بعضی آدمها با گذشت سالها بزرگ میشوند؛ اما بعضی دیگر با گذشت دردها. من از آن دستهی دومم؛ دختری که پیش از آنکه فرصت کند کودکیاش را زندگی کند، مجبور شد بزرگ شود. دختری که خیلی زود فهمید زندگی همیشه آنگونه که در قصهها میگویند مهربان نیست. گاهی با خود فکر میکنم اگر به سالهای گذشته برگردم، آیا خودم را خواهم شناخت؟ آیا آن دختر خاموش و خستهای را که تمام آرزویش خوشحال دیدن دیگران بود، به یاد خواهم آورد؟ دختری که برای لبخند دیگران میجنگید، برای آرامش آنها تلاش میکرد و برای موفقیت بقیه دست میزد؛ اما هرگز از خودش نپرسید: «تو چطوری؟»
سالها گذشت و من آنقدر در فکر دیگران بودم که خودم را کاملا گم کردم. هر بار که کسی ناراحت بود، غمش را صادقانه به دوش کشیدم، هر بار که کسی به کمک نیاز داشت، بیوقفه دویدم و هر بار که کسی تنها ماند، همدلانه کنارش نشستم. اما وقتی نوبت به خودم رسید، کمتر کسی در این دنیا بود که صدای شکستن قلبم را بشنود. زندگی یک دختر تنها بزرگ شدن نیست، بلکه جنگیدن با محدودیتها، با قضاوتها، با ترسهاست و گاهی حتی با ناامیدیهای درون خودش باید بجنگد. ما دختران افغانستان از کودکی یاد گرفتهایم که قوی باشیم، حتی وقتی درون ما هزار بار فرو میریزد، یاد گرفتهایم لبخند بزنیم، حتی وقتی اشکها پشت پلکهای ما صف کشیدهاند.
من نیز یکی از همان دخترانم؛ دختری که بارها در سکوت تنهایی گریه کرد، بارها شب را با هزار فکر و خیال به صبح رساند و بارها آرزوهایش را در دل پنهان نگاه داشت. چونکه زمانه و شرایط، اجزای فریاد زدن را به او نمیداد. روزهایی بود که احساس میکردم تمام دنیا در حال حرکت و پویایی است و فقط من در جای خود قفل شدهام. همسنوسالهایم را میدیدم که به آرزوهایشان نزدیک میشوند، مسیرهای تازه را تجربه میکنند و زندگی را با رنگهای روشنتری میبینند و من؟ من درگیر جنگهای خاموشی بودم که هیچکس آنها را نمیدید؛ جنگ با ترس از آینده، جنگ با خاطرات تلخ گذشته، و جنگ با این فکر آزاردهنده که شاید دیگر خیلی دیر شده باشد.
امروز وقتی در آیینه نگاه میکنم، فقط چهرهی امروزم را نمیبینم، رد سالهایی را میبینم که زودتر از موعد بر شانههایم سنگینی کردند، رد اشکهایی را که بیصدا ریخته شدند و رد شبهایی را که با نگرانی مفرط خوابیدم و با دلشوره بیدار شدم. شاید هنوز از نظر سن و سال جوان باشم؛ اما بعضی دردها آدم را بسیار پیرتر از سنش میکنند. گاهی مکرر از خودم میپرسم: آیا اگر کمتر برای دیگران زندگی میکردم، امروز خوشحالتر بودم؟ آیا اگر کمی بیشتر خودم را دوست میداشتم، اکنون حسرتهای کمتری بر دلم سنگینی میکرد؟
پاسخ این پرسشها را دقیق نمیدانم؛ اما یک چیز را خوب میفهمم که گذشته، هرقدر هم تلخ و تاریک باشد، دیگر هرگز بازنمیگردد. من نمیتوانم روزهای از دست رفته را پس بگیرم، نمیتوانم اشکهای ریختهشده را جمع کنم و نمیتوانم سالهایی را که در سکوت گذشت، دوباره زندگی کنم؛ اما میتوانم «امروز» را از نو بسازم و این بزرگترین درسی است که زندگی به من داده است. بله، گاهی هنوز هم دلم برای آن دختر ساده و مهربان دیروز میسوزد؛ دختری که سادهلوحانه فکر میکرد اگر برای همه خوب باشد، همه نیز روزی خوبیهایش را به یاد خواهند داشت. اما امروز عمیقاً فهمیدهام که مهربانی باید از خودِ آدم آغاز شود، تا زمانی که خودت را فراموش کنی، هیچ موفقیتی نمیتواند جای خالی تو را برای خودت پر کند.
من هنوز هم برای موفقیت دیگران صمیمانه خوشحال میشوم، هنوز هم از دیدن پیشرفت دوستانم لبخند میزنم و هنوز هم آرزو دارم همه به رویاهای بلندشان برسند؛ اما حالا برای اولینبار یاد گرفتهام که رویای خودم را نیز در اولویت قرار دهم و فراموشش نکنم. شاید آینده نامعلوم باشد، شاید مسیر سخت و ناهموار باشد و شاید گاهی دوباره خسته شوم؛ اما من دیگر آن دختر ناامید و تسلیمشدهی دیروز نیستم. من دختری هستم که از میان شکستهای پیدرپی عبور کرده، از میان اشکها برخاسته و هنوز با تمام زخمهایش، نور امید را باور دارد.
اگر از من بپرسند بزرگترین آرزویت چیست، خواهم گفت: روزی برسد که به گذشته نگاه کنم و دیگر هیچ حسرتی نخورم؛ روزی برسد که به خودم و به این مسیر افتخار کنم؛ نه به خاطر اینکه زندگی آسان بود، بلکه به خاطر اینکه در اوج سختیها تسلیم نشدم. من یک دختر افغانستانم؛ دختری که بارها شکست، اما بند خورد و متوقف نشد، بارها گریه کرد، اما از حرکت بازنایستاد و بارها ناامید شد؛ اما امید را رها نکرد. من ایمان دارم روزی خواهد رسید که تمام این دردها، تمام این شبهای طولانی و تمام این مبارزههای خاموش، معنای زیبای خود را پیدا کنند، روزی که موفقیت را با چشمان خودم لمس کنم و سرانجام به خودم بگویم: «دیدی؟ دیر شد؛ اما غیرممکن نشد!»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه