کلمات را با غلظت ادا میکرد. صورتش در احاطهی سفیدی چادر بود و چشمانش را روی هم نهاده بود. دستانش را رو به آسمان بالا برده بود و کلمات عربی همچون باریکهی نور، از میانِ انبوه غصههای تلنبارشدهی دلش به سمت بیرون راه باز میکردند. همهجا تاریک بود و تنها روشنی اندکی از نورِ ماه از پنجرهی قدیمی به داخل اتاق درز کرده بود، نوری که مستقیم روی صورتِ دخترک سایه انداخته بود. صورتش در قاب سفیدِ چادر بیشتر از همیشه معصوم جلوه میکرد. پلکهایش به آرامی تکان میخوردند و در سایهی روشنِ اندکِ نورِ ماه، رقص اشک در میان ظلمت چشمانش بیشتر به چشم میآمد.
قطره اشکی سمج از آسمانِ تاریک چشمانش سقوط میکند و در میان تاروپود چادرِ سفیدرنگ ناپدید میشود. لبهایش همچنان آغشته به کلمات عربی هستند و دستانش تسبیحِ خاکیرنگ را چنگ میزنند. قطرات اشک یکی پس از دیگری از شبِ نگاهش سقوط میکنند و همچون کودکی نوپا که به دامن مادرش چنگ میزند، به آغوش چادرِ سفیدرنگ پناه میبرند. دخترک تسبیح را به چشمانِ سیلابزدهاش میفشارد و این بار، این مهرههای تسبیحاند که مأمن ستارههای سقوطکرده از آسمانِ تاریک نگاهش میشوند. دستان ظریفش مشت میشوند و شانههای سنگینشده از غمهای تهِ قلبش میلرزند. صدای ضعیف گریهاش در فضای تاریک اتاق میپیچد و قاصدکهای به خوابرفته را بیدار میکند. قاصدکهای خبررسان در گوش هم پچپچ میکنند و خبرِ دلِ شکستهی دخترک را در گوشهای از کولهبار خبرهایشان جا میدهند. کلمات عربی از میانِ هقهقهای خفهی دخترک راه باز میکنند و همراه با قاصدکهای خبررسان از پنجرهی قدیمی عبور کرده، بر فراز آسمان سفر میکنند. ستارهها کنار میروند، ماه روشنیاش را بیشتر میکند و زمین ساکتترین نیمهی شبش را در صفحهی تاریخ ثبت میکند.
قاصدکهای خبررسان سرعتشان را بیشتر میکنند و رقص کلمات عربی در آسمانِ ساکتترین نیمهشبِ زمین، زیباترین تصویر را رقم میزند. صدای ریزِ گریهی دخترک هنوز هم در اتاقِ تاریک طنینانداز است که آسمان با غرش بلندی شروع به باریدن میکند. ابرها همدیگر را در آغوش میگیرند و نورِ رقصانِ رعدوبرقِ آسمان با صدای شکستن بغضش همراه میشود. شکستههای بغضِ آسمان شلاقوار به پنجرهی اتاق کوبیده میشوند و دخترک نگاهِ طوفانزدهاش را معطوف این همدردی آسمان میکند. قاصدکها فارغ از به انجام رساندن مسئولیتشان، در گوشهای نظارهگر نتیجهی کارشان هستند. ابرها به جدال همدیگر میروند و صدای برخوردشان عرشِ خدا را میلرزاند. آسمان بیوقفه میبارد و دخترک برای اولین بار لب به گلایه میگشاید. لبهای لرزان از بغضش به آهستگی تکان میخورند و چندی بعد، زمین شاهد غمانگیزترین ملودی یک نیمهشبِ ساکت است.
دخترک بغضش را فرو میخورد و با صدای خشدار از باریدنهای بیصدایش، از بیعدالتیهای زمین میگوید. از نابرابریها و تلخیهای تمامنشدنی و از تغییرِ معنای انسانبودن مینالد. از اینکه وجودش را گناه میخوانند و از اینکه هستیاش را فدای تبعیضها میکنند. از اینکه مجبور است خندههایش را زیرِ خاکِ حسرتها دفن کند و از اینکه مجبور است صدایش را زیر کوهی از تبعیضها خاک کند. میگوید و میگوید و بالاخره به روزی میرسد که رویاهایش را، بالِ پروازش را قفل و زنجیر کردند. روزی که حتی زیرِ روپوش سیاه هم فضای امنی برای رویاهایش نبود و خودش و رویاهایش را یکجا در قفس گناههای نکرده زندانی کردند. روزی که با بیرحمی تمام کتابهایش را پاره کردند و قلمهایش را شکستند. همان روزی که نامردانه سیلی به صورت بیگناهش نواختند و ندانستند که آن سیلی نه به صورتِ او، بلکه به شیشهی ترکخوردهی قلبش اصابت کرد. شکستههای آن شیشه، هزاران بار تا به امروز وجود دخترکِ زخمخورده را زخمی کرده است.
با یادآوری آن روزها و آن بیرحمیها، چشمهی خشکشدهی اشکش دوباره میجوشد و اینبار پابهپای آسمان میگرید. پنجرهی اتاق زیر ضرباتِ بیرحمانهی قطراتِ باران لرز میگیرد و کمرِ دخترک بالاخره زیرِ بارِ این همه فشار طاقت نیاورده، خم میشود. پیشانیاش به مهرِ سردِ روی سجادهاش بوسه میزند و شانههایش دوباره بنای لرزیدن میگذارند. قاصدکها با دیدن این تصویر، با نگاهی غمناک همدیگر را به آغوش میکشند و اشک از چشمانشان جاری میشود. آسمان رعدوبرقِ دیگری میزند و لبهای دخترک به آرامی تکان خورده، دوباره به آن کلماتِ عربی آغشته میشوند. کلمات از میانِ شکستههای بغضِ دخترک با احتیاط عبور کرده، راهشان را به سمت پنجره باز میکنند. آسمان از ضرباتِ وحشیانهاش کم میکند، قاصدکها سکوت میکنند، ماه با نگاهِ نمناک از اشکش دست به سینه میایستد و انگار کل عالم سکوت میکنند تا آن زمزمههای ضعیف به گوشِ خدا برسد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه