واقعاً دیگر از افغانستانی بودن خسته شدهام. دیگر از زندگی کردن در اینجا خسته شدهام، از آدمهایی که هیچ منطقی سرشان نمیشود. وقتی داخل فضای مجازی میشوم، دیگر هیچ خبر امیدوارکنندهای نیست جز بازداشت زنان و دختران در افغانستان و کشته شدن جوانان به جرم دفاع از حق یک خواهر. دیگر زندگی کردن در این کرهی خاک خستهکننده شده است. برای دختران وطنم فقط همین نفس کشیدن مانده بود که آن را هم گرفتند. دختر وطنم را در خاک خودش زندانی میکنند. آخر تا کی اینهمه درد را تحمل کنیم؟
من دیگر از یادگیری میترسم، از زندگی کردن میترسم، از خندیدن میترسم و حتی از بودن خودم در این کشور میترسم. امروز وقتی ویدیوهای بازداشت و اعتراض مردم هرات را میدیدم، ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری میشد. امروز به درسهایم رفتم؛ اما دیگر هیچ انگیزهای برایم باقی نمانده بود. هرقدر تلاش میکردم روی درسهایم تمرکز کنم، نمیتوانستم.
امروز کشورهای دیگر به فکر کشف و توسعهی انواع تکنولوژی هستند؛ اما در کشور من زن و دختر حق بیرون آمدن از خانه را ندارند. من باید حالا بدون هیچ دغدغهای درس میخواندم و به فکر آیندهام میبودم؛ اما حالا از آیندهی خودم و کشورم میترسم. دیگران در حال پیشرفت کشورشان هستند؛ اما ما در حال پسرفت هستیم و به قرنهای گذشته بازمیگردیم. چرا شما به پوشش و زندگی یک زن گیر میدهید؟ چرا نمیگذارید ما آزاد باشیم؟ چرا نمیگذارید به میل دل خود زندگی کنیم؟ وقتی یک دختر را بازداشت میکنید، چه بهتر که همانجا به او شلیک کنید، این بسیار بهتر از آن است که آبرو و عزت او را بگیرید.
امروز با یکی از آشنایانم که در هرات است تماس گرفتم و از او پرسیدم وضعیت آنجا چگونه است. پاسخ داد: «رفیق جان، هرات دیگر هرات سابق نیست. ناامیدی، تاریکی و ابرهای سیاه جهالت آسمان هرات را پوشانده است.» سپس گفت که مدتی است دختران هرات را به بهانه بیحجابی بازداشت میکنند. دهها زن و دختر فقط به خاطر اینکه ماسک یا روبند نپوشیدهاند بازداشت شدهاند. ما دیگر حق بیرون رفتن را نداریم و مدتی است خانهنشین شدهایم. وقتی صحبت میکرد، صدایش میلرزید و با ترس و دلنگرانی ادامه داد: «دیگر خانوادههای ما اجازه نمیدهند به بیرون برویم. آنها حق دارند نگران باشند، مگر با انسانهای جاهل و بیمنطق چه میشود کرد؟» سپس از وضعیت کابل سؤال کرد. برایش گفتم کابل نسبتاً آرام است.
تنها خبر خوشی که داشت این بود که جوانان هرات امروز اعتراض کردند و سکوت را شکستند. او برایم ویدیویی فرستاد که معلوم بود از بالکن خانهاش گرفته است. در ویدیو شماری از جوانان، مردان و حتی زنان و دختران به سرکها آمده بودند و علیه طالبان شعار میدادند و از حق خواهرانشان دفاع میکردند، از حق دختری که از خانه به امید یادگیری چیزی جدید بیرون شد؛ اما آنچنان ناپدید شد که دیگر به خانه بازنگشت و حالا در زندان طالبان به سر میبرد.
در ویدیو هنوز چند دقیقه نگذشته بود که طالبان با اسلحههایشان به طرف معترضان شلیک کردند. برخی هدف گلوله قرار گرفتند و همانجا جان باختند، برخی دیگر زخمی شدند و با پاهای مجروح و لنگان به عقب بازمیشتند و تعدادی را نیز با چوب و لتوکوب با خود میبردند. وقتی این ویدیو را دیدم دیگر هیچ حسی برای زندگی کردن نداشتم. تا کی مردم ما باید اینقدر مظلوم باشند؟ من حیرانم که کدام نسل از جوانان ما روزی نفس راحت خواهد کشید. تا کی اینهمه ظلم و ستم را قبول کنیم؟ تا چه وقت سکوت کنیم و بهای کارهای بد رهبران و دولتها را بر دوش بکشیم؟
حال اگر همهی مردم برخیزند و سکوت را بشکنند، شاید موفق شویم؛ اما امارت در کابل اعلام کرده است که از روز شنبه در دشت برچی نیز روند جمعآوری دختران آغاز خواهد شد و فقط سه روز باقی مانده است. مگر ما خدا نداریم؟ خداوندی که اعمال خوب و بد ما را میسنجد؟ هر کس خدای خود را دارد. یادم هست زمانی که در مدرسه درس میخواندم، روزی وارد صنف شدم و روی دیوار نوشته شده بود: «زنی که حجاب کند، برقع بپوشد و خود را سیاهپوش کند، هر گناهی که انجام دهد بخشیده میشود.» همان روز بود که از ته دل از چنین تفکراتی نفرت پیدا کردم. مگر در کجای قرآن چنین چیزی آمده است؟ چرا کسانی که نه از منطق چیزی میدانند و نه از اسلام، میخواهند اعمال و زندگی یک زن را قضاوت کنند؟
چرا جامعهی جهانی هیچ واکنشی نشان نمیدهد؟ چرا نهادهای حقوق بشری صدای خود را بلند نمیکنند؟ کجا رفتند همه کسانی که میگفتند از زنان افغانستان دفاع میکنیم؟ امروز ما تنها ماندهایم. اما این یک واقعیت تلخ است که در روزهای سخت، بسیاری از کسانی که شعار میدهند و از دور تشویق میکنند، در کنار ما نخواهند بود. شاید هم حق داشته باشند، وقتی طرف مقابل نیرویی است که کشتن انسان برایش به اندازه کشتن یک مورچه اهمیت ندارد، مردم دستخالی چه کاری از دستشان برمیآید؟
یک منطقهی کوچک مثل جبرئیل، آن هم چند کوچهی محدود، نمیتواند به تنهایی در برابر طالبان ایستادگی کند. اگر مقاومت کند بهای سنگینی میپردازد و جان بسیاری از مردم به خطر میافتد. امروز هم چندین نفر کشته شدند. کاش همه مردم در کنارشان میبودند؛ اما متأسفانه فقط یک منطقه کوچک تنها مانده است. ای کاش همه شهرهای افغانستان برمیخاستند، اگرچه به قیمت خون ما تمام میشد.
به هر حال، اگرچه ناامید و خستهایم، باز هم از خود استقامت و پایداری نشان میدهیم. هدف آنها این است که ما خانهنشین شویم و دست از درس خواندن برداریم؛ اما هیچگاه موفق نخواهند شد. خواهران عزیزم، هرگز دست از تلاش و رؤیاهایتان برندارید، زیرا این دقیقاً همان چیزی است که آنها میخواهند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه