اخمهای شرایط باز نشده بود که اوضاع بدتر از قبل شد و دور از تصور ما، با سرعتی غیرقابل باور پیش رفت. پدرم دو بار به من، مادر و خواهرم یادآور شده بود که بیرون نرویم و در خانه بمانیم؛ چرا که وضعیت امنیتی اصلاً برای دختران در شهر کابل، بهخصوص غرب کابل، مناسب نبود.
با وجود دنبال کردن اخبار در موبایل و بررسی وضعیت جدید در افغانستان و بهویژه کابل، چشمانتظار روزی بودیم که شرایط امن، مساعد و برای همهی دختران کاملاً عادی شود. اما در اخبار، چیزی جز تظاهرات، بازداشت دختران، قتل، خونریزی و بهخصوص ظلم بر مردم اضافه نمیشد. ویدیوهایی که در صفحات مجازی دستبهدست میشد، تنها ویدیو نبودند؛ واقعیتهای پنهانی بودند که هیچگاه کسی جرئت نکرد آنها را به زبان بیاورد یا تصویر کند تا جهان و مردم از این وضعیت مطلع شوند.
آنچه در صفحات مجازی نشر میشد وحشتناک بود؛ اما واقعیت از آن هم وحشتناکتر بود. سه روز شده بود که اصلاً از خانه بیرون نرفته بودم، حتی نگاهی هم به کوچه نینداخته بودم. گاهی دلم میگرفت و میخواستم بیرون بروم؛ اما میترسیدم که مبادا به دست طالبان گم یا ناپدید شوم و دلیل سرافکندگی و اندوه پدر، مادر و همهی فامیلم شوم.
در خانه جایی خوش کرده بودم و خود را تنها به درسهایم مصروف میساختم؛ اما ذهنم آرام نبود. این وضعیت و شرایط، تنها ذهن دختران را نه، بلکه آیندهیشان را نیز با دغدغههایی بزرگ روبهرو کرده بود. سکوت، بدتر شدن روزبهروز شرایط، قیودات سختگیرانه و زندانی بودن در خانه، همه و همه روی شانههایم سنگینی میکردند.
روز جمعه بود. طبق اعلامیههایی که نشر شده بود، قرار بود تظاهرات در غرب کابل برگزار شود. یکی میگفت این کار و دسیسهی خود دولت است و دیگری میگفت نه، آنانی که بیرون از افغانستان هستند این کار را سازماندهی کردهاند. آفتاب مثل همیشه بالا آمده بود؛ اما ترس و وحشت تمام وجود مردم را فرا گرفته بود. در این میان، پسرِمامایم مریض بود و خودش و زنمامایم در یکی از شفاخانهها بستری بودند. مامایم به مادرم تماس گرفت و گفت که وقت عملیات نزدیک است و خود را زودتر برساند؛ با وجود آن، از من و خواهرم خواسته بود تا در کنار پسر کوچکِ دیگرش باشیم و در خانهیشان از او مراقبت کنیم.
***
ساعت به یازده چاشت نزدیک میشد. من، مادر، خواهر و برادرم آماده شدیم. آماده شدن ما مثل دیگر روزها نبود که آراسته باشیم و لباسهای مجلل بپوشیم؛ برعکس، ژولیدهترین لباسها را به تن کردیم و صورت خود را کاملاً پوشاندیم. استرس و هراس در چهرهی ما نمایان بود. برادرم نیز به عنوان محرم همراه ما راه افتاد.
زمانی که خانه را ترک کردیم، با خود دعا میخواندیم که باری دیگر به خانه برگردیم. در سرک منتظر موتر بودیم تا ما را به سرک عمومی برچی برساند. در این جریان، هیچ زن و دختری در سرک و کوچه به چشم نمیآمد و همهجا بهشدت خلوت بود؛ انگار در منطقهای قدم گذاشته بودیم که اصلاً هیچ زن و دختری در آن زندگی نمیکند و شهر جادو و طلسم شده است. دو دقیقهای از ایستادن ما در سرک نگذشته بود که رنجر طالبان از راه رسید. مادرم وحشتزده شد و به ما گفت: «همهیتان چند قدم عقبتر ایستاد شوید.»
ما همگی چند قدمی عقب رفتیم و منتظر ماندیم. ترس و وحشت به خوبی در صورت ما نمایان بود، رنگ از رخسار ما پریده بود و دستان ما میلرزید. مادرم مدام میگفت: «سرتان را پایین بیندازید تا آنها به خیر از اینجا رد شوند و خداینخواسته از رنجر پیاده نشوند.» صدای رنجر، خلوتی سرک، رژه رفتن نظامیان طالب و تمام اخبار اخیری که نشر شده بود، همه و همه وجودم را به لرزه درآورده بود و میترسیدم که مبادا قربانی بعدی ما باشیم.
رنجر با سرعتی که داشت، بهصورتی وحشتناک از پیش ما رد شد. افرادی که در داخل آن نشسته بودند با نگاههایشان انگار همهی ما را زنده زنده قورت میدادند. آنها چند قدمی دورتر، با سرعت خیلی زیاد اما به آهستگی راهشان را ادامه دادند. مادرم که بهشدت ترسیده بود گفت: «حالا دیگر به خانه برگشته نمیتوانیم، موتر لینی هم نیست که سوار شویم و به سرک عمومی برسیم.» در آن طرف سرک یک تکسی ایستاده بود؛ به مادرم گفتم: «بیا تکسی بگیریم و زودتر از برچی دور شویم.»
مادرم از اینکه آن روز با دو دختر نوجوان بیرون شده بود، هراس داشت؛ چون چند شب قبل پدرم برای ما قصه کرده بود که از غرب کابل دختران زیادی را با خود بردهاند و جسد یک مادر و دختر نیز از شهرک حاجی نبی پیدا شده است. در آن لحظه، از یک سو زندگی برادرزادهاش و از سوی دیگر زندگی دخترانش مطرح بود. کوچههای وحشتزده و خالی، مادرم را بیشتر در چندراهی قرار میداد. بالاخره در موتر تکسی نشستیم و بهسوی سرک عمومی راه افتادیم. از نقطهای که سوار شدیم تا خود سرک عمومی، هیچ دختری به چشم نمیآمد. زمانی که در سرک عمومی برچی پیاده شدیم، رنجرهای طالبان و سربازان همهجا را گرفته بودند.
***
مادرم خیلی ترسیده بود. حتی بسهای عمومی خالی بودند و موترهای مرسدس هم خالیتر از همیشه به نظر میرسیدند و فقط مردان میانسال به چشم میآمدند. با عجله در یکی از موترهای مرسدس نشستیم. در آن موتر فقط من، مادر و خواهرم زن بودیم و دیگران همگی مردان میانسال بودند. از قلعهینو تا پل سوخته، در جریان راه هیچ دختری را ندیدیم؛ فقط موترهای رنجر، طالبان، تانک، موترهای اطفائیه و خلوتیِ مطلق شهر را شاهد بودیم.
در پل خشک، بیشتر از هر جای دیگری طالبان حضور داشتند. رنجرها پشت سر هم قطار شده بودند و سربازان حتی در وسط سرک، در بین جدول و زیر درختان نشسته بودند. آنها آمادگی کامل برای برهم زدن تظاهرات مردم را گرفته بودند و میخواستند از هرگونه تجمع جلوگیری کنند.
فضای پر از ترسی برای ما بود. هر بار که مسافری از موتر پیاده میشد و موتر در نزدیکی رنجر طالبان میایستاد، دلم پر آشوب میشد که مبادا ما را پیاده کنند و با خود ببرند. ساحهی برچی پر از طالب بود؛ سر هر کوچه یک طالب و یک رنجر ایستاده بود. آن روز کاملا نظامی و وحشتناک بود. در جریان راه، برادرم فقط میگفت: «حتی اگر لازم شد، چشمان خود را هم بپوشانید.» ما حجاب داشتیم و فقط چشمان ما دیده میشد. در موتر، برادرم کنار پنجره نشسته بود و مادرم پیش دروازه.
مارکیتها تعدادی بسته و تعدادی باز اما کاملاً خالی بودند. مردانی که پیاده راه میرفتند، در هر ایستبازرسی تلاشی میشدند. در جریان راه، از شدت ترس اشک در چشمانم جمع شده بود و با خود میگفتم: «ایکاش اصلاً از خانه بیرون نمیشدم و خداینخواسته قربانی بعدی من نباشم.» مدام در دل دعا میکردم که زودتر از برچی بیرون بروم و دیگر در این ساحه نباشم.
زمانی که به پل سوخته رسیدیم، همه از موتر پیاده شدند؛ اما مادرم به موتروان گفت: «برادر جان، امروز ما را در پل سوخته پایین نکن، در گولایی دواخانه پایین کن.» موتروان با وجود دیدن شرایط آن روز و ترس مادرم، چند بار رد کرد، اما بعد از اصرار زیاد مادرم، بالاخره ما را تا ایستگاه موترها رساند.
زمانی که بهسوی لیسهی حبیبه میرفتیم، از ایستگاه گولایی تا آنجا، فضا کاملاً تغییر کرد؛ دختران و زنان آزادانه در شهر قدم میزدند. آن روز، برچی برای زن و دختر بهشدت وحشتناک، ناامن و مثل یک زندان بود، اما در طرف دیگر شهر، دختران آزادتر بودند.
روز جمعه، من هزار بار مردم و زنده شدم؛ از شدت ترس، از خلوتی سرک، از تجمع سنگین طالبان و از شایعات زیادی که دستبهدست میشد. حتی تعدادی از دوستانم به خاطر حفظ امنیتشان به ولایتهای دیگر سفر کردند؛ چون نمیخواستند در روز جمعه قربانی شوند. این روزها فشار خانوادهها، شرایط دشوار، قیودات دولت و تلاش برای عادی جلوه دادن این همه رنج، برای دختران بسیار سنگین است؛ حتی ذهنیت مردان نیز تغییر کرده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه