شادی فاطمه از اینکه ناکام مانده

فاطمه، دختر همسایه‌ی ما، ده‌ساله است. او دختری بسیار بااستعداد، لایق و تواناست که همیشه به خانه‌ی ما می‌آید تا در درس‌هایش کمکش کنم. او هر سال در مکتب اول‌نمره می‌شود و معلمانش همواره از او تعریف می‌کنند. وقتی درس می‌خواند، چشمانش از شوق می‌درخشد و آن‌قدر با علاقه کتاب‌هایش را ورق می‌زند که آدم فکر می‌کند تمام دنیا برایش در همان صفحات خلاصه شده است. امسال امتحان صنف چهارم را داده بود و امروز قرار بود به مکتب برود تا پارچه‌ی امتحانش را بگیرد. صبح زود با لباس مرتب و موهای بافته‌شده باامیدواری از خانه بیرون رفت. مادرش می‌گفت مطمئن است که فاطمه باز هم اول‌نمره می‌شود؛ چون شب‌ها تا دیروقت درس می‌خواند و هیچ‌وقت از آموختن خسته نمی‌شود.

چند ساعت بعد، صدای خنده‌های بلند فاطمه از کوچه شنیده شد؛ او قهقهه‌زنان به خانه برگشت، در حالی که خواهرش پشت سرش گریه می‌کرد. مادرش از این وضعیت حیران مانده بود و وقتی از او پرسید چه اتفاقی افتاده، فاطمه پارچه‌ی امتحانش را نشان داد؛ او ناکام شده بود. پدرش وقتی فهمید که فاطمه ناکام مانده، به‌شدت عصبانی شد و او را لت‌وکوب کرد، اما فاطمه باز هم می‌خندید؛ انگار نه انگار که ناکام شده است. مادرش که باورش نمی‌شد، پارچه‌ی امتحان را برداشت، با چشمانی پر از اشک به خانه‌ی ما آمد و گفت: «محدثه! پارچه‌ی فاطمه را ببین؛ این دختر همیشه اول‌نمره می‌شد، چطور ممکن است ناکام شده باشد؟»

مادرش سپس آه عمیقی کشید و گفت: «من خودم به‌خاطر سخت‌گیری پدرم بی‌سواد ماندم؛ او اجازه نداد مکتب بروم و می‌گفت دختر اگر درس بخواند، از کنترول خارج و بی‌ادب می‌شود؛ غافل از اینکه بی‌سوادی بدترین درد دنیاست. هم‌سن‌وسالان من حالا چون باسواد هستند، بهترین زندگی را دارند؛ اما من حتی در کشوری مثل ایران هم بی‌سواد ماندم. پدرم مرا در ده‌سالگی به عقد مردی درآورد و حتی از من نپرسید آیا راضی هستم یا نه. بعد از آن مجبور شدیم به افغانستان بیاییم و تمام آرزوهایم همان‌جا دفن شد. من همیشه آرزو داشتم دخترهایم درس بخوانند و آینده‌ی خوبی داشته باشند، اما حالا ببین چه شده است.» گلویش پر از بغض بود و هنگام صحبت، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. من آرام گفتم: «خاله‌جان، کمی صبر کن؛ باید از زبان خودش بشنویم که چرا این اتفاق افتاده است.» پارچه‌ی امتحان را نگاه کردم و دیدم واقعاً باورکردنی نیست؛ فاطمه در تمام مضمون‌ها صفر گرفته بود. دختری که همیشه شاگرد ممتاز بود، حالا ناکام شده بود.

در همان لحظه فاطمه باز هم خندید؛ آن‌قدر بلند که مادرش با نگرانی گفت فاطمه امروز دیوانه شده است. من کنارش نشستم و پرسیدم: «فاطمه جان، چرا پارچه‌ی امتحانت این‌طوری شده است؟ چرا از همه‌ی مضمون‌ها صفر گرفتی و امتحان ندادی؟» فاطمه چند لحظه ساکت شد، اما بعد دوباره لبخند زد و گفت: «در اصل من خوشحالم که ناکام ماندم؛ من اصلاً امتحان ندادم که کامیاب شوم.» حرفش برایم عجیب بود؛ با تعجب پرسیدم: «چرا؟» گفت: «چون دو سال بعد مجبورم مثل تو خانه‌نشین شوم. من نمی‌خواستم زودتر از مکتب جدا شوم و خواستم یک سال بیشتر شاگرد بمانم؛ دوری از مکتب برایم سخت‌تر از آن است که دیگران بتوانند درکش کنند. وقتی می‌بینم دخترهای بزرگ‌تر از من دیگر اجازه‌ی رفتن به مکتب را ندارند، می‌ترسم. هر شب با خودم فکر می‌کنم که یک روز نوبت من هم می‌رسد. من درد تو را دو سال زودتر حس کردم و نخواستم آن را بپذیرم، برای همین امتحان ندادم.» او سپس با چشمانی پر از اشک، اما لبخندی تلخ ادامه داد: «من خیلی خوشحالم؛ چون حالا یک سال دیگر هم می‌توانم به مکتب بروم، کتاب بخوانم، با دوستانم باشم و صدای زنگ مکتب را بشنوم. اگر روزی درهای مکتب باز شود، تو همان‌قدر خوشحال می‌شوی که از خوشحالی در پوستت نمی‌گنجی؛ من هم می‌خواهم آن روز را در مکتب ببینم.»

وقتی این حرف‌ها را گفت، دیگر نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم و اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شدند. به چهره‌ی معصوم فاطمه نگاه می‌کردم و با خود فکر می‌کردم چرا دختری ده‌ساله باید این‌قدر زود درد و ترس را بفهمد؟ چرا همیشه ما دخترها باید درد بکشیم، در غم و نگرانی زندگی کنیم و در میان تبعیض نفس بکشیم؟ چرا باید آرزوهای ما ناتمام بماند و این وضعیت تا چه وقت ادامه دارد؟ ما برای این به دنیا نیامده‌ایم که فقط بشوییم، بپزیم و بعد آرام‌آرام تمام آرزوهایمان را فراموش کنیم. دخترها هم حق دارند درس بخوانند، رویا داشته باشند، داکتر، معلم و نویسنده شوند و آینده‌ی خود را بسازند. بدبخت‌ترین انسان، آدم بی‌سواد است؛ انسان بی‌سواد مثل شخص نابینا می‌ماند که نه می‌تواند کاری انجام دهد و نه می‌تواند به‌تنهایی جایی برود؛ او حتی اگر بخواهد جایی برود، تابلوهای کوچه و سرک را هم نمی‌تواند بخواند. اما دردناک‌تر از بی‌سوادی، گرفتن حق آموزش از یک دختر است؛ دختری که تمام آرزویش فقط رفتن به مکتب و یاد گرفتن است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000