دستهایش را داخل جیب پالتویش کرده بود و لرزانلرزان ایستاده بود، طوری که صدای بههم خوردن دندانهایش سکوت را میشکست. چشمانش پر از ترس بود، ترسی آمیخته با اضطراب، استرس و ناامیدی. دماغ و گونههایش سرخ و یخزده شده بود و صدای دندانهایش که یک لحظه آرام نمیگرفت، در آن هوای وحشتناک حاکم شده بود. در آن هوا، حالا صدای بههم خوردن دندانهایش جای سکوت مطلق را گرفته بود. آهستهآهسته باد شروع کرد به نواختن سازی برای ناامیدی. او در جایش خشک شده بود و خیره به جسدهایی بود که بر روی زمین نقش بسته و دانهدانه در هر طرف پراکنده بودند، بعضیها بهخاطر ضربههای پلیسهای مرز ترکیه که سر و صورتشان خونین و زخمی شده بود و بعضی دیگر بهخاطر گرسنگی، تشنگی و سردی هوا که از مرزبانان هم ظالمتر شده بودند. برف رنگ سرخی به خود گرفته بود و شاهد عزاداری عزیزانی بود که منتظر احوال آنان بودند.
اما تنها بازماندهیشان پسرکی هفدهساله بود که خیره به جسمهای بیروح آنان مانده بود. درست بود که پسرک هنوز کوچک بود؛ اما انگار دنیا به او پشت کرده بود. او برادر دو خواهر بود و چشم امیدشان به او دوخته شده بود. مادری داشت که شوهرش را به جرم سرباز وطن بودن و به جرم اینکه وظیفه داشت از کشورش محافظت کند، از خانه بردند و اعدام کردند تا درس عبرتی باشد برای کسانی که از وطن محافظت میکنند. اما حالا در همان کشوری که شوهرش جانش را قربانی کرده بود، دخترانش حق کار، حق درس و حتی حق زندگی نداشتند و تنها به جرم دختر بودن، بسیاری از حقوقشان از آنان گرفته شده بود. مادر پسرک نیز حق کار نداشت و حالا تنها نانآور خانه، همین پسرک بود، پسرکی که تنها بازماندهی گروه قاچاقیِ راه ترکیه شده بود.
خانوادهای پنج نفره که هر شب دور سفره جمع میشدند و درباره کشور، کار و آرزوهای دختران و پسرشان صحبت میکردند و برای آیندهی خانوادهیشان رویاهای زیادی داشتند؛ اما حالا سفرهای مانده بود که جای خالی پدر در آن بهخوبی دیده میشد و دل بیقرار مادر برای پسرش هر لحظه بیقرارتر میشد. او ترک تحصیل کرده بود، به امید اینکه خانهیشان دیگر بوی بیپدری ندهد. خواسته بود بهجای پدرش با دستان کوچک خود کار کند تا سفرهیشان خالی نماند و خانوادهیشان از هم نپاشد، به امید اینکه روزی مردی قوی شود و از خواهران و مادرش محافظت کند. به امید اینکه روزی خواهرانش به او افتخار کنند و بگویند ما برادری داریم که ما را بهخاطر دختر بودن مجرم نمیداند. به امید اینکه به مردان دیگر بیاموزد که مرد بودن یعنی چه، زیرا اگر زن حق نداشته باشد، مرد بودن نیز چیزی بیشتر از یک کلمهی سهحرفی نیست.
او با تمام توان میجنگید تا لحظهای ناامید نشود و به راهش ادامه دهد. هر لحظه به مادر و خواهرانی فکر میکرد که چشم امیدشان به او بود، اما قدمهایش روی زمین پوشیده از برف یخ زده بود. تمام بدنش از شکنجههایی که دیده بود درد میکرد و کبود شده بود. شکمش گرسنه بود، لبهایش تشنه و بینی و گونههایش لحظهبهلحظه سرختر میشد. باد، سازی سرد و غمگین برای کشتهشدگان مینواخت. همه آنان امیدی برای زنده ماندن داشتند، اما انگار همه پلههای مرگ را پشت سر گذاشته بودند و حالا نوبت پسرک بود. او خیره به مردی شده بود که چند ساعت پیش، با امیدی که در دل و چشمانش موج میزد، گفته بود: «ما حتماً سالم میرسیم، چون برای ما مادرانی دعا میکنند و من میدانم خداوند دعایشان را نادیده نمیگیرد.» اما حالا تنها جسمی بیروح از او به جا مانده بود.
پسرک مانند پرندهای گمشده بود که بالهایش در یخ گرفتار شده باشند. نمیدانست به کدام سمت حرکت کند در مسیری که مرگش حتمی به نظر میرسید. از سرگردانی، گلویش را بغض گرفته بود و مانند کودکی شروع به گریه کرد. او طفلی بود که مجبور شده بود نقش یک مرد را بازی کند. او بهسوی مسیری که برایش بیگانه بود حرکت کرد، در راهی که مرگ همراهش بود. قدمهای یخزدهاش را مانند باری سنگین با خود میکشید، نه فقط برای زنده ماندن، بلکه برای آنکه آخرین تلاشش را بکند تا سفرهی خانهشان بوی بیکسی ندهد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه