ساعت هفت صبح بود. هوا کمکم گرم میشد و من با صورتی که هنوز از خواب سنگین بیدار نشده بود و دستورویی که ناشسته بود، ناگهان به یاد آوردم که درس آکادمی انار رأس ساعت هفت آغاز میشود. با دستپاچگی از جا پریدم و با خودم گفتم: «وای، خدای من!»
اولین کاری که کردم، دنبال موبایلم گشتم. از پشت بالش پیدایش کردم. بدون اینکه حتی اعلانها را ببینم، مستقیم وارد گروههای درسی شدم و به صنف آنلاین پیوستم. درس هنر آغاز شده بود و استاد تدریس را شروع کرده بود. سریع نامم را در چت نوشتم و حاضری دادم.
هنوز خواب از سرم نپریده بود و دلم میخواست دوباره به رختخواب برگردم که استاد با لحنی جدی گفت: «همه کتابچههایتان را آماده کنید؛ امروز کار صنفی داریم.» فکر میکردم قرار است استاد چند داستان بخواند و درس تمام شود، اما اشتباه میکردم. هر شاگرد باید سهم خودش را در فعالیت صنفی انجام میداد.
با عجله به سراغ کتابچههایم رفتم. یکی را برداشتم و با خودم گفتم: «همین خوب است.» بعد چند قلم را امتحان کردم، اما بیشترشان دیگر رنگ نداشتند. با کلافگی آنها را کنار انداختم و زیر لب گفتم: «خدایا، حتی یک قلم درست هم ندارم.» خواهرم، مریم، صدایم را شنید و گفت: «بیا، از قلم من استفاده کن.» قلم نوکی سرخش را به طرفم انداخت و با شوخی گفت: «اگر خرابش کنی، ازت حساب میگیرم! زود بگیر، درسهای خودم هم شروع شده.» با لبخندی همراه با اخم ساختگی قلم را گرفتم و گفتم: «فعلاً همین هم غنیمت است.» استاد پرسید: «همه آماده هستید؟ ده دقیقه فرصت دارید تا ادامهی این جمله را بنویسید.»
از آنجا که شب قبل چیزی نخورده بودم و صبح هم حتی چای ننوشیده بودم، برای شوخی در چت نوشتم: «استاد جان، اولِ صبح با شکم خالی مغزم کار نمیکند!» حدود پنجاه نفر در جلسه بودند و پیامم باعث خندهی همه شد. با خودم فکر کردم که درس آنلاین، با همهی سختیهایش، باز هم از بیسوادی بهتر است، هرچند هیچوقت جای کلاس حضوری را نمیگیرد. همین فکر، انگیزهای شد تا درس آن روز را ادامه بدهم.
هنوز ذهنم درگیر همین افکار بود که استاد گفت: «صالحه جان، اول خودت متنت را بخوان.» بعد با لبخند ادامه داد: «شوخطبع هم که هستی، ببینیم در نویسندگی چقدر مهارت داری.» با یک ایموجی خنده واکنش نشان دادم. استاد گفت: «همین را بهجای “باشد” قبول میکنم؛ شروع کنید.»
دفترچهی قدیمی را که حتی نمیدانستم از چه زمانی مانده است باز کردم. آخرین صفحهاش سفید بود. خدا را شکر کردم و قلم را روی کاغذ گذاشتم. آنقدر ذهنم آشفته بود که جملهی را که استاد گفته بود فراموش کرده بودم، اما خوشبختانه نمایندهی صنف آن را دوباره در چت نوشت.
شروع کردم: «درِ مکتب را آرام کوبیدم، اما سکوت همهجا را فرا گرفته بود. صدای آرامِ در زدنم از همیشه بلندتر در گوشم میپیچید، انگار دیوارهای مکتب هم آن را شنیده بودند و در پاسخ، خاموشتر از همیشه شده بودند. بار دیگر، اینبار محکمتر، در را کوبیدم. باز هم هیچ پاسخی نبود. فقط نسیم سردی از لابهلای درزهای چوبی گذشت و به صورتم خورد. لحظهای همانجا ایستادم. دستم هنوز روی دستگیره بود، اما جرئت باز کردن در را نداشتم. حس میکردم مکتب دیگر یک ساختمان نیست، موجود زندهای است که خودش تصمیم گرفته دروازهاش را بر ما ببندد.» نمیدانستم این جملهها از کجا میآیند. انگار قلم خودش مینوشت و من فقط دنبالش میرفتم.
وقتی سرم را بلند کردم، دیدم چند دختر دیگر هم پشت سرم ایستادهاند. بعضیهایشان برایم آشنا بودند، اما به خاطر نمیآوردم کجا دیده بودمشان. همه کتابی در دست داشتند و نگاههایی پر از سؤال؛ سؤالهایی که هیچکس جرئت پرسیدنش را نداشت. همه چشم به دروازهٔ بزرگ و قهوهای مکتب دوخته بودیم، دروازهای که گویی سالها بود بسته مانده و ما هر روز با امید گشوده شدنش به آن بازمیگشتیم.
یکی از همصنفیها آهسته گفت: «شاید استاد هنوز نیامده باشد…» اما هیچکس پاسخی نداد، چون همه میدانستیم مسئله فقط نیامدن استاد نبود. حیاطی که روزی از صدای خنده، دویدن و پچپچِ دختران پر بود، حالا آنقدر ساکت شده بود که فقط آواز گنجشکها و کبوترها شنیده میشد.
یادم آمد وقتی صنف هفتم بودم، استادِ دریِ ما، در یکی از موضوعهای انشا نوشته بود: «زندگی شما در مکتب رقم میخورد؛ بیشتر خاطرههایی که سالها بعد به یادتان میآید، از همین مکتب، همصنفیها، دروازهها و زنگهایش خواهد بود.» حالا همان مکتب روبهرویم بود، همان حیاط و همان دیوارها، اما دیگر هیچچیز شبیه گذشته نبود.
یکی از دخترها آرام روی زینهی دکانِ روبهروی مکتب نشست. کتابش را روی زانو گذاشت و بیهدف ورقهایش را زیر و رو کرد، انگار میخواست دوباره صدای خندهها، زنگ تفریح و ورق خوردن کتابها را زنده کند. به قفل زنگزدهی دروازه نگاه کردم. به دیوارهایی که روزگاری شاهد دویدنها، خندهها، اشکها و رؤیاهای ما بودند. همان دیوارهای آبی و خاکی، حالا چنان خاموش ایستاده بودند که انگار هرگز ما را به خاطر نداشتهاند.
در ذهنم تصویر صنف جان گرفت: تختهی سبز، ردهای سفیدِ گچ و میزهای چوبی که هر کدام قصهای در دل داشتند. خطخطیهای روی میزها زمانی بیاهمیت به نظر میرسیدند، اما حالا هر کدام نشانی از زندگی گذشته بودند. جای هر دختر، خاطرهای را زنده میکرد؛ یکی همیشه میخندید، یکی بیوقفه یادداشت مینوشت و دیگری همیشه دیر میرسید و تذکر استاد را میشنید. اما اکنون، همهٔ آن خاطرهها زیر سایهٔ سکوتی سنگین دفن شده بودند.
یک قدم عقب رفتم و به آسمان نگاه کردم. ابرهای سفید آرام از بالای سرمان میگذشتند، بیاعتنا به اندوه ما. انگار جهان همچنان به مسیر خود ادامه میداد و فقط ما بودیم که میان گذشته و آینده، میان امید و انتظار، متوقف شده بودیم.
ناگهان صدای استاد مرا به خود آورد: «بانو صالحه، وقت تمام شد. متنتان را بخوانید.» اما ذهنم هنوز پشت همان دروازهی بسته مانده بود، پشت مکتبی که تنها با یک جملهی ناتمام، دوباره تمام دلتنگیهایش را در دلم زنده کرده بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه