دختر خاله‌ام می‌خواهد در صنف ششم ناکام شود!

زندگی هم عجیب است. گاهی آن‌قدر بالا هستی که فکر می‌کنی دیگر هیچ‌وقت زمین نخواهی خورد و اوج می‌گیری؛ اما به یک‌باره به زمین می‌افتی و می‌فهمی که واقعیت چیز دیگری بوده است. زندگی مانند یک چرخ‌فلک است، گاهی در پایین قرار می‌گیریم و گاهی در بالا؛ اما مهم این است که در هر مقام و جایگاهی، اصالت خود را حفظ کنیم. داستان زندگی دخترخاله‌ام، که اکنون در صنف ششم مکتب است، دقیقاً شبیه همین جملات است. داستان او شبیه کسی‌ست که به یک‌باره از قله به پایین می‌افتد، با این تفاوت که او این‌بار خودش خواسته است تا از قله سقوط کند. دختر خاله‌ام دختری ۱۱ ساله، بسیار درس‌خوان و اول‌نمره‌ی صنف خود است. او از همان زمان که کودکستان را شروع کرد، شعر‌های قشنگی را یاد گرفته بود و هر روز در حولی خانه‌ی‌شان و در تمام مسیر مکتب تا خانه، آن‌ها را با صدای بلند و رسا می‌خواند. او دختری فوق‌العاده لایق و سخت‌کوش بود که آرزو داشت در آینده به وطن و جامعه‌ی خود خدمت کند. او همیشه درس می‌خواند و از صنف اول الی پنجم، مدام اول‌نمره‌ی صنف بود.

او حالا در صنف ششم درس می‌خواند و چند روزی می‌شود که امتحانات چهارونیم‌ماهه را سپری کرده و اطلاع‌نامه‌ی صنفش را گرفته است. وقتی به خانه‌ی‌شان رفتم، با اطمینان گفتم: «دختر خاله‌ام، اول‌نمره‌ی ما چندم شده است؟ شک ندارم که باز هم اول شده‌ای!» اما او با ناراحتی و دل‌شکستگی اطلاع‌نامه‌اش را برایم آورد. وقتی آن را باز کردم، واقعاً تعجب کردم؛ چطور امکان داشت چنین چیزی رخ داده باشد؟ او نه‌تنها اول، دوم یا سوم نشده بود، بلکه در چهار مضمون ناکام مانده بود. با خودم فکر کردم حتماً اشتباهی صورت گرفته است. به او گفتم: «بیا با هم به مکتب‌تان بروم؛ چطور امکان دارد دختر لایقی چون تو ناکام مانده باشد؟» اما او با چشمانی پر از اشک و با بغضی سنگین جواب داد: «نه شهلا جان، اطلاع‌نامه را بده، هیچ اشتباهی نشده است، من خودم به سوالات امتحان جواب ندادم.» با تعجبِ فراوان پرسیدم: «تو را چه شده است؟ تو که همیشه درس می‌خواندی؛ یعنی جواب سوالات را بلد نبودی؟» این‌بار اشک‌هایش با شدت بیشتری سرازیر شد و گفت: «نه شهلا جان، جواب همه‌ی سوالات را به‌خوبی می‌دانستم؛ اما خودم آن‌ها را حل نکردم.» پرسیدم: «چرا وقتی یاد داشتی ننوشتی؟ وقت کم بود؟» گفت: «نخیر، اگر سوالات را حل می‌کردم و اول‌نمره می‌شدم، دیگر امسال فارغ می‌شدم و نمی‌توانستم به مکتب بروم.» با ناراحتی به او نگاه کردم و گفتم: «چه کسی گفته دیگر نمی‌توانی به مکتب بروی؟» دختر خاله‌ام اشک‌هایش را با پشت آستینش پاک کرد و گفت: «طالبان آمده بودند و گفتند به دختران از صنف ششم به بعد اجازه‌ی درس خواندن ندهید و فارغ‌شان کنید. من هم با شنیدن این گپ خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم عمداً امتحان ندهم تا بتوانم یک سال دیگر هم صنف ششم را در مکتب بخوانم.» با شنیدن این سخنان، او را محکم در آغوش گرفتم و ناخودآگاه اشک‌های من نیز جاری شد.

کمی بعد زود اشک‌هایم را پاک کردم و به او گفتم: «مگر حتماً باید ساختمانِ مکتب باشد تا تو بتوانی درس بخوانی؟» وقتی جوابی نداد، ادامه دادم و گفتم: «ببین عزیزم، تو دختر بسیار زیرک و باهوشی هستی و هر آنچه را برایت می‌گویم به‌زودی درک می‌کنی، پس به سخنانم با دقت گوش کن. تلاش برای موفق شدن برای هر انسانی مشقت‌ها و دشواری‌های خاص خود را دارد؛ اما برای ما دختران افغان، این دشواری‌ها هزاران برابر بیشتر از دیگران است. در افغانستان برای موجودی به اسم دختر، تقریباً همه‌چیز به یک تابو تبدیل شده است. درس خواندن تابوست، با صدای بلند خندیدن تابوست، چادری نپوشیدن تابوست و حتی گاهی فکر می‌کنم شاید نفسِ دختر بودن هم در این‌جا یک تابو باشد! در این سرزمینی که وقتی صدها و هزاران مرد کشته می‌شوند همه باخبر می‌گردند؛ اما از ارقام دخترانی که از درد و محرومیت جان می‌دهند خبری نیست، با وجود همه‌ی این مصایب، هنوز هم دختران و زنان ادامه می‌دهند و دوباره جوانه می‌زنند. شاید تو دیگر نتوانی به ساختمان مکتب بروی؛ اما می‌توانی در خانه نزد خواهران بزرگ‌ترت درس بخوانی. می‌توانی کتاب بخوانی، بنویسی و پیشرفت کنی. عزیزم! تو خودت به‌خوبی می‌دانی که طالبان هرگز نمی‌توانند در مقابل شوق و عشقی که تو به درس داری بایستند؛ آیا واقعاً می‌توانند؟» دختر خاله‌ام با تکان دادن سر گفت: «نه.» گفتم: «پس تو خیلی قوی هستی و من یقین دارم که به آرزوهای بزرگت می‌رسی. تو درس‌هایت را در خانه بخوان و اگر باز هم در جایی مشکل داشتی، من در کنارت هستم. برعلاوه، شاید روزی این روزگار تاریک سپری شد و تو توانستی مستقیم با دادن امتحانِ صنف‌های دهم، یازدهم و دوازدهم از مکتب فارغ شوی یا فرصت‌های بهتری برایت مهیا گردید. پس تمام تلاش خود را بکن، درس‌هایت را ادامه بده و رهبر و الگویی برای نسل‌های بعدی باش.»

او که حالا دیگر از سر و صورتش خوشحالی و لبخند می‌بارید، صورتم را بوسید و گفت: «تشکر شهلا جان، واقعاً از سخنانت انگیزه گرفتم و خوشحال شدم. حالا فهمیدم که درس چه در چهاردیواری مکتب باشد و چه در چهاردیواری خانه، در هر صورت درس است؛ فقط تفاوتش در این است که من این‌بار خودم استادِ خودم هستم.» او با خوشحالی تشکر کرد و با لبخند او، لبخند بر لب‌های من نیز مهمان شد. به یاد داشته باشید که این وضعیت، آخرِ خط نیست، بلکه آغاز یک فصل جدید است؛ ما دختران سرانجام تاریخ را به روایت خودمان رقم خواهیم زد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000