خیابان‌های خالی از زنان و دختران

امروز هم مانند هر روز، ساعت دو و نیم بعد از ظهر آماده شدم تا به کورس انگلیسی بروم، اما از همان لحظه‌ای که از خانه بیرون شدم، همه چیز متفاوت به نظر می‌رسید. در طول راه احساس می‌کردم همه با نگاه‌های عجیب و سنگین به من خیره شده‌اند. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. خیابان‌ها دیگر شبیه روزهای گذشته نبودند؛ سکوتی سنگین در همه جا سایه انداخته بود و آن چیزی که بیش از هر چیز جلب توجه می‌کرد، نبودن زنان و دختران در کوچه‌ها و خیابان‌ها بود. هر طرف را که نگاه می‌کردم، فقط مردان و پسران دیده می‌شدند. بعضی‌ها با نگاه‌های تحقیرآمیز به من می‌نگریستند، گویی حضور یک دختر در خیابان برای‌شان عجیب بود. یکی از پشت سرم با دوستش حرف می‌زد: «این‌ها باز هم شرم ندارند، در شهر گردش می‌کنند.» شنیدن این حرف‌ها قلبم را فشار می‌داد. من فقط برای آموزش و یادگیری از خانه بیرون شده بودم؛ اما احساس می‌کردم مرتکب جرمی شده‌ام. همیشه ریکشاها ظرف چند دقیقه پر می‌شدند و معمولاً هشت تا ده زن و دختر با دو یا سه مرد سوار می‌شدند، اما امروز همه چیز تغییر کرده بود. در ریکشایی که من سوار شدم، فقط دو پیرزن عصابه‌دست حضور داشتند و بقیه ریکشا پر از مردان بود. همین تفاوت کوچک به‌خوبی نشان می‌داد که چه اتفاقی در جامعه در حال رخ دادن است.

در تمام مسیر نگران بودم. ترس از بازداشت شدن توسط امر به معروف و نهی از منکر لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. با وجود اینکه همیشه حجاب کامل داشته‌ام و هیچ‌گاه بدون حجاب از خانه بیرون نشده‌ام، باز هم احساس امنیت نمی‌کردم. شرایط به جایی رسیده است که حتی داشتن چادری هم نمی‌تواند آرامش و امنیت ما را تضمین کند. امروز دیگر اعتماد ندارم که وقتی از خانه بیرون می‌شوم، آیا به خانه سالم برمی‌گردم یا نه؟ وقتی خبرها و روایت‌های هرات را شنیدم، ترسم چند برابر شد. حالا از هر کوچه و پس‌کوچه‌ای می‌ترسم. هر موتری که از کنارم عبور می‌کند، بدنم یخ می‌زند، قلبم تندتر می‌تپد و احساس می‌کنم تمام وجودم از ترس می‌رزد. در سرک برچی تقریباً هیچ دختری دیده نمی‌شد، گویی زنان و دختران از خیابان‌ها حذف شده‌اند و شهر چهره‌ای کاملاً متفاوت به خود گرفته است.

وقتی وارد صنف شدم، کمی احساس آرامش کردم و چند لحظه نفسی راحت کشیدم؛ اما وقتی به اطراف نگاه کردم، متوجه شدم از میان چهل و پنج دانشجو، فقط سه نفر حاضر شده‌ایم؛ من، نسرین و ماریا. همین موضوع نشان می‌داد که ترس تا چه اندازه بر زندگی ما سایه انداخته است. استاد ما با وجود این وضعیت، تلاش می‌کرد به ما امید بدهد. او به حضور ما در صنف افتخار می‌کرد و می‌گفت که در چنین شرایط دشوار، اینکه هنوز برای آموزش و یادگیری تلاش می‌کنیم، نشانه شجاعت و اراده ماست. حرف‌های او دلگرم‌کننده بود، اما ترس همچنان در ذهنم حضور داشت. در حالی که استاد درس می‌داد، ذهن من جای دیگری بود؛ مدام به این فکر می‌کردم که چگونه دوباره به خانه برگردم؟ از کدام کوچه بروم که با امر به معروف و نهی از منکر روبه‌رو نشوم؟ اگر مرا ببینند چه خواهد شد؟ اگر بخواهند بازداشتم کنند، آیا می‌توانم فرار کنم؟ آیا اصلاً راهی برای فرار وجود دارد؟ از کدام کوچه و پس‌کوچه بروم امن باشد؟ با چه سرعتی اگر امر به معروف و نهی از منکر را دیدم، فرار کنم؟ این پرسش‌ها یک لحظه ذهنم را رها نمی‌کردند و اجازه نمی‌دادند با آرامش درس بخوانم.

وقتی درس تمام شد، مانند گذشته با خیال راحت از دروازه کورس بیرون نشدم. ابتدا فقط سرم را از در بیرون آوردم و اطراف را نگاه کردم؛ این طرف و آن طرف را دزدکی بررسی کردم تا مطمئن شوم خطری وجود ندارد. بعد با عجله از ساختمان خارج شدم. احساس می‌کردم مانند دزدی هستم که می‌خواهد هنگام فرار دستگیر نشود. با سرعت خود را به ریکشا رساندم و سوار شدم. بیش از بیست دقیقه منتظر ماندم تا ریکشا پر شود، اما در تمام آن مدت آرامش نداشتم. هر لحظه با خود فکر می‌کردم اگر در مسیر متوجه شوند که من داخل ریکشا هستم چه می‌شود؟ اگر مرا پایین کنند؟ اگر بازداشتم کنند چکار کنم؟ این ترس‌ها مدام در ذهنم تکرار می‌شدند. وقتی به خانه رسیدم خیالم راحت شد و نگاهی به ساعت انداختم؛ ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه شده بود. اینترنت را روشن کردم و سری زدم به واتساپ، مدیر کورس پیام گذاشته بود که یک هفته رخصت هستید، چون وضعیت بحرانی است.

گاهی از خود می‌پرسم چرا باید در جامعه‌ی خود مانند دزد زندگی کنیم؟ چرا باید هنگام رفتن به کورس، دانشگاه، محل کار یا حتی یک خرید ساده، این همه ترس و اضطراب را تحمل کنیم؟ گناه ما چیست؟ آیا گناه ما فقط این است که دختر به دنیا آمده‌ایم؟ اگر انتخاب جنسیت در اختیار خود ما بود، شاید هیچ‌کدام از ما جنسیتی را انتخاب نمی‌کردیم که برایش حتی ابتدایی‌ترین حقوق انسانی نیز به رسمیت شناخته نمی‌شود. امروز من از جنسیت خود راضی نیستم. این حرفی تلخ است؛ اما حقیقتی است که بسیاری از زنان و دختران در افغانستان آن را با تمام وجود احساس می‌کنند. چرا باید فقط به دلیل زن و دختر بودن از حق آموزش و تحصیل محروم شویم؟ چرا باید تنها به خاطر زن بودن، هنگام راه رفتن در خیابان‌های عمومی و کوچه و پس‌کوچه‌ها احساس مجرم بودن داشته باشیم؟ چرا باید در سرزمین خودمان با ترس زندگی کنیم؟ چرا باید مورد بی‌توجهی، تحقیر و بی‌احترامی قرار بگیریم؟ ما چیزی فراتر از حق زندگی، آموزش، امنیت و حضور در جامعه نمی‌خواهیم؛ خواسته‌ای که در بسیاری از نقاط جهان بدیهی است. دردناک‌ترین بخش ماجرا این است که امروز خیابان‌های خالی از زنان و دختران، فقط خیابان‌های خالی نیستند، بلکه نشانه خاموش شدن صداها، رویاها و امیدهای هزاران زنی هستند که تنها می‌خواهند مانند یک انسان عادی زندگی کنند. گناه من چه بود که امروز با این وضعیت دست‌وپنجه نرم کنم؟ نه تنها من، بلکه تمام زنان و دختران افغانستان.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000