کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» نوشتهی لئو تولستوی، یکی از آن کتابهایی است که با وجود کوتاه بودن، حرفهای بزرگی برای گفتن دارد. این داستان دربارهی مردی به نام ایوان ایلیچ است؛ مردی که از نظر دیگران زندگی موفقی دارد. او قاضی است، درآمد خوبی دارد، خانهای مناسب دارد و در جامعه فردی محترم به حساب میآید. اگر کسی از بیرون به زندگی او نگاه کند، تصور میکند که همهچیز برایش فراهم است و هیچ مشکلی ندارد.
ایوان از جوانی تلاش کرده بود تا در زندگی پیشرفت کند. او دوست داشت مردم او را فردی موفق و قابل احترام بدانند. برای همین بیشتر وقت و انرژی خود را صرف کار، پیشرفت شغلی و به دست آوردن جایگاه اجتماعی کرد. او فکر میکرد خوشبختی یعنی داشتن شغل خوب، درآمد بیشتر و احترام دیگران. سالها به همین شکل زندگی کرد و باور داشت که راه درستی را انتخاب کرده است. اما زندگی همیشه مطابق خواستهی انسان پیش نمیرود. روزی ایوان احساس درد عجیبی در بدنش میکند. ابتدا تصور میکند مشکل مهمی نیست و به زودی خوب میشود؛ اما بیماری او روزبهروز شدیدتر میشود. او به پزشکان مختلف مراجعه میکند و به دنبال درمان میگردد؛ اما هیچکس نمیتواند به او اطمینان بدهد که خوب خواهد شد و همین موضوع او را نگران میسازد.
با گذشت زمان، ایوان کمکم میفهمد که بیماریاش جدی است. این فکر که ممکن است بمیرد، آرامش او را از بین میبرد. او که همیشه مشغول کار و زندگی روزمره بود، حالا ساعتهای طولانی تنها میماند و به زندگی خود فکر میکند. برای نخستین بار از خودش میپرسد که آیا واقعاً خوشبخت بوده است یا نه. در دوران بیماری، رفتار اطرافیان برای او عجیب به نظر میرسد. همکارانش پس از شنیدن خبر بیماری او، بیشتر به موقعیت شغلی خود فکر میکنند تا حال او. بعضی از دوستانش فقط از روی وظیفه به دیدنش میآیند و حتی اعضای فامیلش نیز گاهی نمیتوانند رنج و ترس او را درک کنند. این موضوع باعث میشود احساس کند که در میان همهی آدمها تنها مانده است.
ایوان هرچه بیشتر به گذشته نگاه میکند، بیشتر متوجه میشود بسیاری از چیزهایی که زمانی برایش مهم بودند، حالا بیارزش شدهاند. او سالها برای به دست آوردن مقام و احترام تلاش کرده بود؛ اما اکنون هیچکدام از آنها نمیتوانند دردش را کم کنند یا ترسش را از بین ببرند. او احساس میکند چیزی در زندگیاش کم بوده است؛ چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بود. در میان همهی کسانی که اطراف او هستند، یک خدمتکار ساده با او رفتار متفاوتی دارد. او بدون تظاهر و با مهربانی واقعی به ایوان کمک میکند. این رفتار صادقانه تأثیر زیادی بر او میگذارد. ایوان کمکم میفهمد که ارزش واقعی زندگی در محبت، صداقت و انسانیت است، نه در مقام و ثروت.
هرچه به پایان داستان نزدیک میشویم، نگاه ایوان نیز تغییر میکند. او متوجه میشود که بیشتر عمرش را صرف جلب رضایت دیگران کرده و کمتر به آنچه واقعاً مهم بوده، توجه داشته است. این آگاهی برای او دردناک است؛ اما در عین حال نوعی آرامش به همراه دارد. او حقیقتی را میبیند که قبلاً از آن غافل بود. تولستوی در این کتاب دربارهی موضوعی حرف میزند که همهی انسانها با آن روبرو میشوند. همهی ما روزی به مرگ فکر میکنیم و از خود میپرسیم که آیا زندگی خوبی داشتهایم یا نه؛ به همین دلیل داستان ایوان ایلیچ فقط داستان یک نفر نیست، بلکه داستان بسیاری از انسانهاست.
نویسنده نمیخواهد فقط دربارهی مرگ صحبت کند، او میخواهد ما را به فکر کردن دربارهی زندگی دعوت کند و از ما میپرسد چه چیزهایی واقعاً مهم هستند؟ آیا موفقیت فقط به داشتن پول و مقام مربوط میشود؟ آیا زندگی خوب یعنی اینکه دیگران ما را تحسین کنند؟ یا اینکه باید به عشق، مهربانی، فامیل و روابط انسانی بیشتر اهمیت بدهیم؟ یکی از دلایل ماندگاری این کتاب، همین پرسشهای ساده اما عمیق است. خواننده هنگام مطالعهی داستان، بارها خودش را جای ایوان میگذارد و به زندگی خود فکر میکند. بسیاری از افراد پس از خواندن این کتاب احساس میکنند باید بیشتر به ارزشهای واقعی زندگی توجه کنند.
در پایان، «مرگ ایوان ایلیچ» کتابی دربارهی بیداری انسان است؛ کتابی که به ما یادآوری میکند زندگی بسیار کوتاه است و نباید تمام آن را صرف چیزهایی کنیم که در لحظههای آخر اهمیت خود را از دست میدهند. این اثر به ما میآموزد که مهربانی، صداقت، عشق و توجه به دیگران ارزشمندتر از ثروت و شهرت هستند. شاید به همین دلیل است که این داستان پس از گذشت سالها همچنان خوانده میشود و بر دل و ذهن خوانندگان تأثیر میگذارد. این کتاب ما را دعوت میکند تا پیش از آنکه دیر شود، نگاهی دوباره به زندگی خود بیندازیم و از خود بپرسیم که چه چیزی واقعاً برایمان اهمیت دارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه