زمانی بود که تیم استادانِ کورس ما تصمیم داشتند علاوه بر تدریس، در فضای کورس نیز تغییر ایجاد کنند. آنها میخواستند با کاشتن گلهای رنگارنگ، فضای کورس را هرچه زیباتر بسازند؛ زیرا با این کار هم حولیِ کورس خیلی قشنگ دیده میشد و هم شاگردان میتوانستند در فضای سبز و زیر سایهی درختان و گلها لحظهای بنشینند و درسهایشان را بخوانند. شاگردان همگی از اینکه قرار بود این ایدهی زیبا عملی شود، بسیار خوشحال بودند. اما مدتی بعد، بنا بر دلایلی این کار ممکن نشد؛ چرا که حولی کورس کمی کوچک بود، کف آن کاشی داشت و خراب کردنشان کار سختی بود و از سوی دیگر نبودِ آب کافی در فصل بهار نیز مانع انجام این کار شد.
پس از آن، استاد به شاگردان گفت: «شما اصلاً ناراحت نباشید؛ همهی ما گل را دوست داریم و با دیدنش حس و حال ما عوض میشود، اما حالا که کاشتن گل ممکن نشده است، کار دیگری انجام میدهیم که درست مثل همین گلها زیبا باشد.» او گفت رویایش این است که وقتی وارد حولی کورس میشود، همهی شاگردانش را مشغول خواندن کتاب ببیند؛ اینکه هیچکس بیکار نباشد و همگی کتابی در دست داشته باشند. او معتقد بود این صحنه برایش دقیقاً مثل زیباییِ گلها خواهد بود.
برای تحقق این رویا، مدیریت کورس تصمیم گرفت در حولی سایهبان بسازد و در زیر آن میز و چوکی بگذارد. بعد از آن، شاگردان در آنجا مینشستند، درس میخواندند، کارهای گروپی انجام میدادند و در درسها با یکدیگر مشورت میکردند. آن حیاط دیگر یک جای ساده برای ما نبود؛ بلکه به مکانی تبدیل شده بود که ما با خواندن کتابهایمان میتوانستیم مفید باشیم و همچنان مثل گلها زیبا به نظر برسیم.
وارد شدن به حولی کورس همیشه یک حس بسیار خوشایند برای من دارد؛ چرا که دیدن دخترانی که با وجود همهی محدودیتها باز هم به راه خود ادامه میدهند و با کتاب دوست شدهاند، به من امید و انگیزهی فراوان میدهد. دیدن این صحنه مرا بیشتر به درس و کتاب تشویق میکند و هر لحظه برایم یادآور میشود که وقتی این دختران ادامه میدهند، من نیز باید تلاش کنم. ما در این فضای کوچک، احساس صمیمیت و دوستی بیشتری میکنیم و در این میان، بهترین دوست ما دختران، کتاب است.
شاید این یک ایدهی چندان بزرگ نبود؛ اما فضایی را ایجاد کرد که پر از دوستی و صمیمیت بود، جایی بود که همهی ما کتابهای خود را میخواندیم و تمام صحبتهایمان در مورد درس و دانش بود. شاید این لحظات ساده باشند، اما همین فضای کوچک پر از آرامش و انگیزه است؛ لحظاتی که هیچوقت از یاد من نخواهند رفت.
اما من همیشه فکر میکنم که با یک گل بهار نمیشود. من دوست دارم در تمام کشور و جامعهام، همه مشغول خواندن کتاب باشند. دوست دارم دروازههای آموزش به روی دختران سرزمینم باز شود و همهی آنها کتاب در دست، مشغول تحصیل باشند؛ چرا که آموزش تنها راهی است که انسان میتواند مسیر درست را به وسیلهی آن پیدا کند و به سوی یک آیندهی درخشان حرکت کند.
من امیدوارم روزی فرا برسد که این روزهای پر از محدودیت به پایان برسند و این درهای بسته سرانجام یک روز باز شوند. ما در کشور خود شاهد روزهایی خواهیم بود که همهی دختران و زنان کشورم آزادانه تحصیل کنند، کار کنند و برای رسیدن به رویاهایشان تلاش نمایند. ما شاهد روزی خواهیم بود که تکتکِ افراد جامعه، چه مرد و چه زن، کتاب در دست داشته باشند؛ و من تا رسیدن به آن روز، هر روز تلاش خواهم کرد و شاید این، قشنگترین رویا به مثل گلها باشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه