ساعت تقریباً دوازده چاشت بود و من کمکم راهی مکتب میشدم. امروز کمی ناوقت شده بود و دلهرهی عجیبی داشتم، گویا خبری بود اما اهمیت ندادم. کیفم را برداشتم و با عجله از زینهها پایین شدم. مستقیم سوار موتر شدم. در داخل موتر همه پچپچ میکردند. خیلی کنجکاو شدم که آنها دربارهی چه چیزی صحبت میکنند؟ مگر آنها همدیگر را میشناسند؟ با کنجکاوی از یک دخترک پرسیدم: «کدام اتفاقی افتاده است؟» گفت: «تو خبر نداری؟ چقدر سفیدپوشان، در واقع مأموران امر به معروف، زیاد شدهاند. در سرکها میگردند و دوباره دختران را جمع میکنند.» یکباره هنگ کردم و گفتم: «دروغ است بابا!»
از موتر پیاده شدم. تا چند قدمی که گذشتم، یک موتر بزرگ با همان آدمهایی که دخترک گفته بود از جلو چشمانم رد شد. آنها از پشت یک دخترک میرفتند. تنها چیزی که توجهام را جلب کرده بود آن دخترک بود که از شدت ترس اینقدر سریع راه میرفت که آنها هم نمیتوانستند او را بگیرد. ولی در دلم گفتم: «خدایا این حقیقت دارد؟ خدایا نکند همان شایعه درست باشد؟» که ناگهان صدای جیغ و داد دخترک تمام سرک را فرا گرفت. همه چیز عادی به نظر میرسید تا زمانی که دخترک را بیرحمانه روی زمین میکشیدند. دخترک اینقدر زاری، التماس و گریه میکرد ولی همه فقط تماشا میکردند. هیچ کاری از دستشان برنمیآمد. من از دور نگاه میکردم و خشکم زده بود. آنها اینقدر ظالمانه، حتی با لتوکوب، دخترک را سوار موتر کردند. دخترک دیگر از حال رفته بود.
من احساس میکردم فقط جسمم زنده است و روحم همانجا با آن دخترک رفت. فکر میکردم پاهایم دیگر توان راه رفتن ندارند. از ترس زبانم بند آمده بود و دستانم مثل سرمای زمستان یخ زده بود. نمیدانستم چیکار کنم و دوباره راهی خانه شدم. در داخل موتر فقط سعی میکردم نفس بکشم؛ ولی هر نفسم در گلویم مثل سنگ گیر میکرد و اشکهایم مثل باران بند نمیآمدند. من اولین بار بود که شاهد چنین صحنهای بودم. از شدت ترس دستانم مثل بید میلرزیدند و اشک بیاختیار روی گونههایم جاری بود. حتی یک بار نتوانستم بلند بگویم: «نکن! ای ظالم رها کن، چه میخواهی از دخترک؟» فکر میکردم هر چقدر فریاد میزنم، همهشان دود میشوند و به هوا میروند و هیچ کسی صدایم را نمیشنود.
با تنی خسته و چشمان پر از اشک به خانه رسیدم. به سختی در را تکتک کردم. مادرم در را باز کرد و گفت: «چی شده؟ چرا خانه آمدی؟ خیرت است؟ چرا گریه میکنی؟» من مستقیم به اتاقم رفتم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. اینقدر گریه کردم که دیگر فکر میکردم هیچ چیز برایم معنا ندارد. حتی از وجود خودم خسته شده بودم. هم گریه میکردم و هم میگفتم: «آیا تقصیر من است که دخترم؟ آیا دختر بودن در جامعهی ما اینقدر جرم شده است؟ آیا دنیا اینقدر بیرحم شده که دیگر هیچ قانونی باقی نمانده است؟»
مادرم فقط نگاهم میکرد. کمکم با گلوی پر از بغض ماجرا را تعریف کردم. مادرم از ترس گفت: «دیگر کورس نرو، خواهش میکنم، واقعاً نمیارزد.» گفتم: «مادر، اگر من نروم رویاهایم چی میشوند؟ آیندهام چی خواهد شد؟ اگر در خانه بنشینم زندگیام بیمعنا خواهد شد.» واقعاً ترسیده بودم که دیگر اجازه ندهد به کورس بروم! میدانم که مادرم نگرانم است و برای خوبی من میگوید. آنها واقعاً مسئولیت دارند؛ اما سرنوشت ما چه خواهد شد؟ یا ما باید باز هم در برابر همین ظلم سکوت کنیم؟ مادرم میگفت: «با اینکه خودت شاهد بودی چه اتفاقی افتاد، باز هم اصرار میکنی؟ اگر برای تو همین اتفاق بیفتد چی؟ چه خاکی بر سرم میکردم؟» من سکوت کردم، سرم را تکان دادم و گفتم: «درسته مادرجان.» و فقط گریه میکردم. مادرم را در آغوش گرفتم. او میگفت روزی همه چیز به حالت عادی برمیگردد و من با تمام وجودم گفتم: «امیدوارم.» روزی اینها همه فراموش خواهد شد، اما زخمش تا ابد باقی خواهد ماند.
تا به امروز ما فقط نگران بودیم که مکتب نمیرویم، رویاهایمان نابود شدهاند، درهای مکتب بسته هستند و چه خواهد شد، ولی حالا حتی از رفتن به سر کوچهمان میترسیم، چون هیچ امنیتی باقی نمانده است. هیچ کاری از دست ما برنمیآید جز سکوت، قورت دادن بغضمان، گریه کردن و نشستن در خانه. گویا ما فقط زنده هستیم؛ ما از مرحلهی درد، رنج و گریه گذشتهایم و میترسیم نکند همین اتفاقات قاتل رویاهایمان شود. نکند که دیگر دست از تلاش برای آیندهی خود ما برداریم. چه سکوتی غمگینتر از اینکه برای پنجمین سال، صدای زنگ مکتب، صدای استادان و شاگردان خاموش مانده است؟ ولی هیچ معجزهای در کار نبود و نشد. میپرسند تو چه چیزی را از دست دادهای؟ من؟ امیدم را، رویاهایم را، هدفهایم را، اعتبارم را و بخشی از وجودم را. میترسم که زندگی ما چه خواهد شد؟ آیا تمام عمر ما با زجر، درد، رنج و ناامیدی خواهد گذشت؟ به امید روزهایی که نگران امنیت خود نباشیم و ترس از بیرون رفتن نداشته باشیم؛ اینها شدهاند خواب و خیال ما.
ولی من و همهی دختران سکوت نخواهیم کرد. ما همچنان صدای کسانی خواهیم بود که شنیده نمیشوند. ما با یک صدا، اما صدای هزاران زن را روی دایره خواهیم آورد. سالهاست که همین درد را ما بر دوش میکشیم، تحمل میکنیم و سکوت ما فریادی است که نشان میدهد ما هیچوقت از تلاش کردن برای رویاهایمان دست نخواهیم کشید. همین ساکت بودن ما نشانه قدرت ما است.
من باور دارم پشت هر تاریکی یک روشنایی خواهد بود. میان تاریکی یک نور خواهد بود. ولی امروز اگر ما اشک ریختیم نه به خاطر ضعیف بودن، بلکه چون رویاهای ما یکییکی از ما گرفته شدند. میدانم که امروز صدای ما کمرنگ شده است؛ اما رویاهای ما نه، امید ما نه!
همه چیز عادی به نظر میرسید تا زمانی که دخترک را بیرحمانه روی زمین میکشیدند. دخترک اینقدر زاری، التماس و گریه میکرد ولی همه فقط تماشا میکردند. هیچ کاری از دستشان برنمیآآمد. من از دور نگاه میکردم و خشکم زده بود. آنها اینقدر ظالمانه، حتی با لتوکوب، دخترک را سوار موتر کردند. دخترک دیگر از حال رفته بود. من احساس میکردم فقط جسمم زنده است و روحم همانجا با آن دخترک رفت. فکر میکردم پاهایم دیگر توان راه رفتن ندارند. از ترس زبانم بند آمده بود و دستانم مثل سرمای زمستان یخ زده بود. نمیدانستم چیکار کنم و دوباره راهی خانه شدم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه