، از حضور مردم خود سخن می‌گفت؛ به جای زبان فتح، زبان حق و کرامت را پیش می‌کشید و به جای التماس از پشت دروازه، موقعیت خود را از درون متن اعلام می‌کرد. هرچه به کابل نزدیک‌تر می‌شدیم، معنای آن جمله روشن‌تر می‌گردید. کابل همان «داخل» بود؛ همان میدان اصلی که نسل تازه می‌خواست در آن نه به عنوان مهمان، نه به عنوان حاشیه، بلکه به عنوان صاحب‌حق و سهم‌دار، سخن خود را بگوید.

سال‌ها بعد، وقتی کتنیس را در «بازی‌های گرسنگی» دیدم که در برابر قاعده‌ی تحمیلی بازی می‌ایستد، دوباره همان جمله‌ی بابه مزاری در ذهنم زنده شد. کتنیس، در میدان مرگ، نخست از خواهرش دفاع می‌کند، سپس از رابطه، از حرمت، از سوگ، از هم‌پیمانی و از حق نپذیرفتن قاعده‌ای که کپیتول نوشته است. مزاری نیز در میدان کابل، با همان منطق دیگر سخن می‌گفت. او نمی‌خواست مردمش فقط نقش قربانی، تماشاچی یا حاشیه را بازی کنند. می‌گفت: ما حرف خود را در داخل می‌زنیم؛ یعنی ما در میدان حضور داریم، اما قاعده‌ی تحقیر و حذف را نمی‌پذیریم. اگر کپیتول‌ها و بازی‌سازان می‌خواهند ما را به جان هم بیندازند، ما باید زبان خود را پیدا کنیم؛ زبان حق، حضور، کرامت و اعتماد.

آن روز، من هنوز بابه مزاری را در قامتی نمی‌شناختم که بعدها برایم معنا یافت. اما امروز، با فاصله‌ی سی‌وچهار سال، می‌بینم که جاده‌ی پشاور تا کابل، تنها جاده‌ی بازگشت نبود؛ مقدمه‌ی ورود به همان میدان بود. ما از شهری به شهری دیگر نمی‌رفتیم؛ از یک زبان به زبانی دیگر عبور می‌کردیم؛ از زبان جهاد به زبان سیاست، از زبان بشارت به زبان آزمون، از زبان اعتماد ایمانی به زبان اعتماد سیاسی و نهادی.

اگر آن سفر را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم: ما از شهر بشارت به شهر آزمون می‌رفتیم. بشارت انسان را گرم می‌کند؛ آزمون او را می‌سنجد. بشارت زبان را زیبا می‌سازد؛ آزمون کردار را آشکار می‌کند. کابل در آن روز هم زادگاه بود و هم میدان آزمون، هم خاطره بود و هم سیاست، هم آغوش کودکی بود و هم دهلیز تاریخ. ما وارد کابل نشدیم؛ در کابل غرق شدیم. در همان غرق‌شدن بود که فصل تازه‌ای از «اعتماد» آغاز شد؛ فصلی که در آن، باید می‌دیدیم چه کسانی در میدان ساخته‌شده‌ی دیگران، انسان می‌مانند؛ چه کسانی بازی را می‌پذیرند، چه کسانی قاعده را می‌شکنند و چه کسی، مثل کتنیس میدان ما، با حضور خود نشان می‌دهد که حتی در دل بازی‌های گرسنگی نیز می‌توان از حق، کرامت و اعتماد سخن گفت. تفصیل این قصه، در یادداشت‌های بعدی «اعتماد» می‌آیند…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000